|
جمعه یازدهم مهر ۱۴۰۴

قروتی در گلشهر همینطور که راه می رفتم چشمم به درب باشگاه ورزشی خورد که روی آن یک بنر نصب کرده بودند ؛ روی آن نوشته بود « تایم آقایان » . تایم ؟ بعد از روزنامه تهران تایم یا تایمز این کلمه روی دیواری اجری در گلشهر مشهد بسیار تعجب برانگیز بود ؛ البته کافه تایم هم در گلشهر داریم ؛ کافه ای مشهور و قدیمی ؛ کافه «وی »هم هست محل تردد روشنفکران جامعه ؛ آنهایی که سیگار پشت سیگار دود میکنند ؛ شمایلی مدرن دارند؛ قهوه می خورند و گپ های فلسفی میزنند. بیاد دوستم خان افتادم ؛ علی خان که ما او را خان صدا میکنیم ؛ گاهی به شوخی و به لهجه ی ایرانی خان جون هم میگوییم ،بابت مزاح یعنی مادر بزرگ . نه به خاطر عینک ته استکانی اش و تیپ بسیار امروزی او ؛گاهی به او خان می گوییم و اینکه ما بقی همه رعایای تو هستیم . در دوران جمهوریت در کابل بچه هایی مثل خان زندگی در خور و تجملی داشتند با سه چهار یا پنج هزار دلار در ماه درآمد ؛ بخاطر حضور شرکت های خارجی در افغانستان اوضاع این بخش از جامعه خوب بود . یادم هست که خان را بخاطر ریخت و پاش هایش ملامت میکردم و همیشه میگفتم بهار همیشه بهار نخواهد ماند مورچه هم فکر زمستان میکند، او میخندید، همانند خانها . و وقتی به خریدهای گرانش در فروشگاههای خارجی کابل اعتراض می کردم میگفت اگر یک قصه دیگر برایت بکنم حتما با این چوب مرا میزنی. همیشه مشهد میامد برای دیدار پدر و مادرش و این داستان ها را از کابل جمهوری برای ما میاورد . قصه دیگرش این بود: پرسید فکر می کنی من برای یک کاسه قروتی در یک رستورانت فرانسوی در کابل چند داده باشم خوب است؟ قروتی ان هم در یک رستوران؟ رستوران فرانسوی؟ خان باز هم لبخند خانی اش را تحویلم داد : بله گفتم :راستش قروتی فقط یک کاسه دوغ است یکم روغن اگر خیلی تحویلش بگیری مقداری نعنای سابیده و سه تا گردو هم توی آن پودر میکنی یک نان گرم ، سر و ته اینها را بزنی به هشتاد هزار تومن ما هم نمی رسد. گفت : پنجاه دلار چوب پیدا نمیشد که گرفته د جان خان خورد میکردم. #علی_بودا @Golshahrletter تلگرام : نامههایی از گلشهر برچسبها: قروتی, خان, کابل, دلار

یکشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۳

یک خیاط خانم داشتم که مشهدی بود برایش کار خیاطی می بردم ؛ خیاط خوب ؛زنی محجوب وکارگر بود؛ یک شوهر داشت که معتاد بود و هر از گاهی که حالش خوب بود لباس ها را می برد و می آورد.
اندامی لاغر و مویی فر و سبیلی کلفت روی صورتش بود ؛ داش مشتی بود ، جوانان زمان شاهی ؛ با شلواری خمره ای .
یک روز شوهره زنگ زد : علی آقا خانم من پیش شماست؟
سوال عجیبی بود!
تعجب کردم ، نه والله چیزی شده ؟اینجا نیستند کاری نداشتن که بیان اینجا.
تلفن قطع شد ، دانستم که مشکلی پیش آمده.
در نوبت های بعد با همسرش چیزی نگفتم ، شاید دوست نداشته باشد که درباره زندگی اش صحبت کند.
ماه بعد تلفن دیگری امد اینبار خشن ،جدی و تهدید امیز.
«ببین حاجی دیگه به زن من کار نمی دی. اگر دادی بنزین میارم کارگاه تو به اتیش میکشم.»
تلفن قطع شد، بفکر فرو رفتم که چطور میشود این را حل کرد؟
زن بینوا خرجش از این کار است و خود من هم در خطر.
در این عوالم بودم و هیچ راهی پیدا نمی کردم.
تا اینکه تلفن دوباره زنگ خورد ؛ داش مشتی اتیش زن بود ، تلفن همچنان زنگ میخوردو من ترسان و حیران مانده بودم که بردارم و برندارم .
سرانجام جواب دادم .
لحن داش مشتی ارام شده بود ، صحبت هایش بوی ندامت میداد.
« ببین حاجی من عصبانی بودم ، من با راهنمای آن ایم صحبت کردم گفت که این کار تو نان بری هست ؛ ببین تو زندگی من هر گهی که تو بگی خوردم هر کار بدی کردم ولی تا حالا نان بری نکردم؛ به زنم کار بده؛ من معذرت می خوام»
تلفن قطع شد .
نان بری اصطلاحی ست که در میان ایرانی ها رواج دارد؛ بدترین چیز موجود هست ؛ من چندین دهه در ایران هستم آنها حاضرند هر چیزی باشند فقط نان بر نباشند. این خط قرمز این مردم است.
امروز شنیدم که در نانوایی های کرمان دیگر به افغان ها نان نمی فروشند؛ در چندین شهر دیگر فرمانداران فروش نان به افغانها را ممنوع کرده اند.
نمی دانم آیا نام این هم نان بری هست یا خیر و اگر نیست پس چیست؟
حاکمان در ایران خط قرمزشان را رد کرده اند و البته که حساب حاکمان از مردمان شریف جداست. باز هم مردمانی یافت خواهند شد که بی توجه به امر قدرت برای افغانها نان بخرند همانطور که پیش از این سیم کارت گرفته اند؛ کارت بانکی شان را دادهاند؛ منزل اجاره کردهاند؛ آنها را به سر کار برده اند. برچسبها: نان بری, نان, نانوایی, افغان ها

دوشنبه چهارم تیر ۱۴۰۳

صبح وقتی به نانوایی رسیدم دو پیر زن در صف نان بودند و صف مردان هیچ کس نبود. فروشنده نان؛ یا همان بقول قدیمی ها پاچالدار ؛زنی جوان بود که به مشتری ها نگاه نمی کرد سرش گرم کار خودش بود. انبوهی از نانها روی میز ریخته شده بود و فقط کارت می کشید و میگفت بردارید . دستش را سمت من دراز کرد؛ چند تا؟ کارت را به او ندادم و گفتم این خانمها جلوتر از من در صف بودند اول نان آنها را بدین. پیرزن با بی میلی کارتش را به پاچالدار داد. پنج نان از این سوی میز روی هم چیدم و جلویش گذاشتم ، پاچالدار رمز کارت پیرزن را از من پرسید گفتم کارت مال ایشان است. پیرزن : 1419 پاچالدار کارتم را خواست و من کارت را دادم . پیر زن نان های چیده شده را بر نداشت ؛قامت کوتاهش را از روی نانها دراز کرد و پنج نان دیگر برداشت و رفت . پاچالدار با خشم بدنبالش نگاه کرد. نگاهش را از پیرزن و کارت خوان و نانها برداشت و بسوی من نگاه کرد . بخدا همین آدم دست و صورتش رو نشسته بود انوقت نانی که تو جلوش گذاشتی رو برنداشت. در راه پنج نانی که برای پیرزن چیده بودم دستم بود و به این موضوع فکر میکردم که شک چیز عجیبی ست و میتواند مثل خوره ذهن ادمها را بخورد . آیا براستی شک مثل مورچه ای سیاه است که بر روی سنگی راه می رود در دل شبی نیک تاریک؟ برچسبها: شک, نانوایی, صف, پاچالدار

چهارشنبه پنجم اردیبهشت ۱۴۰۳

در میدان هفتاد و دو تن قم ایستاده بودم و منتظر بودم تا اتوبوسی سواریی چیزی گیر بیاورم و بروم به سمت اصفهان ، سالها قبل خسته و کوفته . سواری ها میگذشتند و می ایستادند اتوبوس پشت اتوبوس، هیچ کدام به مقصد من نمی خوردند. ساعتی گذشته بود ، ناگهان صدای غرش اتوبوسی دیگر امد و مردی که از پنجره نیم تنهی خود را بیرون داده بود ، صدا می زد : آی وطندار کجا میری؟ شاگرد ایرانی اتوبوس مرا وطندار خطاب میکرد . خنده ام گرفته بود ، مدتها بود این اصطلاح را نشنیده بودم و اینکه در اینجا در این سوی کشور یک شهروند ایرانی مرا اینطور صدا می کند لبخندی به صورتم آورده بود. ما افغانها گاهی یکدیگر را اینطور صدا میکنیم « وطندار» کجایی؟ وطندار چطوری؟ وطندار چه میکنی؟ وطندار ! غالبا اصطلاحی بود که سالها میان مهاجران و پناهندگان رایج بود . در میان نسل اولی های مهاجر ؛وطندار صدا می زدند هم را کسانی که به راستی هیچ وطنی نداشتند . نسل اولی ها هیچ گاه لهجه و سبک و سیاق زندگی شان را عوض نکردند . یک مقاومت سر سختانه در مقابل تغییر ، در مقابل آنچه که روزگار پیش پایشان گذاشته بود و آنها ته دلشان از آن راضی نبودند. خیلی از ما نسل دومی ها از پدرانمان و مادران شنیده ایم که وطن چنان بود و چنین بود. آنها سالها به عشق وطن خوابیدند و بیدار شدند بعضی شان بازگشتند اما باز هم زندگی شان به تاراج رفت و برگشتند به ایران. نسل دوم یکدیگر را همشهری صدا می کنند ، میان ما همشهری یعنی هم وطن ، و یا افغانی. وقتی یک افغان تعریف می کند که « همشهری ها اینطور هستند و آنطور» منظورش این است که افغانها چنین هستند. گاه از سر طنز و مزاح به روزنامه همشهری میگویند این روزنامه ما ست یعنی روزنامه افغانی. حالا که نسل سوم هم در آستانه ایجاد نسل چهارم مهاجران در ایران هستند گویی هرگز به یاد ندارند که وطن چه بود و چه هست. لهجه ها و سبک زندگی ها و نوع لباسی که می پوشیم هیچ ربطی به وطن ندارد . گویی پدرانمان می دانستند که بازگشت به کشوری ویران شده آنقدر دور و دراز خواهد بود که بهتر است یکدیگر را وطندار صدا کنند تا یادشان نرود که وطنی هم داشته اند. #علی_بودا وبلاگ یادداشتهای یک مهاجر افغان @Golshahrletters برچسبها: وطندار, مهاجر افغان, مهاجرت, پناهنده

چهارشنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۲

گلشهری ها و در کل مشهدی جماعت به (میدان)میگویند فلکه اصطلاحی که در هیچ جای ایران باب نیست . گلشهر دو فلکه دارد مثل دو دایرهی مو روی سر ادمها . جالب است که این دو فلکه هیچ کدام نام خاصی ندارند . مردم،خود روی آنها نام گذاشته اند فلکه اول و فلکه دوم و باز هم هیچ کس درست مطمئن نیست کدام یک اول هست کدام یک دوم . میدان دیگری هم وجود دارد که کسی آن را به میدان بودن یا فلکه بودن قبول ندارد نامش فلکه آخر هست یا فلکه پاسگاه قدیم . جایی که اتوبوس ها آخرین مسافران خسته شان را انجا پیاده می کنند . از این میدان دو مسیر آدم را به خارج از گلشهر راهنمایی می کند یکی به روستای مستضعفین میرود که این روستا هم نامش به ساکنینش نمی خورد مستضعف؟کدام مستضعف ؟آنها کشت و کار و زمین سبزی و گوسفند دارند که کیلویی چهارصد هزار تومان گوشتش را کمتر گلشهری توان خریدن دارد. سمت راست فلکه آخر،آدم را به روستای حلوایی میبرد. کسی میگفت این روستا نامش حلوایی ست اما کدام حلوا ؟ حلوا که شیرین است این جا مثل زهر میماند رفت و امد به آن تلخ و طاقت فرساست. پای پیاده یک مسیر کج و معوج را باید بیایی و بروی هیچ وسیله نقلیه عمومی ندارد و دانش اموزان کوچک با سرهای پایین در صبح علی الطلوع و تاریکی بعد از ظهر ها به خانه و مدرسه می روند چون این روستا مدرسه ندارد و بچهها مجبورند به فلکه آخر بیایند و از انجا به مدرسه شهید جعفری بروند . یک پل در این مسیر وجود دارد نسبتا بزرگ اما در یک دایرهی 360درجهای باید در آن بچرخی و به سوی روستا بروی . آن روز با موتور از اینجا می گذشتم ، موتور سواری پیر و فرسوده جلوی رویم بود. او از مسیر کمی منحرف شد کاری که اکثر موتوری ها میکنند ، تا زودتر پیچ را پشت سر بگذرانند. اما در روبرو،مرد موتور سوار دیگری میامد از روستای حلوایی با سه سرنشین که همه دانش اموز بودند یک دبستانی در جلو و دو راهنمایی دبیرستانی در پشت. برای اینکه پیرمرد موتور سوار مقابل که صورتش را کاملا بسته بود و یک لنگی (عمامه)هم روی سرش گذاشته بود برخورد نکند فرمان را بسیار چرخاند و ناچار هر چهار نفر به زمین خوردند. موتور روی پای راست همه شان چپ شد و دختر دبستانی از درد گریه میکرد پدر شروع کرد به فحاشی و خواهر و مادر خاطی را شست و روی نردههای پل پهن کرد بی توجه به اینکه دشنامهای ناموسی را سه دانش اموز دخترش هم میشنوند. پیرمرد خاطی که مانند عمرمختار لیبی یایی روی زین موتور فقط چشمهایش معلوم میشد نقاب از چهره برداشت و با حالتی شرم سارانه نمی دانست چطور عذر خواهی کند. من بسوی موتور واژگون رفتم تا آن را از روی پای بچهها بلند کنم دو دختر بزرگ تر هم اشکها یشان سرازیر شده بود. پدر دخترها که خود هم افغان بود بعد از اینکه فحش هایش تمام شد موتور را راست کرد و خطاب به عمر مختار گفت : از مسیر خودت برو چرا پیش روی مه میایی؟لطفا بی مدرک هستین باشین ولی بی شعور نباشین . در راه با خود چند بار این جمله را تکرار کردم « بی مدرک هستین باشین ولی بیشعور نباشین» . فقط یک گلشهری می توانست نداشتن مدرک شناسایی را به شعور ربط بدهد. عُمر مُختار (نام کامل به عربی: عُمَر الْمُخْتَار مُحَمَّد بِن فَرْحَات الْمَنِفِی ) معلم قرآن و فرمانده مبارزات مردمی لیبی در برابر نیروهای ایتالیایی در سال ۱۹۳۱ بود. #علی_بودا @Golshahrletters برچسبها: موتور, میلان, فلکه اول, فلکه گلشهر

جمعه بیست و پنجم فروردین ۱۴۰۲

 " />
آدم نمیداند بخندد یا گریه کند، بیشتر شبیه طنز است. طالبان را میگویم ، دلقکهایی که آمده اند تا حکومت داری کنند . یا ادای حکومت داری را در بیاورند. یک نمایشگاه صنایع دستی در کابل افتتاح کردهاند ، ظاهرش بسیار قابل قبول غرفههایی پر از صنعت دست و مواد و تولیداتی که زحمت کارگران در صنایع دستی ست همراه با تولیداتی که زنان تولید کردهاند ، آنها حتا زنان تجارت پیشه را هم مثلاحمایت کردهاند. برایشان غرفه و دکان دادهاند و نامش را هم نمایشگاه ارزان بازار گذاشتهاند، فرصتی که بیایند و تولیدات را بفروشند ، اما تنها یک مشکل وجود دارد، خط مشیی که تا امروز آن را دنبال کردهاند . جداسازی جنسیتی، مشتری های زن فقط باید به غرفه زنان بروند و مشتری های مرد فقط غرفه مردان . حالا فروشندگان زن میگویند هیچ زنی از آنها خرید نکرده چون پول ها در جیب مردان است و زنها اجازه و اختیار پول و پیسه مردان را ندارند در کشوری که زنان اجازه کار ندارند پس پول و پیسه هم ندارند که خرج کنند. اما در غرفه مردان چه خبر است آنها هم چیزی نفروختهاند در بخش فروش لباس ،فروشندگان با لبخند تلخ میگویند وقتی زنی اینجا نیست مردها چطور میتوانند برای زنی که همراهشان نیست لباس بخرند؟ وطن به یک سیرک بزرگ تبدیل شده، جامعه شناسها نگران هستند با حذف زنان از سطح جامعه خطر بزرگتری مردان جوان را تهدید میکند و یا پسران جوان را و آن آمرد بازی و شاهد بازی یا بچه بازی ست . چیزی که از دیرباز وجود داشته و حالا تشدید شده است ،جامعهای که زن نبیند ناچار بسوی بچههای جوان و کودکان کشیده میشود این را از توییت های فرمانده طالب میتوان یافت ، وقتی که توییتر را بتازگی در گوشی نصب کرده بود و اشتباها خیال میکرد بخش توییت مثل گوگل برای جستجو ست و این کلمات را توییت کرده بود ( موترسیکل جاپانی) و (بچه با لبهای سرخ). برچسبها: ارزان بازار, طالبان, حکومت, صنایع دستی

سه شنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۱

احساس میکردم که مادر از همه این اتفاقات باخبر است ، از اینکه بچهاش بی اشتها شده ، عصبی و تند شده و ساعتها در حیاط خانه میایستد و به برگهای درخت همسایه نگاه میکند. با این حال هرگز به روی خودش نمیاورد .در واقع موضوع اصلی او نبود بلکه تمام نگرانی من پدر بود چرا که انسانی تند خوتر از او نه در کل فامیل و نه در محله ما وجود نداشت .میر غضب دست سنگینی داشت و اگر ناراحت میشد سوراخی برای قایم شدن پیدا نمیکردی. با وجود همه اینها اراده من سست نمیشد، ندایی در درونم مرا به پیش میراند. پشت این دیوار سیمانی لعنتی همان چیزیست که تو را بیخواب و خور کردهاست. شب که فرا رسید میرغضب به خواب رفت صدای خرناسهایش تا توی حیاط این اطمینان را میداد که خطری از سوی او تهدید کننده نیست. کار ظرفشورها آغاز شده بود و کار من نیز. مهتاب آن سوی دیوار لبخندی به پهنای صورت داشت ،نمیدانم به من میخندید یا به حرفهای ظرفشورها . سخنشان گل انداخته بود و صدایشان از همیشه بلندتر بود ، دانه شن به دست محیای کار شدم ، اینبار یکی از سنگ دانهها به ظرفی چیزی خورد و ناگهان همه جا ساکت شد ، یکی از دخترها پرسید چی بود؟ دیگری گفت :نمی دانم انگار سنگ بود.دیگر صدای ظرف شستن نمی امد سنگ بعدی که به کاسهای دیگر خورد هر دو پرسیدند اهای کیه اونجا؟ سر از دیوار بالا بردم ، دو دختر قدمی به عقب برداشتند و من هم بدون کلامی صحبت نگاهشان میکردم. دختر بزرگ که کمی فربهتر بود لباسی مشکی با آستینهایی بر زده و یک شلوار گشاد به تن داشت،با ابروهای گره زده پرسید ، چرا با سنگ میزنی چی میخوای چکار داری بالای بوم ؟ من من کنان و با صدایی ارام از سر ترس گفتم: با تو کار ندارم ، با اون کار دارم . دختر بزرگ نگاهی به خواهرش کرد و بعد پرسید چکار داری باهاش؟ گفتم هیچ چی میخوام حرف بزنم . اینبار هر دو به او نگاه میکردیم اندامی کشیده و دراز در لباسی بلند و رنگی داشت موهای مواجی که تا آرنج میرسید ؛مشکی مشکی همانند چشمهایی که بسیار درشتتر بنظر میرسیدند شاید از سر تعجب. او را پیشترها در خیابان دیده بودم زیر چادر و کنار خواهرش ، اما اینجا گوهری بود که از صدف بیرون آمده بود.آن شب دومهتاب در دنیا میتابیدند یکی مهتاب در اسمان بود و دیگری در حیاط همسایه و درست مقابلم. خواهر بزرگ فورا گفت باشه ولی اینجا نمیشه حرف بزنی. کلام دختر تمام نشده بود که متوجه صدای خش خش در حیاط خانهمان شدم ، تمام تنم یخ زد و تکان نخوردم ، متوجه شدم که صدای خرناس نمی اید، کسی انگار روی موزاییک حیاط با پاهایش دنبال دمپایی میگردد ، میرغضب بود که کورمال کورمال بدنبال کفش بود و میخواست به دستشویی برود. #علی_بودا از #وبلاگ یادداشتهای یک مهاجر افغان @Golshahrletters برچسبها: عشق, دختر همسایه, مهتاب, داستان کوتاه

شنبه نوزدهم شهریور ۱۴۰۱

پشت لبم هنوز سبز نشده بود که آن احساس عجیب به سراغم امد. هرگز پیش از آن ،این احساس را نداشتم ، حس فشردگی در میان قفسه سینه و نوعی شادی که معلوم نبود از کجای کالبدت ترشح میشود، مثل ریشه درختانی که از زمین بیرون زده اند از قفس سینهام خارج میشد و به دستها و پاهایم میرسید و آنها را سرد میکرد. در همسایگی و دیوار به دیوار خانهمان دو خواهر شبها ظرف میشستند.از میان طرق و طروق کاسه و چمچه و قاشقهایی که به هم میخوردند صدای خندههایشان حیاط خانه ما را هم گل باران میکرد. دقیقه ها در حیاط می ایستادم و هیچ چیز نمیفهمیدم جز صدای داستانهای مبهم آن دو که به خندههای بلند ختم میشد . شبی تصمیم گرفتم این صداها و نواها را واضح تر کنم و از بشکههای نفت که کنار دیوار بود بالا بروم و دسته کم بدانم آنها راجع به چه حرف میزنند . چندین شب دیگر هم گذشت و حالا من بالای بشکه ها بودم ولی خیال نداشتم سرم را بالا کنم و انها را به وحشت بیاندازم پس همانطور روی بشکه نشستم و به مرحله بعد فکر می کردم . از طرفی وحشت داشتم که مادر از پشت سر مچ مرا بگیرد و با داد و فریاد مکان منه بینوا را به ظرفشورها لو بدهد ، خیالم از جانب پدر راحت بود او کارگر بود و آن موقع شب خواب هفتاد پادشاه را میدید خواهر کوچکم را میتوانستم گول بزنم . شبها پی هم میگذشت و کار من به پیش نمیرفت . آتشی در درونم شعله میکشید و دودش از سر دیوار خانه همسایه به بالا میرفت . درختی در حیاط خانه شان بود که شاخه هایش قسمتی از دیوار را میپوشاند دوست داشتم بالا شوم و بپرسم شما هر شب به چی میخندید اما وحشت داشتم که آنها را فراری دهم و دیگر صدایشان هم به گوش نرسد. شبها خواب میدیدم که روی بشکه ها ایستادهام و میخواهم از دیوار بالا بروم اما دیوار بالا و بالاتر میرود و من در بشکه ی نفت آهسته آهسته فرو میروم . شبی تصمیم گرفتم دل به دریا بزنم و وجودم را به آنها اعلان کنم پس با کندن چند دانه شن از دیوار خودم را محیای آغاز ارتباط کردم . درست هنگامی که کمی صدایشان فروکش کرد دانههای شن را به نوبت پرتاب کردم . اما آنها کارشان متوقف نشد تیرهای من به سنگ خورده بود و باز هم ناکام از شکار ، به رخت خواب میامدم . در مدرسه جرات نداشتم راجع به ان با کسی صحبت کنم دردی در درونم مرا ازار میداد بهترین دوستم نیز قاه قاه به من خواهد خندید. پاییز ارام ارام سردتر میشد و شبها باد صدای خش خش شاخههای درخت ،روی دیوار را بیشتر کرده بود و بیم آن میرفت که ظرفشورها دیگر برای شست و شو به حیاط نیایند . تلگرام « نامههایی از گلشهر» https://t.me/GolshahrLetters برچسبها: عشق, ظرفشورها, احساس, قلب

سه شنبه چهارم مرداد ۱۴۰۱

دایی عباس توی قوم ما مرغ عزا و عروسی بود. یعنی اگر جایی ختم و مراسم سوگواری رخ میداد اولین آدمی بود که آنجا بود و شروع میکرد به کمک و آخرین نفری بود که از مراسم میرفت. همینطور در عروسی و آیینهای شاد جزو نخستین آدمها بود که خودش را میرساند و با به بدست گرفتن عنان کار میشد یک فرمانده و سردسته که به همه امر و نهی میکرد این کار را بکنند آن کار را نه. دایی عباس بیسواد بود اما آن جنبهی سردستگی و فرماندهی و به قول امروزیها لیدریاش و صد البته تیپ و قیافه اش این ضعف را کاملا میپوشاند.خیلی از کلمات را اشتباه تلفظ میکرد ولی آنچنان محکم که تو دست و پایت را گم میکردی و فقط توجهات به دستور جلب میشد. قد و قامت بلند و هیکل درشتی داشت و ریش گرد میگذاشت و خیلی خیلی شبیه این حاجی سپاهیهای ایران بود . زمان جنگ ایران و عراق که دایی عباس نوجوان بود و همینطور ول در خیابانها میچرخید یک ماشین گشت او و چند جوان دیگر را دستگیر میکند،آنها سرباز بگیر بودند یعنی کارشان این بود که سربازهای فراری از خدمت را بگیرند، دایی عباس میگوید :�بابا من خارجی هستم افغانی هستم من را چه به خدمت؟ � ظاهراً برادرها به او میخندند و میگویند زیاد صحبت میکنی اخوی نه قیافهات به افغانی میخورد و نه لهجهات و اینکه ما هر کسی را میگیریم همین بهانه را میآورد، کشور در حال جنگ است و جبهه به نیرو احتیاج دارد. دایی عباس بعد از چند ماه آموزش راهی جبهه شد، روزی که برای مرخصی آمد با آن لباس نظامی و سرتراشیده مقداری لاغر و سیاه شده بود، با همان وضع درب خانه همه اقوام رفت و سرکشی کرد و همین حالت و عادت سر زدن به اقوام ،شاید از سر دلتنگی و سختی در جبهه در رفتار او ماند. پدر و عموی عباس از اول عمر تا اخرین روز زندگیشان در یک خانه بزرگ زندگی کردند یعنی دو برادر همان جا همراه زن و بچههایشان تا روزی که هر دو برادر در همان خانه از دنیا رفتند. دایی عباس که از سربازی برگشت ،شده بود یک آدم دیگر ،صدایش دو رگه و کلفت شده بود رفتارش سنگین و با وقار شده بود اما همچون گذشته قلب مهربانی داشت تمام مدت شریک گرفتاریهای اقوام بود.بعد از خدمت به سراغ کار بنایی رفت.خدمتش که تمام شد یک کارت پایان خدمت به او دادند که با همان کارت از گرفتاریها و دردسرهای یک افغانی معمولی خلاص شده بود نه شناسنامه داشت و نه کارت ملی ،فقط و فقط یک کارت پایان خدمت با تصویر مردی ریش دار در لباس نظام. در آن سالهای سخت برای مهاجران افغان در ایران که سرباز بدو افغانی بدو کوچه به کوچه دنبال هم میکردند دایی عباس از این بابت آسوده بود . یک روز که خسته و کوفته از کار بنایی به خانه برمیگردد متوجه میشود که خانه مثل همیشه نیست همه به کاری مشغول هستند و گویی اتفاقی در جریان است و او از آن بیخبر . پدر عباس میگوید بدو پسر جان سریع میروی حمام خودت را تر و تمیز میکنی و بعد میآیی و این کت و شلوار را میپوشی. چرا ؟ پدر: چرا ؟ چرا ندارد امشب شب عقدت هست بیا و این دختر عمویت را برایت عقد میکنیم. دایی عباس کمی سرش را میخاراند و مدتی به اعضای خانواده نگاه میکند و بعد به حمام میرود. دایی عباس و دختر عمو از بچگی در همان خانه بزرگ شده بودند معلوم نبود کسی نظر دختر عمو را هم پرسیده بود یا خیر ! اما قرار بود این ازدواج میان علی برادر بزرگتر و دختر عمو انجام شود که علی مخالفت کرده بود . دایی عباس بعدها گفت که در همان سالن و پشت درب حمام به این موضوع فکر کردم و ته دلم راضی نشدم که یک غریبه بیاید و دست مریم را بگیرد و از این خانه ببرد . آنها عروسی کردند و صاحب دو پسر شدند. دایی عباس علاوه بر کارت پایان خدمت سوغات دیگری هم از سربازی با خودش آورده بود و آن �سیگار� بود . به شدت سیگار میکشید اغلب روزی یک پاکت .نمیدانم در خدمت چه بر او رفته بود که به سیگار پناه برده بود و ول کن آن هم نبود. سیگار کشیدنهای مدام باعث سینه درد و در نهایت بیماری قلبی برای او شد دیگر کار بنایی نمیتوانست و برای امرار معاش اطراف حرم چای میفروخت. دایی عباس هیچ گاه سعی نکرد از سوابق جبهه و جنگ برای خودش و یا زن و بچهاش منفعتی کسب کند در روزگار ناتوانی و از کار افتادگیاش تلاش میکرد با دستفروشی و بساط کردن در جمعه بازار و شنبه بازارها روزی اش را بدست آورد. سرانجام در شبی سرد و در یکی از بیمارستانهای مشهد،قوم ما دلسوزترین ادمش را بر اثر سکته قلبی از دست داد، کسی که صله رحم و سرکشی از آشنایان و اقوام در خونش بود. برچسبها: دایی عباس, افغانی, جنگ, جبهه

سه شنبه دهم خرداد ۱۴۰۱

یکی از سخت ترین کارهای دنیا بی شک پوشیدن کت و شلوار است، آن حالت شق و رق و خشک و رسمی نه تنها راحتی برایت نمیآورد بلکه حال و احوالت را خراب هم میکند. برای من دست کم اینطور است اما شیرحسین که بچهها بطور مخفف «شر»(sher)صدایش میکردند کت را موقع فوتبال بازی کردن هم میپوشید ، یقه کت از این انگلیسی قدیمیهای بلند بود و او طبق عادت دستهایش روی یقههای کتش بود و آنها را سفت میچسپید نمی دانم شاید اینطوری تمرکزش روی توپ بیشتر میشد. در زمینهای کال گلشهر مسابقه مهمی بود یک تیم از خارج گلشهر آمده بودند بچههایی که پیراهن های یک رنگ داشتند بعضی شان کفشهای استوک گاهی با شورت ورزشی ، زیبا و هماهنگ بازی میکردند . تیم شر اما اینطور نبود کفشها مدل به مدل گاهی پلاستیکی گاهی پوما همه مان شلوار داشتیم فکر میکنم همان شلوار مدرسه و دبیرستان، پیراهن مردانه تن مان بود و عجیب ترین تیپ البته از آن شر بود با آن کت معروفش هیچ جورابی نداشت ، مدافع چپ بود . تیم مقابل با لباس های زرد برزیلی و ساق های سبز رنگ یک سمت میدان را زیبا کرده بود سمت دیگر میدان ما بودیم هر کسی از دور این منظره را میدید خیال میکرد یک تیم باشگاهی شاید هم نماینده استان خراسان با تیم کارگرهای سر فلکه بازی دارد. مهاجم حریف همه مان را رد کرده بود و داشت میرفت که گل بزند صدایی از میان تماشاچیان بلندفریاد زد «شر بیزنش» و شر هم زد، گرد و خاک بلند شد چشم چشم را نمیدید و وقتی که غبار فرو نشست مهاجم حریف خارج از زمین پرتاب شده بود و توپ زیر پای شر بود در حالی که دو دست در یقههای کت نفس نفس میزد و به دنبال یار مناسب میگشت که توپ را به او بدهد. شر سالهای بعد آن کت را کنار گذاشته بود اما همچنان آن تیپ خاص کارگری با او ماند بلیز کاموایی که یقه پیراهن ش از گردی آن بیرون بود و گاهی کاپشنی تکه و پاره داشت. بچههایی که دانشجو شدند شلوار لی و تیشرت تنشان بود بعضی رسماً کت شلوار پوش شدند و به فراخور شغلی که پیدا کردند مجبور به پوشیدن آن بودند. شر را پس از سالها از ماجراهای فوتبال در کال میدیدم تیپ و تالش هیچ عوض نشده بود و چند چین و چروک روی پیشانی و زیر چشمها افتاده بود موهایش مثل قبل در هم و بر هم بود و حجم آن کم شده بود . ازدواج کرده بود و بچه هایی داشت و کار ساختمانی میکرد ، خواستم شماره تلفنش را داشته باشم گفت ای بابا ، داشتم با موتور میآمدم تاریکی شب بود و کنار جاده کسی ایستاده بود من هم فکر کردم توی راه مانده دلم سوخت نگه داشتم ولی وقتی ایستادم دو تا رفیق دیگرش از لای شمشادهای خیابان بلند شدند و آمدند سمت من ، زور گیر بودند ، گوشی را گرفتند « پولای مره گرفتن» موتور را هم میخواستند ، التماس کردم « جان مادرشمو ای وسیله کار میه» اگر نباشه .... نمیدانم شاید دلشان رحم آمد موتور را نگرفتن چشمهای شر خسته و بی رمق بود حالم گرفته شد ، ای بابا چند وقت بعد شر را دیدم که مغازه میوه فروشی زده و از کار ساختمانی خارج شده برایش خوشحال شدم اگر چه تیپ کارگری را اینجا هم حفظ کرده بود شاید کمتر دست و پاها و سر و صورتش زیر آفتاب سوزان کار ساختمانی خشک و چین و چروک شود. برچسبها: شیرحسین, مهاجر افغان, کارگری, فلکه گلشهر

سه شنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۰

تصرف کابل و تقریبا تمام افغانستان تنها با موتورسیکلت و یک کلاشنیکف که از بازارهای سیاه تهیه شده یک دمپایی و لباس محلی گاهی یک دستار به سر . این داستان امروز افغانستان است پیروزی پنجاه تا هفتاد هزار طالب در مقابل ارتشی که شمار آن بیش از سیصد هزار ذکر شده با جدیدترین ادوات جنگی از اسلحه ام شانزده تا بهترین لباس و پوشش که یک سرباز جنگی میتواند داشته باشد و دوربینهای دید در شب همراه با تجهیزات زرهی روز دنیا،تنها چهل هزار نیروی ویژه (کماندو) و صدوشصت طیاره سبک و هلیکوپتر . طالبان نام آن را پتح به گفته خودشان یا فتح و نصرت الهی میگذارند. این چیزیست که در میدان میبینیم اما آنچه دیده نمیشود این است که آیا به واقع سیصدهزار سرباز در افغانستان وجود داشت؟ یا خیلی از این نیروها ارتش خیالی بود که تنها به دولت مرکزی و ناکار آمد غنی لیست شده بود تا معاش و تجهیزات شان به منطقه فرستاده شود بدون آنکه آنجا ارتشی باشد،درست شبیه مکاتب خیالی با معلمان خیالی و دانشآموزانی که لیستی از آنها بود اما وجود نداشتند. واقعیت این است که بوی گند فساد را دیگر نمیشد جمع کرد،در این کشور همه چیز خیالی شده بود پلیس خیالی معاش خیالی کارمند خیالی . تصاویری که طالبان از منازل مقامات منتشر میکنند گویای همه چیز است تجمل گرایی با پست و مقام های پولساز عایدات بزرگان از بنادر و گمرکات ،اتومبیلهای ضد گلوله و گران قیمت همراه با سفرهای خارجی زیاد برای بلند پایگان دولتی . عطامحمد نور بیش از ده سال والی بلخ صاحب میلیونها ثروت بود خانههای گران قیمت در ازبکستان و ترکیه گفته میشود حقوقش از بندرحیرتان، ساخت و سازهای مزار و ماشینهای باربری محفوظ بود او را امپراطور شمال میخواندند. « دوستم» تنها ژنرال رسمی افغانستان هم از فساد دور نبود گفته شده او هم از بندر اقینه فاریاب حق میگرفت سرمایه گزاریهای کلان دولتیها در خارج از کشور افغانستان را به باد داد. رییس جمهوری که در انتخابات تنها 900هزار رای داشت جنگ قدرت عبدالله و غنی همه و همه ،جامعه جهانی را ناامید کرد، آمریکاها بیست سال در افغانستان بودند خرج کردند اما کجای دنیا کسی خرج میکند بدون دریافت عواید. اینکه آمریکاها در مقابل دلارهای خرج کرده چه چیزی از افغانستان خارج کردهاند داستان دیگری ست. خروج بی مسئولانه آمریکا، تیر آخر بر پیکر بی جان کشور بود. از میان این همه فساد و بی تدبیری و جنگ و انتحاری و خون ،جامعه جوان افغانستان داشت فضایی آزاد را تجربه میکرد دخترکان به مدرسه میرفتند ، رسانههای آزاد و روشن فکری و قدری پیشرفت تجربه میشد. زنان بیشترین بهره را میبردند، آنها در افغانستانی که سالها پسران دارایی و همه چیز خانواده محسوب میشدند رشد کردند جذب کار شدند و تبدیل شدند به کسانی که مصرف کننده نبودند و اقتصاد خانواده هایشان را ترقی دادند. پدران میدیدند که دخترانشان نسبت به پسران موفق ترند و این فضا، موجب شده بود تا افکار کهنهشان نسبت به زنان تغییر کند. افغانستان به سوی آیندهای نامعلوم پیش میرود . من اما اعتقاد دارم حکومتها میآیند و میروند آنچه میماند و خواهد ماند ما مردم هستیم در میان آرزوها و امیدهای مان نسبت به اینده، اگر طالبان هم آنچه مردم میخواهند بدانها ندهد رفتنی خواهند بود. ما و زندگیمان مصداق کامل این سروده ست. «شهر خالی جاده خالی کوچه خالی خانه خالی جام خالی سفره خالی ساغـــــر و پیمانــــــه خالی» زمانی که کوچه ها و خیابانها از ترس طالبان خالی شده بود . «گریه کردم ناله کردم حلقه بر هر در زدم سنگ سنگ کلبه ی ویرانه را بر سر زدم آب از آبی نجنبید خفته در خوابی نجنبید» و این بیت،جامعه جهانی چشمهایشان را به روی افغانستان بست. «بازا تاکاروان رفته باز آید بازا تا دلبران ناز ناز آید بازا تا مطرب وآهنگ وساز آید پاگل افشانان نگار دلنواز آید بازا تا بر در حافظ سر اندازیم گل بیفشانیم ومی در ساغر اندازیم » روزی مطرب و آهنگ و ساز به این سرزمین باز خواهد گشت. برچسبها: افغانستان, امریکا, خروج, طالبان

یکشنبه بیست و دوم فروردین ۱۴۰۰

صحبتهای نواز بیخود نبود، شب هنگام سرو کلهی رئیس پیدا شد. اینبار خیلی زود برگشته بود، همین موضوع شک برانگیز بود. گفت که برای چند وقتی کار تعطیل است و اگر دلتان میخواهد برگردید به شهرهایتان اما در دسترس باشید؛ چه ممکن است دوباره لازم باشد که برگردید. بعد از شور و مشورت میان کاکاجان و جوادآقا قرار شد یک سواری من، کاکاجان و قربان را به مشهد ببرد و نواز همراه جوادآقا به تهران برود. نواز به قول ما بچه تهران بود، بچهی حاشیهی شهر، محلات فقیرنشین، جایی که بعدها دانستم بدترین نقاط برای زندگی برای یک مهاجر بینواست. کاکاجان همیشه بر این اعتقاد بود که آدم گرسنه از گرسنهای دیگر خوشش نمیآید برای همین است که بیشترین آزار را همان فقیرها به فقیرهای دیگر تحمیل میکنند. کاکاجان میگفت افغانی اگر به بالای شهر تهران برود هیچکس به او توجه نمیکند، بالاشهریها او را یا لایق توجه خودشان نمیدانند، یا آنقدر سرشان توی مسائل مهمتر هست که دیگر وقتی ندارند که به یک افغان متلک بیاندازند. نواز به تازگی متاهل شده بود اما هیچ شوری در او برای بازگشت به منزل نمیشد دید. نواز، این مرد قلب سنگی، گویی از بازگشت به زن و زندگی حالش هم گرفته بود. کاکاجان میگفت حق دارد آدم با جیبهای خالی جلوی زن و بچه شرمش میشود. کاکاجان اما خوشحال بود، شبها شاهد بودم که نان از گلوی کاکاجان پایین نمیرفت و مدام به این میاندیشید که بچههایش چه میخورند و چه میکنند. من و قربان هم مشتاق بازگشت بودیم. مدتها بود به خانه نرفته بودیم. صبح زود با اجازهی کاکاجان و جوادآقا رفتم به نزدیکترین شهر و سر و صورتی صفا دادم، درست مدلِ موی پسر جوادآقا اصلاح کردم. قربان هیچ حوصلهی آرایشگاه را نداشت با کاکا در بحث و جدال بود. خیلی زود سواریمان آمد و در تاریکی شب به راه افتادیم. به خانه میرفتیم بدون هیچ سوغاتی. مشهد و گلشهر بوی خانه میدهد این را مسافرانی میفهمند که مدتها از این دو دور باشند. بهمحض ورود احوالت دگرگون میشود، چهرههایی آشنا میبینی، با دیوارهای سیمانی و آجری، لهجههای آشنا، زبان مادری، صداهای وطنی. همهی اینها شوقی میان سینهات ایجاد میکند. بازار شلوغ همچنان شلوغ است، وطندارها دور میدان جمعاند و قصابهای هموطن چاقوهایشان را تیز میکنند و به تن گوشت آویزان از درب مغازهشان میکشند. اینجا صفای شمال را ندارد اما جنس صفایش نوع دیگریست. اینجا خانهی من است؛ گلشهر، شهری که بر خلاف نامش یک شاخهگل هم نمیتوان در خیابانهایش یافت. میتوانم تصور کنم که بچههای کاکاجان از دیدنش جیغ میکشند. خانومش با لبخند ملیحی به استقبالش آمده و کاکاجان بر سر سفرهای خواهد نشست که همیشه آرزویش را داشت. منزل ما بهعکسِ آنها هیچ گپی نبود، همه رفته بودند دنبال کارشان. آنوقت صبح کلید انداختم و داخل شدم، من بودم و یک خانهی خالی، جلوی تلویزیون آرام آرام به خوابی رفتم که سخت محتاج آن بودم. برچسبها: نواز, مشهد, گلشهر, شمال

پنجشنبه پنجم فروردین ۱۴۰۰

لحظه سال تحویل هر آدمی قلبش تاپ تاپ میکند، حتما لب سفرهای نشسته و دارد به سیر و سرکه و سمنو مینگرد ، شاید قرآن را گشوده و یا تفعلی به حافظ بزرگ زده است. اگر تنهاست فکر عزیزانش هست و اگر میان جمع است دارد لذت میبرد. آنهایی که تلویزیون دولتی دوست ندارند با شبکه های ماهوارهای با رقص با جام و پیاله ،ثانیه میشمارند و آنهایی که تلویزیون دولتی نگاه میکنند منتظرند که یا مقلب القلوب آغاز شود. من اما هنگام سال تحویل در هیچ کدام از این موقعیتها نبودم. پشت فرمان اتومبیل میان شاهرود و دامغان دنبال جایی میگشتیم که بایستیم و سال کهنه را تحویل بدهیم و سال نو را تحویل بگیریم . خوشحال از اینکه پلیس راه شاهرود را با موفقیت رد کردهایم ، چه که ما افغانهای بی جواز سفر، خود را به دل جاده زدهایم . بزودی جایی پیدا میشود پر از خس و خاشاک ، همراه با مقداری سبزی ، همین کافیست برای ریختن غر کمر و شادی و دعا و ثنا که خداوندا حال دلمان را خوب کن . پلیس راه شاهرود پر از داستانهای رنج و محنت مهاجران افغان است .قصه هایی که جمع میشوند و در دل و ذهنت غول بی شاخ و دمی درست میکنند که در مسیر سفرت ایستاده و مدام نعره میزنند. سین سبزوار را رد کردهایم و به دامغان نرسیدهایم اما من به دو غول دیگر می اندیشم سین سمنان و سین سرخه ، دو جایی که پلیس راههای معروف دارد برای ما افغانها . اما اکنون لحظه سال تحویل است پس بی خیال همه اینها ، میگویند در لحظه زندگی کن ، آن هم حالا لحظه سال تحویل ، میان غولها در سرزمینی که رفتنت به آن مجاز نیست . کردی و ترکی و افغانی و سامبا رقصیدیم کنار جاده ، و آرزوهای خوب خوب کردیم و دوباره براه افتادیم. برچسبها: سال تحویل, شاهرود, دعا, سفر

یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۹

آخرین باری که جوادآقا پیشمان بود و با رانندههایش گپهای خصوصی میزد، نواز از گفتوگوهایشان پی برده بود که مدتی بعد به احتمال زیاد کارمان تعطیل خواهد شد. کاکاجان نگران بود. در این سیاه زمستان کار دیگر کجا بود که ما برویم و بیکار نشویم؟ حال همهمان گرفته بود. حال فاطی هم گرفته بود بعد از روزها دوباره به کارگاه آمده بود، پرسیدم: - چی شده؟ کشتیهایت غرق شده؟ - ولم کن بابا. حوصله حرف زدن نداشت، پرسیدم: - از دوستت چه خبر؟ چیزی نمیگفت، معلوم بود که چیزی شده اما نمیخواهد حرف بزند. گفتم: - چه خبر از اون رفیق همکلاسیت که دنبالت میآمد؟ گفت: - عه، خدیج رو میگی؟ - بله خدیج رو دیدم باهاش صحبت کردم. برق از سر فاطی پرید، از حالت بیحالی درآمد. برایش جالب بود که بداند ما چه گفتهایم. اینبار نوبت من بود و گفتم که اصلاً نمیگویم که چه گفتیم. هرچه اصرار کرد چیزی نگفتم. حقیقت این بود که داشتم بلوف میزدم. تنها چند باری از لای قسمتهای باز درب کارگاه دیده بودم که فاطی با همکلاسیاش به مدرسه میرود. هیچ خدیجه و گفتوگویی در میان نبود. اما باعث شد حال فاطی عوض شود و دوباره همان دختر شلوغ و کنجکاوی شود که بود. فاطی رفت که فردا از همکلاسیاش پاسخ سوال را بگیرد. چیزی میان کنجکاوی و حسادت، آتشی در درونش روشن شده بود. قربان و کاکاجان سر موضوعات خانوادگی بحث و جدل داشتند. کارهای قربان به مذاق کاکا خوش نمیآمد. احساس پدری نسبت به او داشت. پدر قربان سالها پیش درگذشته بود و قربان و مادر و خواهر کوچکترش با هم زندگی میکردند. گرچه قربان کار میکرد اما مخارج خانه را پیرزن بینوا میداد؛ با کار کردن در مزارع سبزی. مزارع سبزیکاری گلشهر به دست پیرزنهای بیوه آباد است. با حقوقهای ناچیز، با کار در ظلّ آفتاب. بعضیهایشان برای کار روی مزارع چغندر به شهرستانهای اطراف میروند، برای کاری که به آن چغندرخوابی یا «چغندر خوی» میگویند. مثل مادر بزرگ من، سالها قبل با او به چغندرخوی میرفتم، یک سال تابستان با بیبیام و چهل پیرزن و زنهای جوان دیگر و بچههای کمسن همچون خودم با مینیبوس میرفتیم چغندر خوی. یک کار طاقتفرسا، بهقول مردم، شبها نانبهدهانم خواب میرفتم. همینکه صبح ساعت پنج بیدارم میکردند که بهسمت سرویسمان بروم، احساس میکردم فقط ده دقیقه است که خوابیدهام و چهقدر زود صبح شده است. با خودم میگفتم کاش میشد بیشتر بخوابم، تابستان تمام میشد و کار من هم تمام بود باید به مدرسه میرفتم، اما بیبی بیچارهام همچنان میرفت و من دلم برایش میسوخت که او هیچگاه نمیتواند به اندازهی کافی بخوابد. دستهایش همیشه خاکآلود بود. بیبی دلش به حال من میسوخت، من دلم به حال بیبی. آفتاب صورت چروک و مهربانش را سیاه کرده بود. امروز که از او مینویسم سالیان دراز است که به خواب رفته است، و حتماً حسابی خستگی از جانش در آمده است. اختلاف کاکاجان و قربان سر همین بود و نصیحت میکرد که باید بار خانه را تو بهدوش بکشی و نه مادر پیرت. تلگرام نامههایی از گلشهر https://t.me/GolshahrLetters برچسبها: چغندر خوی, بیبی, مادر بزرگ, خدیج

یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۹

در اتاقمان حبس شده بودیم، برف و سرما مجال بیرون رفتن نمیداد. فاطی و برادرهایش نمیآمدند. همهچیز منجمد شده بود. دنیایمان کوچک بود؛ به اندازهی حیاط کارگاه و باغ فاطی اما حالا کوچکتر هم شده بود. خوبیاش این بود که تلویزیون داشتیم و یک ضبطصوت قراضه. من و قربان و کاکاجان تلویزیون تماشا میکردیم. کاکاجان سرگرمی دیگری هم داشت؛ یک قرآن کوچک با خطهای ریز که آن را میخواند. او مرد کوهستان بود و اینطور حبس شدنهای زمستانی برایش عادی بود، آنهم در کوهستانهای همیشه پر از برف افغانستان! آنها شش ماه سال را بدون تلویزیون میگذراندند. با قصههای نیاکانمان که سینهبهسینه برایمان رسیده است، قصههای دیو و پری و الخاتون و شاه و گدا. قصهی گرگهای کشمیری که دختران جوان را میبردند. یک اصطلاح بود که کاکاجان زیاد آن را تکرار میکرد: «گذر از کوتل (گردنه یا کوه)اونی » که از گردنههای سخت گذر برای عبور در افغانستان است و آن ضرب المثلیست کنایه از این که کار دیگر تمام شده، چیزی نمانده و سختیاش گذشته است. گردنههای برفگیر و پر از شیب، جایی که هم ولایتیهای کاکاجان گاهی از آن فرو میافتادند یا در آن گیر میکردند و ازبین میرفتند. نواز اما هیچ علاقهای به تلویزیون نداشت، فاز این آدم را هرگز درک نکردم، برایش هیچ چیزی جالب نبود. من، نوار کاست هایده داشتم و آن را گوش میدادم، ترانههای هایده را دوست داشتم. نواز از صدای بلند متنفر بود، نور تلویزیون شبها او را اذیت میکرد. نواز سنی نداشت. کمی از من و قربان بزرگتر و از کاکاجان کوچکتر، اما اعصاب و روانی لهشده داشت. کاکاجان میگفت جنگهای افغانستان نواز را فرسوده کرده است، من و قربان جوانی میکردیم ترانه میشنیدیم و فوتبال و فیلم سینمایی تماشا میکردیم. عصر تلفن همراه بود نه دورهی اینترنت همراه. سیمکارت قیمتش یک میلیون تومان بود و تلفن همراه از اینهایی که حالا نامش را مردم گذاشتهاند «گوشتکوب!» همان تلفنهای دستی کلیدی هم چهارصد پانصدهزارتومان بود. سیمکارت و تلفن میشد حقوق یک سال کار ما. هیچ کداممان موبایل نداشتیم نه ما نه خاندان فاطی. تلفن همراه را جوادآقا و چندتایی از رانندههایش داشتند. هرگاه رییس میآمد به شمال، ما مجال این را داشتیم که به خانوادههایمان زنگ بزنیم. و الا باید میرفتیم به نزدیکترین شهر و از آنجا با تلفن کارتی گپ میزدیم. نواز تازه ازدواج کرده بود، این امکان تلفن رایگان و آسان به خانواده را هم نواز استفاده نمیکرد، یا شمارهای از همسرش نداشت، یا اینکه علاقه و اعصاب صحبت کردن را نداشت. همین است که هرگز اخلاقیات او را درک نمیکردم. آدمی که نه روابط اجتماعی و احساسی پایدار داشت نه از موسیقی خوشش میآمد و نه از هیچچیز دیگری. کاکاجان آهنگهای دنبورهای دوست داشت. طرفدار «صفدر توکلی»و «داوود سرخوش»بود. نواهای سنتی همراه با دوتار دوست داشت. اما کاست هیچ کدام از این دو خواننده مورد علاقهاش را نداشت. نوارهای کاکاجان در مشهد بود و او هیچگاه نتوانسته بود یا بخاطرش نیامده بود که آنها را با خودش بیاورد، تنها چیزی که کاکاجان هرگز فراموش نکرده بود آوردن یک کیلوگرم ناس بود. متعجب بودم که او چهطور همیشه ناس (پودر سبز رنگی که به دهان میاندازند)دارد. در سرزمینی(شمال)که ناس همچون کیمیا ارزش داشت و هیچ دکان و مغازه و شخصی آن را نداشت کاکاجان قسمتی از زمین؛ جایی میان بوتهها را کنده بود و در یک قوطی خالی روغن این پودر، این مادهی حیاتی که جانش بدان بسته بود را پنهان کرده بود. رطوبت زمین و پلاستیک باعث میشد که ناس کاکاجان تروتازه بماند حتی بعد از چندین ماه. ناس چیزی که من و قربان هر دو از بوی آن هم بیزار بودیم و کاکاجان و گاهی نواز عاشقش. برچسبها: سرما, گردنه, کوتل اونی, صفدر توکلی

پنجشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۹

نواز طبق معمول آرام گپ میزد با کاکاجان. رانندهها رفته بودند. کپسولهای گازمان را جوادآقا پرکرده بود. هوا سرد بود نه به آن سرسبزی و خنکای نسیم بهاری، نه به این سوز و سرما وسپیدی. گویی همهچیز در خواب خوش است. طبیعت، کوهها و درختان پرتقال. بعدازظهر جناب رییس عزم تهران کرده بود. در آن باد و بوران اما، اپل سیاه روشن نمیشد. با وجود دست به آچار بودن جوادآقا ، اتومبیل از خواب بیدار نشد که نشد. رئیسمان تلفن همراهش را برداشت و چند تا زنگ زد. کاکاجان پرسید ماشین چه شده؟ جوادآقا: - یک قطعهش کار نمیکنه زنگ زدم پسرم و دامادم دارن قطعه رو از تهران میارن. جناب رییس اعصابش خورد بود شام چندانی نخورد. در اتاق یاد خاطرات گذشتهاش افتاده بود و تعریف میکرد. از دخترش میگفت که حالا سر خانهزندگیاش رفته، از دامادی که در راه بود گفت؛ از اینکه مکانیک ماشین است. اما راجع به شغل پسرش چیزی نگفت. جوادآقا: آقا اسماعیل، جوون بودم و جاهل، هزار تا کار کردم هزار خلاف، وقتی خدا این دختر رو بهم داد حقیقتش ترسیدم گفتم جواد! خدا میخواد ازت انتقام بگیره. همهچیز عکس اونی بود که فکر میکردم. دخترم درس خوند، دانشگاه رفت، شد رفیق باباش، بهترین آدمی که میشناسم... حالا هم ازدواج کرده و خوشبخت هست. دامادم آدم خوبیه، مکانیکه، هر دوشون خیلی احترام منو دارن. قصه جوادآقا تمام شد اما مسافرها هنوز پیدایشان نبود. جواد نگران بود مدام زنگ میزد و تا جلوی درب و لب جاده میرفت و برمیگشت. سیگار پشت سیگار روشن میکرد و تلفنش را نگاه میکرد تا اینکه آنها از راه رسیدند. ساعت دوازده شب، بلافاصله شروع کردند به تعمیر ماشین. زیر نورافکن کارگاه مشغول کار بودند. داماد و پسر جوادآقا هر دو از جوانهای ناف تهران، هر دو خوش تیپ و مد روز، مدل موهایشان رشک برانگیز بود. آن لباسها و کفشهای مارک، و آن رفتار متین و آرامشان. من و قربان و نواز هم جوان بودیم اما در مقایسه با آن بچههای خوشتیپ و قیافه و عطر و ادکلن زدهی پایتخت، گویی ما از زیر خروارها خاکستر آتشفشان فرار کردهایم. یک ساعت بعد جوانان کارشان تمام شده بود و با ماشین "206" شان و جناب رییس با اپل سیاهرنگ رفتند و ما ماندیم و شب سرد زمستانی؛ در حالی که دلم از دنیا خون بود. به این فکر میکردم که زندگی آدمها چهقدر با هم فرق دارد. چرا من و قربان و نواز و کاکاجان اینطور زندگی میکنیم؟ بهیاد گلشهر افتادم؛ محلهی افغاننشین مشهد. اینکه این وقت از شب همهجا خالی از آدم است و حتماً آن دکان خواروبار فروشی فلکه اول باز است و دارد همچنان سیگار و تخمه و ناس به مشتریهایش میفروشد. شاید یکی دو سواری در میدان باشند که منتظر مسافر هستند. مسافرهایی به مقصد تهران، اصفهان، کرج. مسافران قاچاق مثل من و کاکاجان و قربان. یکی دو ساعت دیگر هوا روشن خواهد شد و همانجا سروکلهی کارگرهای گذر پیدا میشود که هر کدامشان یک کیسه خالی برنج دستشان است . کیسههایی که درونشان دیگ غذا و لباس کارشان را میگذاشتند. با چهرههای خاکی و خوابآلود و مغموم. برچسبها: ماشین, مکانیک, تهران, افغان نشین

چهارشنبه یکم بهمن ۱۳۹۹

برف میبارید، چهرهی کوهها، درختها، جاده وکارگاه دیدنی شده بود. رییسمان تازه از تهران رسیده بود خسته و سرمازده. هنوز چاییاش را تمام نکرده بود که دو کامیون از راه رسید. ابوالفضل بود با وحید. وحید آذری زبان بود و فارسی را بسیار زیبا صحبت میکرد. قیافهاش آدم را یاد بهروز وثوقی میانداخت؛ با موهای وزوزی و تیپ و قیافهی جاهلهای قدیم. سیگار میکشید با پُکهای عمیق، آستینهای برآمده و لباس مشکی. نقطهی مقابل او ابوالفضل با سری کممو و مسن و لباسی سفید در اتاق کوچکمان جمع بودند و با جوادآقا میگفتند و میخندیدند. اتاق کوچک بود و ما هر کدام از کارگرها سرمان به کاری بند بود. طبق معمول سوژهی مورد علاقهشان نواز بود، او برایشان چای میبرد و همصحبت آنها بود. آنها با خیال راحت از کارهایشان صحبت میکردند و از حرفهایی میگفتند که دوست نداشتند ما کارگرها بشنویم در حضور نواز . خیال میکردند نواز متوجه نمیشود چون خودشان گپ نواز را نمیفهمند پس نواز هم نمیفهمد ولی نواز همه چیز را میفهمید. همه در اتاق جمع بودیم میگفتیم و میخندیدیم آقای رییس و رانندهها تریاک میکشیدند. یک بوی چرب و غلیظ؛ از روی تفنن. دود غلیظ از میان سبیلهای رفیق حریری بالا میرفت چرخی در اتاق میزد و راست روی سر ما کارگرها میچرخید. ابوالفضل: - اسماعیل آقا؟ میگن تریاک فقط تریاک افغانستان! درسته، آره؟ کاکاجان: -درست است. میگن. جواد آقا: - آره دیگه ناخالصی نداره، تا اینجا میرسه دست من و ابوالفضل هزار تا گوه میزنن توش. وحید: - واقعا! کاکاجان میخندید و میگفت: - مه که تا حالا ندیدم چه دروغ بگویم. ما چهار افغان در اینجا از کشوری بودیم که نابترین تریاک دنیا را تولید میکرد اما هیچکدام مصرفکننده نبودیم. شنیده بودم روزگاران دور در افغانستان دولتها با کسانی که یک کراچی(گاری) تریاک حمل میکردند کاری نداشتند اما وای به حال آن کس که یک مثقال از آن را در جیب داشت، او بعنوان مصرف کننده کارش با کرامالکاتبین بود. در حالی که در ایران درست عکس این موضوع صادق است، به این فکر میکردم که چهقدر ما دو کشور متفاوتیم. کاکاجان اعتقاد داشت مردان ایرانی برای اینکه بتوانند در رختخواب از سر زنها زور باشند به تریاک روی میآورند، در کوتاهمدت ممکن است پیروز میدان باشند اما آرام آرام بازی را میبازند. بساط تریاک جمع شده بود. جوادآقا تصمیم گرفته بود داخل اپل سیاهش بخوابد. اتاق دیگر جایی برای او نداشت و هم اینکه بخاری گازوییلی ما زیاده از حد گرم بود و او گرمای زیاد را دوست نداشت. جوادآقا در آن هوای صفر درجه مدام آب سرد مینوشید. کاکاجان میگفت درون آدمی که تریاک میزند آتش است و آب سرد را برای همین میخواهد. کاکاجان میگفت: - جوادآقا یخ میزنی همینجا یکجوری سر میکنیم. رییس گوشش بدهکار نبود صندلی را عقب داده بود پتو انداخته بود و بخاری ماشینش را روشن کرده بود، شیشه را کمی پایین داده بود. به خواب رفت، گویی در آغوش مادر است. برچسبها: بهروز وثوقی, برف, اسماعیل, تریاک

سه شنبه شانزدهم دی ۱۳۹۹

در استخر باغ فاطی مثل یک شناگر ماهر شنا میکردم، بقیه کناری ایستاده بودند و مرا تشویق میکردند، فاطی و پدرش هم ایستاده بودند و میخندیدند. کاکاجان و نواز و قربان هم همینطور دست میزدند. دود سفیدی اطراف دهان و سر ابوالفضل جمع شده بود و با لبخند ادامهی سیگاریاش را به جوادآقا تعارف میکرد. ناگهان زیر پایم خالی شد. احساس میکردم که غرق میشوم، آب دایره شکلی مرا میان حوض میکشید. زنی کنار استخر دستش را به سویم دراز کرده بود دست و پا میزدم در حالی که آب زیادی خورده بودم خودم را به او رساندم. خیال میکردم مادر فاطیست. کمی بعد متوجه شدم که آن زن مادرم است که دستش را بهسویم دراز کرده. از این کابوس وحشتناک بیدار شدم، تمام تنم عرق کرده بود. در دل تاریکی مردی چهارزانو کنارم نشسته بود و در سوسوی چراغ گردسوز قسمتی از جثهاش آشکار بود و بسیاری از اندام و صورتش ناپیدا. صدای آشنای کاکاجان به من آرامش میدهد. چرا ایقدر ناله میکردی؟ گفتم: - نمیدانم، نفهمیدم. ولی گوشم... کاکاجان حرفم را قطع کرد، گفت: - بله فهمیدم. کاکاجان به روش اجدادش که در قریههای دور از دوا و دکتر در افغانستان برای تسکین درد، خودشان دست به کار میشدند، یک تکه آجر را بالای اجاق گرم میکرد لای حوله میگذاشت و آن را روی گوشم قرار میداد. مرد بینوا تمام شب این کار را تکرار کرد در حالی که من به خواب عمیق فرو رفته بودم و نمیدانستم که او چند ساعت این کار را کرده است. اما چارهاش موثر بود و خواب، نیروی خوبی به من داده بود. صبح با صلاحدید کاکاجان به دکتر رفتم. کاکاجان راهنمایی کرد کدام ماشین را میشود سوار شد و کدام را نه. از قفس کارگاه رها شده بودم. اما در مینیبوس، با کنجکاوی محلیها روبهرو شدم، هر کسی چیزی سوال میکرد. انتظارش را داشتم زیرا جوادآقای رییس گفته بود که مردمان محلی آدمهای غریب را سوالپیچ میکنند، کاری که او اصلاً و ابداً خوشش نمیآمد.از جوادآقا پرسیده بودند که آنجا چهکار دارد؟ به چه کاری مشغول است؟... و جوادآقا آنها را پیچانده بود. من هم جوابهایی دادم که بعدها خود نیز از آن پاسخها خندهام میگرفت. مشکل این بود که ما مهاجرهای غیرقانونی نبودیم اما در مکانی غیرقانونی کار میکردیم. هر افغان فقط حق دارد در همان استان خود مشغول کار باشد و کار در شهرستان دیگر غیر قانونیست. برای آمدن به اینجا باید نامه میگرفتی آن هم از اداره اتباع. این نامه برای کار نیست و فقط برای مسافرت است. کاکاجان تعریف میکرد که سالها نامههای اداره را برای خودش جعل میکرده. تاریخ، عکس، هر چه که دستش میآمده تا بتواند زمان بیشتری اینجا کار کند. اوایل هر یک ماه برمیگشت مشهد تا نامهاش را تمدید کند و بازگردد اما اینکار هم خستهکننده بود هم به لحاظ مالی نمیصرفید. نامهها آنوقتها یک ماهه بود، بعد بیست روز، پانزده روز و حالا تنها ده روز وقت داری بروی و بازگردی. ادارهی مهاجرت از کار افغانها برای دور زدن قانونش آگاه است برای همین است که آن را هر روز سختتر میکند. برای آمدن به اینجا من کاکا و قربان هیچ نامهای نداشتیم و با یک سواری از کجوپیجترین راهها بدانجا رسیده بودیم. در شبی نیک تاریک، در حالی که نور ستارهها و مهتاب راهنمای ماشین چراغ خاموشمان بود. برای همین بود که امنیت برای همهی ما اولویت بود، لو رفتن محل کار یعنی درگیری با ادارهی اتباع و تصمیمهای فراقانونی آنها. از باطل کردن اوراق هویت تا اخراج از کشور . برچسبها: استخر, شمال, مهاجر, نامه

یکشنبه سی ام آذر ۱۳۹۹

صبح، نان گرم از راه رسید. فاطی دیگر کاکاجان را برای نان صدا نمیکرد، «علی علی »حیاط را پر کرده بود، کمی برایم شرمآور بود. همانطور که نانها را میگرفتم پرسید: - بعدازظهر میتوانی برای فلان درس کمک کنی؟ گفتم: -باشه، البته اگه بار و یا ماشین نیامد. - بابام ظهر میاد برای درست کردن آب - باشه ممنون نواز با خندههای شیطنتآمیزش از راه رسید. - فاطی چیطوری؟ - امو اوه جور کنین از برای خدا ، دو روز است او ندری. فاطی پرسید: - چی؟ نواز چی میگه؟ - میگه آب نداریم دو روزه درست کنین. - آها به بابام گفتم. فاطی خیلی زود رفت، انگار انجا معذب بود. ظهر پدر فاطی طبق قولش آمد. مردی میانسال، ترکهای، با صورتی استخوانی و چابک. گویی فاطی چالاکی را از او به ارث برده بود. گفت که کف استخر را لجن گرفته و راهآب بند آمده. باید بیایید با هم تمیزش کنیم. کاکاجان سر ظهر قرار گذاشت که میآییم. بعد از ناهار همه کمر بستیم برای پاک سازی، حتی نواز را هم بردیم؛ آدمی که هیچوقت غیر از کار کارخانه تن به کار دیگری نمیداد. استخر بزرگی وسط باغ بود یک قد و نیم آدم عمق داشت. آب سبز شده بود پر از گیاه و لوش. فاطی و پدرش و پسران شلوغ هم آنجا بودند. بعد از اتمام کار، برادرهای فاطی پریدند داخل آب برای شنا، پدرفاطی همه را تعارف کرد که اگر دوست دارید شنا کنید. همه به هم نگاه کردیم، معنایش این بود: (نیکی و پرسش؟) فاطی و پدرش صحنه را ترک کردند. کاکاجان شناگری ماهر بود، قربان فقط اندکی بلد بود، نواز مثل گربه از آب متنفر بود، من اما هیچچیز از شنا نمیدانستم. کاکاجان یک طناب پیدا کرده بود و اصرار داشت که به کمرت ببند من نگهت میدارم و شنا کن. - نه کاکاجان اینطوری نمیشه! نمیتونم. - کاری نداره. یک بار درون آب رفتم. پایم سر خورد و باز سر خورد، دستپاچه و در آستانهی خفگی بودم که بالاخره ایستادم صدای خندهی برادرهای فاطی به آسمان رفت. گفتم اینطوری نمیشود. برگشتم به اتاق، چهار بطری نوشابه خانواده یافتم و با تکهای از یک تویوپ به هم بستم، یک تختهی شنا درست کردم. به جمع شناگرها پیوستم در حالی که تختهشنای دستسازم، زیر سینه، سرم را از آب بیرون نگاه میداشت. همه به کارگاه برگشتیم احساس میکردم سرد است. پس از خوردن چای، بقیه به خواب رفتند اما من قرار کلاس داشتم. فاطی روی دیوار منتظر بود. حس میکردم باد سردی در حال وزیدن است. کلاس درس که شروع شد آفتاب هم پشت ابرها رفت. آسمان دل آن دختر شمالی هم ابری بود. به جاده نگاه میکرد و آه میکشید. تا بهحال او را آنقدر مغموم ندیده بودم. فاطی هرگز آرایش نمیکرد. صورتش کپی اقای پدر بود با گونههای ککمکی و گلانداخته. سرخی لبانش مال تمشکهایی بود که خورده بود. از گفتههایش فهمیدم که دوست دارد از این خانه برود ، به ازدواج فکر میکرد، برایش گفتم ازدواج خوبه ولی برای سن تو خیلی زوده. انگار گوشش بدهکار نبود. به پسری فکر میکرد که میگفت درب مدرسهشان میآید. گفتم احمق نشو، مگه تو از او چه میدانی؟ ازدواج امر مهمیست نباید اینطور راجع بهش فکر کنی و تصمیم بگیری. حالا فقط باید درس بخوانی، خودت را بیچاره نکن. کتابهایش را جمع کرد و پرید، گفت: ولی من دوست دارم بیاد خواستگاریم. منم داد زدم: «دیوونه نشو». از صفحهی تریلی که پریدم احساس میکردم دردی از پشت کلهام آرامآرام تیر میکشد، از پشت گوشم رد میشود و خودش را از کنار رگ گردن به حلقم میرساند. بعد از شام گویی مشکل گوشم حادتر شد، به کاکاجان گفتم گوش راستم درد میکند. کاکاجان گفت چیزی نیست حتماً کمی آب داخلش رفته، با این حوله گرم نگهدار خوب میشود. آن شب اولین شبی بود که خوابم نمیبرد، حرفهای فاطی نگرانکننده بود، دختر احمق، میخواهد بدبخت شود! دردی کشنده همچون فرورفتن سوزن لحافدوزی به تن، از درون گوش، پنبههای مغزم را سوزندوزی میکرد. برچسبها: علی, قربان, نواز, کاکاجان

پنجشنبه بیستم آذر ۱۳۹۹

ابوالفضل راهی تهران شد. در آن بعد از ظهر دلانگیز نظافت شخصی و لباس شستن میچسپید، اما از آن لوله آب که همیشه آب داشت هیچ آبی نمیآمد. به کاکاجان گفتم میروم ببینم چرا آب نیست. قبول کرد. گفتم ظرف فرنی را هم میبرم. میخواستم شخصاً از مادر فاطی تشکر کنم. از راه دیوار مثل کاکاجان یااللهگویان وارد باغ شدم. درختان پاکوتاه را دوست داشتم. بارشان سنگین بود و شاخهها خم شده بودند. ناچار تو هم باید خم میشدی که از زیر آن بگذری. آنجا یکی دو درخت متفاوت هم بود که میوههایشان از پرتقال معمولی کوچکتر بود. بعدها فهمیدم آن پرتقالها یافا نام داردند. انگار خالق هستی، آب بیست پرتقال را گرفته، مقداری جوشانده و عصارهاش را در یک یافا قرار داده است. تا بهحال چیزی به این خوشمزگی نخورده بودم. خانهی عروسکی فاطی نمودار شد. مادر فاطی لباسهای شسته را پهن میکرد، یک دامن بلند تنش بود با بلیزی نسبتا تنگ و آستینهای بر زده ( تا خورده). زنی نیرومند و شاداب، بسیار زیباتر از فاطی بود با صورتی گرد و لپهای گل انداخته. همینکه مرا دید لبخند روی صورتش نقش بست. با لهجهی شمالیها دعوتم کرد. بشقاب را دادم و بسیار سپاسگزاری کردم؛ گویی تمام آن فرنیها را خوردهام. مادر فاطی تنها بود و گفت که بچهها مدرسهاند. آنقدر تعارف و اصرار کرد داخل بروم که نتوانستم مقاومت کنم. وارد آن خانهی رویایی شدم. منزلی بسیار ساده با وسایلی سادهتر از آنچه فکر میکردم. کمی شبیه خانه زندگی ما افغانها. چیزی روی دیوار نبود هیچ عکس یا تابلویی. یک گلیم زیبا وسط اتاقی که به آن هدایت شدم وجود داشت. کنارهها، زیراندازی نرم برای نشستن و چند پشتی قالینی. درب و پنجرههای چوبی و اتاقهای تو در تو که با منظرهی باغ بسیار زیبا مینمود . نور کافی و فضایی روشن و زنی که همچون مادری دلسوز نگاهت میکرد. از اینکه به فاطی درس میدادم تشکر کرد. رفته بود که چای بگذارد گفتم میروم زحمت نکشید. بعد با یک بشقاب برگشت. توی بشقاب یک انار بزرگ بود، کنارش یک چاقوی میوهخوری. گفتم نیازی نیست، خودش آن را دو نیم کرد و گذاشت جلوام. نمیدانستم باید چهکار کنم. وقتی بیدستوپایی مرا در خوردن انار دید باز به آشپزخانه رفت. یک کاسه آورد و یک قاشق، انار را چهار قسمت کرد و گذاشت توی دست چپش طوری که پوست آن بالا قرار داشت و کاسه زیر دستش. انوقت با پشت قاشق شروع کرد به زدن روی پوست، با تعجب میدیدم که بارانی از دانههای سرخ از لابهلای انگشتان این زن هنرمند به درون کاسه میریزد. لحظهای بعد یک کاسه انار روبه روی من بود. با خوردن اولین قاشق، مادر فاطی باز به اشپزخانه رفت و اینبار با یک نمکدان برگشت. میگفت حتما ترش است و به اصرار فراوان، نمک روی انار ریخت.در زندگی ندیده بودم نمک چیزی را شیرین کند. انارها شیرین شدند همچون لحظات شیرین کنار آن زن مهربان که یک لحظه نگاه مهربانانهاش را بر نمیداشت. موقع خداحافظی بود داشتم فراموش میکردم گفتم آبمان قطع شده . گفت تا چند ساعت دیگر پدر فاطی میاید میگویم تا ببیند چه شده. در کارگاه همه چیز همانطور بود که انتظار داشتی . نواز و قربان باز غرق در خیال بافیشان بودند آنها خیال میکردند برای دیدن فاطی رفتهام . خندهها و پچپچهای آدمها گاهی بسیار آزار دهنده است. برچسبها: انار, شمال, فاطی, مهاجر افغان

شنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۹

شمال،یا ابر بود یا باران و کمتر میشد روی افتاب را دید، آنهم آب روی سرمان میریخت ما اما کنتور آب نداشتیم، اب مورد نیازمان از باغ فاطی تامین میشد. یک لوله آب را از استخر وسط باغ به ما میرساند. کاکاجان گفته بود هرگز از این آب نخورید که پر از کرم و کثیفیست. آب خوراکی مان بهترین آبی بود که شاید بشود در ایران یافت این را رانندهها میگفتند. آب گوزن،نمیدانم منطقه گوزن کجاست اما تریلیها با خودشان آب چشمه را میاوردند و ما همهی آب را در بیست لیتریها برای خودمان بر میداشتیم گاهی صدایشان در میامد اما کاکا اهمیتی نمی داد، همانطور که وقتی گازوییلهای ماشینها را هم برمیداشتیم به سروصدای رانندهها اهمیت نمی داد. کاکاجان میگفت همهی اینها مال جواداقاست تریلی و گازوییل و همه ،او هم اجازه داده که هر چه نیاز داریم برداریم. دو سه بشکه گازوییل در انبارمان بود و کاکا نمیگذاشت خالی شود بر اساس تجربه اش میگفت زمستان از راه خواهد رسید و گاهی هیچ ماشینی اینطرف نخواهد امد آنوقت است که توی این برف و یخ ما تنها میمانیم و هیچ سوختی برای بخاری گازوییلیمان نخواهیم داشت. مثل مورچه ای که فکر زمستان بود کاکا هم دوراندیش بود، ذخیره آب و سوخت برای خودش داشت. آن روز یک کامیون ده چرخ از تهران رسیده بود. راننده اش ابوالفضل بود یک مرد لاغر اندام قد بلند با موهایی سفید. وسط سر ابوالفضل هیچ مویی نداشت، مردی تقریبا شصت ساله،از دوستان و هم دورهایهای جواداقا، جناب رییس در گزینش او هم قوانین خودش را رعایت کرده بود، از دوستان صمیمی جواد بود دوست گرمابه و گلستان، مردی بود اهل ذوق ،ادب و شعر. سیگار او اما بوی بسیار بدی میداد،از کاکاجان پرسیدم این چیست ؟که بوی سیگار نمیدهد،کاکا گفت: ابوالفضل چرس میکشد، چیزی که اینجا میگویند سیگاری،همان حشیش. شنیده بودم که چرس آدمها را پر حرف و به قول ما افغانها (اله گوی)(پر حرفی بی اختیاری) میدهد. ابوالفضل هم گاهی خیلی حرف میزد.یک شاهدوست به تمام معنا بود، آن خدا بیامرز ،آن خدا بیامرز از دهانش نمیافتاد، لهجهی تهرانیو افکارش انقدر برایم جالب و تازه بود که دوست داشتم بنشینم و تا صبح به او گوش دهم ،میگفت: -اسماعیل! همه جای دنیا مردم بخاطر گشنگی علیه حکومت بلند میشوند ،بخدا ما ایرانیها از سر سیری علیه شاه بلند شدیم. عاشق شاملو بود ، تعریف میکرد که یکبار هیچ چیزی برای کشیدن نداشت (چرس) و از سرگشتگی در مسیری که با ماشینش میرفت، رفته بود سر خاک شاملو،بعد از اینکه کارش تمام شد یک جوان به او نزدیک میشود و یک چیزی پیچیده در پلاستیک به او میدهد، ابوالفضل زیر نور چراغ ماشین میبیند که یک مشت حشیش است که از غیب به او رسیده،با خودش میگوید خدا رحمتت کنه مرد وخوشحال برمیگردد. ابوالفضل یک امانتی هم از طرف جواداقا برایمان آورده بود ،یک تلویزیون سیاه سفید چهارده اینچ که حوصلهمان سر نرود، با وجود این تلویزیون از آن پس شبهایمان قابل تحملتر و زیباتر میشد و چنین هم بود. برچسبها: شمال, کاکاجان, گوزن, گازوییل

جمعه دوم آبان ۱۳۹۹

صفحه تریلی،محل باصفای کارخانه ما،جایی بود که از آن میتوانستی باغات اطراف و جاده را ببینی و سایهی درخت پرتقال آن را دلنشینتر کرده بود. به اصرار من کاکاجان هم مجاب شده بود صبحانه را انجا بخوریم. قربان موافق بود اما نواز غر میزد،«هر روز کی ایقس لیوان وچای میتنه کش کنه؟»کی حوصله داره هر روز این همه استکان و چایی رو ببره توی حیاط؟ نواز مجبور بود تابع جمع باشد کاری که عصبانی اش میکرد،او افغانستان بدنیا آمده بود،هشت سال انجا برای دستههای مختلف و احزاب جنگیده بود، اینجا کمکم یاد میگرفت که تک روی و یکدندگی نمیتواند کمکی به او بکند، سرسختی و لجاجت ،چیزی بود که گویی دوست داشت. میان صبحانه هر کسی چیزی میگفت ،من گفتم جایی خواندهام صبحانه ات را پادشاهانه بخور و ناهارت را با دوستت و شام را با دشمنت صرف کن. نواز بلند بلند خندید و شروع کرد به مسخره کردن، _«خوب جیناب صبحانه پادشاهانه این ظرفها ره خود تو بوبور وتاق». بلند شد و رفت . بعد از ظهر فاطی کتاب و کیف به دست با لباس فرم مدرسه آمده بود که بگوید امتحانش خوب شده و خوشحالیاش را با همسایههایش قسمت کند. واقعا در لباس فرم مدرسه خندهدار شده بود ،کسی که لباسهای گله گشاد می پوشید حالا انگار نیمی از وجودش حذف شده بود ، خوشحال بود و با همه خوشوبش میکرد. وقتی رفت کاکاجان گفت: _ دستت درد نکنه کاکا دل یک غریب ره شاد کردی.از رضایت کاکاجان من هم راضی بودم، اما عصبانیت نواز آشکار بود _خوب جناب صبحانه پادشاهانه الی شامته با کدام دشمنت میخوری؟ حرفهای نواز برایم اهمیتی نداشت میدانستم که از سر حسادت است و اینکه نتوانسته درس بخواند، جنگهای افغانستان فرصت درس را از او گرفته بود. قربان اما تا راهنمایی درس خوانده بود، هر دو بچه گلشهر بودیم جایی که آن سالها بیشتر هم دورهایهایمان یا بر اثر مصرف مواد مخدر یا در نزاعهای خیابانی جان باخته بودند. خیلیهایشان پشت دارهای قالی بودند و آرام آرام جوانی و بیناییشان تباه میشد. بسیاری از بچه گلشهریها درس را رها کرده بودند که بتوانند کار کنند و مخارج خانه را تامین کنند. هر دو سالهای فقر و افغانی بگیر و بیکاری را دیده بودیم.با این وجود با اینکه قربان سالها قبل پدرش را از دست داده بود مادری دلسوز داشت که مواظب پسرش بود، من نیز پدری مهربان داشتم که تمامی رفت و امدهایم را نامحسوس کنترل میکرد تا به خطا نروم. در اتاقمان شام میخوردیم که صدای فاطی از حیاط امد علی علی داشت مرا صدا می زد،کاکاجان گفت برو ببین شاگردت چه میخواهد. او یک بشقاب بزرگ فرنی برایمان آورده بود گفت که مادرش درست کرده و برایمان فرستاده. تشکر کردم و تعارف که چرا زحمت کشیدین و این قبیل حرفها ،خندید و رفت. بشقاب فرنی هنوز قدری گرم بود چه بوی مطبوعی، گذاشتم وسط سفره ،هیچ کس چیزی نگفت . از حرکتشان متعجب شدم گفتم بیاین بخوریم من تا امروز فرنی نخوردم.نمیدانم چه مزه ای ست . نه کاکاجان ، نه نواز و نه حتی قربان هیچ کدام استقبال نکردند، پرسیدم چرا ؟ من که می خورم. کاکاجان گفت نه بهتر است این کار را نکنی، من به چشم خودم دیدم که ظرفها و کاسه های مادر فاطی را سگشان لیس می زند. گفتم شاید این را شسته باشند.گفت خودت می دانی. راستش باید تابع جمع می بودم اما دلم فرنی میخواست . کاکاجان بشقاب فرنی را از پنجره ای که به باغ کناری مان باز می شد خالی کرد ، دلم برای فرنی ها سوخت ، بعدها دانستم بار اولشان نیست که غذای مادر فاطی را دور می ریزند. از دستشان عصبانی بودم آنهمه زحمت و محبت پشت آن بشقاب فرنی بود و این وطندارهای من! برچسبها: شمال, تریاک, مواد مخدر, گلشهر

سه شنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۹

نیمه شب شیپور آماده باش زده شد یک تریلی پر از بار از راه رسیده بود و کاکاجان خشم شب زد. کار کردن ،نیمه شب زیر اسمان سیاه شمال و خنکای نسیم جنگل هم سخت بود هم شیرین. فردا صبح تا لنگ ظهر خوابیدیم و هیچ متوجه نشده بودیم که نان گرم از راه رسیده است . در انتهای حیاط کارگاه یک صفحهی بارکش تریلی درست چسبیده به دیوار همسایهمان ،متروک افتاده بود . روی آن صبحانه میخوردیم و از همان بالا نارنگیهایی که در فاصلهی کمی از ما آویزان بودند را میچیدیم و میخوردیم . درست شبیه میوههای بهشتی که میگویند در دسترس بهشتیان است. آن روز مشغول شستن لباسهایم بودم که سرو کله فاطی پیدا شد، یک کتاب در دست داشت ،همانجا روی دیوار نشست سلام کرد و مشغول خواندن شد. پرسیدم چه میخوانی ؟ فردا امتحان دارم ریاضی نبودین چند وقتی ؟ گفت چی؟ گفتم:خونه نبودین آقا اسماعیل نگرانتان بود. اها رفته بودیم خونه عمهم تو شهر فاطی در حقیقت درس نمیخواند مدام کتابش را ورق می زد ،با خودم میگفتم این چجور ریاضی خواندن است نه دفترچه ای نه مدادی . کاکاجان از راه رسید _چطوری فاطی خوبی؟ _خوبم ممنون _کجا بودین؟ _خونه عمم _بابا ننهات خوبن؟ _خوبن ممنون نواز از پشت پنجره نگاه میکرد احساس میکردم دارد میخندد با قربان که حتما کف اتاق دراز کشیده و هر دو غیبت مرا میکنند. کارم تمام شده بود و به اتاق رفتم همانطور که حدس میزدم هر دو حسابی درباره من غیبت کرده بودند. _خوب با دختر مردم گپ می زدی. گفتم :پرسیدم کجا بودند. از این اخلاق آنها اصلا خوشم نمی امد، صحبت کردن پشت سر دیگران و تکه انداختن . فاطی از کاکاجان چند سوال ریاضی پرسیده بود و کاکا خندیده بود و گفته بود من سوادم کجا بود که جواب بدهم. کاکاجان وارد اتاق شد و از من پرسید که می توانم کمکی بکنم.من هم قبول کردم. چند دقیقه بعد هر دو روی صفحه تریلی بودیم و من مشغول تدریس ریاضی به دانشاموزی بودم که نه مداد و دفترچه داشت نه حواسی جمع. آن روز دانستم این بشر ذهنش پنجاه تکه است و حتا یکی از آن پنجاه تکه معطوف درس نیست . کتابش آنقدر کثیف بود که بعضی اعداد چاپی روی آن خوانده نمی شد. کمی درس خواندیم و نمیدانم چقدر یاد گرفت ، در واقع حواس من نیز پرت بود به نواز و قربان و حرفهایشان فکر می کردم. من فرمول را توضیح میدادم و او می پرسید اهل کجایی؟ گفتم: افغانستان بنظرم نمیدانست افغانستان کجاست _نه از کدوم شهر آمدی؟ _مشهد _من مشهد رفتم برای زیارت امام رضا البته وقتی کوچیک بودم. معلوم بود از افغانستان و از مهاجران چیزی نمیداند. پارسی صحبت کردن من هم باعث شده بود احساس غریبی نکند . من مسالهای را شرح میدادم و میپرسید؟ چندتا خواهر برادر داری؟ این سوالات نامربوط به درس همچنان ادامه داشت تا اینکه فاطی سرش را بالا گرفت ،قدری به اسمان نگاه کرد دستش را برد بالا، یعنی اینکه ساکت باشم و دارد به صدایی گوش می دهد، بعد بلافاصله دفتر دستکاش را جمع کرد و پرید آن طرف دیوار . من حیران بودم، گفتم چی شد؟ گفت:بابام!و رفت. تازه فهمیدم که صدای موتور پدرش را شنیده که از جاده بسوی خانه میاید. فاطی دوست نداشت پدرش بداند او به اینجا میاید. بعد از رفتن فاطی،به اتاق نرفتم. حوصله نواز را نداشتم. نشستم و از میوههای بهشتی خوردم و به خانه فکر کردم و به مشهد و اینکه خانهی من مشهد است یا بامیان ؟ مفهوم خانه برای من افغان دور از وطن وطنی که هرگز آن را ندیدهام چقدر نامفهوم است. اینجا چه جای عجیبیست برخی آدمهایش حتی نمیدانند ما افغانها وجود داریم و ما را نمیشناسند. برچسبها: شمال, فاطی, خشم شب, افغان

دوشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۹

از خانه فاطی آوای سکوتی مرگبار به گوش میرسید، از کاکاجان پرسیدم اینها کجا هستند چرا خبری از آنها نیست ؟ کاکا: نمی دانم وله تا حالا ای رقم گوم نبودند. بعدازظهر طاقت کاکا طاق شد، از بالای همان دیوار معروف ،محل رفت و امد یالله یالله کنان به پایین پرید،از من خواست که دنبالش بیایم . وارد باغ شدیم ، تا بحال باغی به این زیبایی ندیده بودم ، درختهای کوتاه با میوه های بزرگ ، تا ان روز نمی دانستم تامسون به ان درشتی روی درختی به این کوتاهی میروید. از لابهلای بوته ها ،درختان وعلفزارهای باغ می گذشتیم و من مبهوت بودم ، کاکا راه را بلد بود درختها کنار رفتند چه خانه روستایی زیبایی ، آنطور بود که آدم در قصه ها و افسانه ها تصور می کرد ،میان انبوه درختان میوه ، خانه ای که از چهار سمت پنجره داشت ، تراسی زیبا که نرده های چوبی آن را احاطه کرده بود ،مرغ ها و خروسی بنظر قدرتمند اطراف را نگاه می کرد یک سگ کوچک بی آزار آن سو دراز کشیده بود. کاکاجان کمی ایستاد همسایه را صدا زد انگار کسی در خانه نبود، درو پیکر منزل باز بود هیچ چفت و بستی نداشت، برای اطمینان به پنجره زدیم اما کسی انجا نبود. برگشتیم بسوی دیوار، پرسیدم کجا رفته اند. گفت نمی دانم اینها کس و کاری ندارند همیشه خانه بودند. گفتم باغشان خیلی زیباست ،اینها با این همه میوه و ثروت چرا اینطور زندگی می کنند. کاکاجان خندید: این چیزها که مال خودشان نیست این بیچارهها هم مثل ما کارگرند،اینجا زندگی می کنند و مواظب باغ هستند ،صاحبکارشان انجاست. با انگشت نوک تپهای بلند را نشان داد که مشرف به باغ بود،از اینجا آن بالا زیاد معلوم نبود اما می شد درختان کوتاه را دید که انجا هم بودند و الاچیق و قسمتی از یک بنای نو ساز. به کارگاه برگشتیم ،نواز گوشه ای از حیاط ریشش را میتراشید.گفتم نواز تو که ریش نداری چی را میتراشی؟ نواز: اوقوس دروم(انقدرها ریش دارم که بتراشم). تراشیدن ریش با یک ریشتراش و آفتابه آبی که کنارش بود، نمی دانستم چرا این آدم صابون به صورت نمی زند که راحت تر تراشیده شود، حالا میفهمم که چرا صورتش همیشه خشک است مثل نان سنگگ دو اتشه. حرف زدن با نواز فایدهای نداشت هر چه میگفتی جوابی در آستین داشت. کاکاجان رفت سراغ دیگ و کاسه اش، آشپزی کاکا یک بود، آدمی با وسواس فراوان در تمیزی و نظافت. قربان توی آفتاب دراز کشیده بود،پرسید انطرف چه خبر بود. کاکا گفت :هیچ کس نبود. قربان کمی سرش را از زمین بلند کرد و با یک چشم به ما نگاه میکرد و چشم دیگرش را محکم بسته بود که آفتاب اذیتش نکند،گفت کجا رفتن؟ کاکا جوابی نداد. بعدازظهر ها بیرون و در فضای آزاد چای میخوردیم ،البته اگر آسمان خشک بود و باران نمیامد .کاکا کچالو(سیب زمینی) پوست می کند و ما از هر جایی صحبت میکردیم، گفتم کاکا خوش بحال ایرانی ها چه سرزمینی دارند،آب بالای سرشان ، مشتی خاک را برداشتم و گفتم این خاک سیاه اگر توی بامیان بود چه حالی می داد، نواز پوزخند زد و به صورت مسخرهای گفت :خخخ بامیان.بامیان غیر از کلوخ چیزی ندره. قربان چایش را هورت میکشید و چیزی نمی گفت. کاکاجان گفت :خدا برشان داده برای ما هم خاکی داده که شبیه پوست همین کچالوست . برای همین است که رنگ زمین ،کوه ،در و دیوار بامیان و حتا بودایش هم شبیه کچالوست. نواز: از کچالو نان بور نموشه،د افغانستان یک میل سلاح کی دشتی ،از یک جریب زیمین کچالو بهتره. (از کشت سیب زمینی نانی بدست نمی اید انجا یک اسلحه داشته باشی از زمین کشاورزی بهتر است). بحث چای ،کچالو،بامیان و خاک تمام نشده بود که رگبار تندی گرفت و تا خودمان را به اتاق رساندیم خیس شده بودیم ، کاکا جان دنبال پاکت ناسش میگشت. ولی آن را پیدا نمی کرد، نواز بی اعتنا به باران آرام آرام می امد ،مثل موش آب کشیده ناس کاکا را به او داد. باران منظره حیاط ،دیوار و باغ فاطی را از پشت شیشهی پنجره اتاق ،کج و معوج کرده بود. کچالو:سیب زمینی ناس:پودر سبزرنگ تنباکو برچسبها: بهارنارنج, فاطی, نواز, کاکاجان

یکشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۹

جواد آقا را اولین بار بود که میدیدم قیافهاش شبیه رفیق حریری بودسیاست مداری که در لبنان ترور شد، چاق با سبیلهای پهن که دهان را میپوشاند ابروهایی ضخیم و چشمهای درشت با موهای پرپشت جو گندمی داشت،پشت ماشین اپل سیاه رنگش همانند مقامات سیاسی بنظر میرسید ، اما همچون آنها خوش پوش نبود شلوار لی یا کتان با تیشرت میپوشید ، سیگار کنت میکشید،پنجاه شصت ساله اما نسبت به سنش بسیار دل زنده بود . کاکا مرا معرفی کرد و گفت :علیاقا نیروی جدید است، بعد جواد آقا سلامی کرد و رفت سراغ بقیه ، آدم محبوب جواد آقا ، نواز بود نوااااز چطوری ؟ نواز:خوبوم شوکر شمو چطورید؟ حال و احوالت چطوره چه خبر ( به لهجه تهرانی) نواز:شوکر هستیم اید خبر ندروم( به هزارگی) جواد آقا قربان را می شناخت می دانست که خسور بره (برادر زن) کاکا است. رییسمان آدم دست و دلبازی بود ، بچه تهران ، آنطور که بعدها فهمیدم از جنوب شهر آمده بود سختی زیادی کشیده بود رانندهی ماشین سنگین بود ، خلق و خویی پدرخوانده ای داشت و از لات های قدیم تهران بود و حالا یک میلیاردر موفق . آدمی سختگیر و محتاط در کارش ، میگفت خیلی راحت میتوانم از همینجا یا از تهران کارگر بگیرم اما به هیچ کس نمیتوانست اعتماد کند، به کاکا جان سپرده بود همه کارگرها را از میان مورد اعتمادترین کسانی بیاور که میشناسی . این را برای منت گذاشتن بر ما نمیگفت برای این بود که به اعتمادش به ما تاکید کند .نواز و قربان فامیل کاکا بودند ،من نسبت فامیلی نداشتم اما سالها بود که با کاکا همسایه بودیم و او مرا نیک میشناخت. جواد آقا اما بارها سویچ ماشین به من داده بود و گفته بود فلان چیز را بیاور زیر صندلی شاگرد است ، آن یکی توی داشبورد است ، داشبورد را باز میکردی و بستههای پول بود که میریخت کف ماشین. واضح بود که این آدم سخت در حال ازمودن این کارگر جدید است . میلیونها تومان جنس در انبار بود و باید سوزنی از آن کم نمی شد . آن روزها امانت داری افغانی جماعت زبانزد بود، میگفتند اینها حلال و حرام سرشان میشود ، بسیاری زندگی شان را میسپردند به یک افغان و خودشان راهی خارج کشور میشدند دوازده ماه یکبار هم نمیآمدند و همه چیز را مثل روز اول تحویل میگرفتند. حالا هم این آدمها کم نیستند اما سالها زندگی در اینجا برای نسل دوم و سوم مضراتی هم داشته است، آنها با دروغ آشنا شدهاند ، خیانت را آموختهاند ، مزهی پیدا کردن پول آسان زیر زبان برخی مان شیرین شده است. ساعت یازده شب جواد آقا آماده بود که برگردد تهران ، قبل از آن شام مفصلی خوردیم .جواد آقا نصف ابگوشتهایی که در کاسه اش بود را برگرداند ،می گفت چه خبره چرا آنقدر زیاد ؟نواز می گفت :«زیاد د کجایه ،مو همیمو همی قیس موخوری.» جواد میگفت چی؟ نواز چی گفت اسماعیل. کاکا جان ترجمه می کرد: این زیاد نیست خوراک همه ما همین قدر هست. جواد لبخند میزد و میگفت نه من نمی تونم بخورم. کاکاجان معتقد بود که خوراک ایرانیها شبیه ما نیست آنها همیشه میان وعده آجیل و خشکبار و این جور چیزها می خورند و شام و ناهار را مثل ما غذا نمی خورند، همه را یکجا و یکمرتبه. اما من در این مورد تردید داشتم میخواستم بدانم خانواده فاطی هم همیشه آجیل و خشکبار میخورند یا نه؟ رفیق حریری رفت و ما باز تنها شدیم ، از همسایه شلوغ کناری هم خبری نبود ، کاکاجان می گفت بچه ها وقتی ماشین غریبه در حیاط می بینند نمیآیند . صدای بارانهای شبانه ،گویی موسیقی آرام تنهایی ما بود. با آن به خواب می رفتیم صبح که بیدار می شدیم هنوز هم می نواخت. آفتاب میان آسمان رسیده بود اما خبری از همسایهی مان نبود و کاکاجان آرام آرام نگران می شد . برچسبها: شمال, فاطی, ماشین اپل, تهران

پنجشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۹

برگ سوم کاکا اسماعیل بقول خودش یک عمر مجردی کرده بود حتا بعد از اینکه ازدواج کرده بود و بچه هایش بدنیا آمده بودند باز هم بخاطر کار از خانواده اش دور بود، شب ها گرد سفره ی مجردی مان جمع می شدیم شام می خوردیم گاهی کاکا جان به یک نقطه خیره نگاه می کرد میگفتم: کاکا نان سرد شد بخور، می گفت: از گلویم پایین نمی رود کاکا جان، یاد بچه هایم افتادم الان چه می خورند ،چکار می کنند . کاکا اسماعیل همه را کاکا جان صدا می زد برای همین من هم او را کاکا جان صدا می کردم .بقیه که فامیل و قوم خویشش بودند «اسماعیل»می گفتند. حواس کاکا جان به همه چیز بود، بچه ها را از نزدیکی زیاد به بچه های همسایه منع کرده بود. فاطی و برادرهایش هر از گاهی می آمدند با دنیایی سروصدا ،شلوغی و طراوت و قدری فضای مردانه آنجا را تغییر می دادند. رابطه اسماعیل و فاطی همچون دختر و پدر صمیمی بود، با قربان صحبت می کرد، اما آشکار بود که به نواز نزدیک نمی شود،هزارگی صحبت کردن نواز هم برایش نامفهوم بود و هم مرموز، من هم غریبه بودم و تازه وارد. کاکا جان نه تنها حواسش به درون کارخانه بود که آن سوی دیوارها را هم می دید، آن روز صدای بی سیم شنیده بود، همه مان را باخبر کرده بود که برویم درون اتاق و صدایمان در نیاید، یک ماشین گشت راهنمایی رانندگی درست کنار درب ورودی مان پارک کرده بود و حواسش به جاده بود. اتاق ما درون یک مغازه ی بزرگ بود که درهایش با کرکره ای همیشه پایین کشیده، شبیه یک تعمیرگاه اتومبیل کثیف روغنی و سیاه بود. مأمورها آنسوی کرکره بودند، کاکاجان گفت: صدایتان در نیاید. آدم مهاجر از همه چیز می ترسد حتا گشت راهنمایی رانندگی، از هر کسی که یونیفرم تنش هست ، گاهی حتا از مامورهای حرم امام رضا هم ترسیده ایم، از سربازان وظیفه که خواب آلود و سیاه و لاغر به مرخصی میایند. قسمتی از مغازه که اتاقکی کوچک بود با پله ها از کف جدا می شد و دیوارهایش از تخته سه لا درست شده بود،ما سه نفر نگران، برای گذران وقت و آن انتظار کشنده ،چایی را که من برای همه ریخته بودم را آرام آرام هورت می کشیدیم ، کاکا اما پایین بود و از سوراخ های کرکره مراقب اوضاع . با خودم فکر می کردم تنها چیزی که حالا کم داریم این است که فاطی و برادرهایش از راه برسند. فاطی و برادرهایش اما نیامدند ،همه چیز به خیر گذشت ، ترس از مامورهای قانون ، ترس از تاریکی های کارخانه ، ترس از نانوایی رفتن ، از رفتن به دریا ترس از آمدن به شمال ،انگار به دنیا آمده ای که فقط بترسی. فاطی نه آن روز امد و نه روزهای بعدش ، نان مان تمام شده بود و نمی دانستیم چه کنیم ، تا اینکه جواد آقا از راه رسید، صاحبکار با ماشین اپل مشکی اش. همینکه فهمید چیزی در سفره نداریم برگشت به شهر و با صندوق عقبی پر از خوراکی بازگشت. برچسبها: بهارنارنج, شمال, مهاجر افغان, ترس

پنجشنبه ششم شهریور ۱۳۹۹

در همسایگی مان یک خانواده شمالی زندگی میکرد، خانواده فاطی. فاطی چهارده ساله بود مازیار و حسن هفت هشت ساله. هرگز ندیده بودم که دختری مثل پسرهای شر از دیوار یک مترو نیمی مثل آب خوردن بپرد این سو و در چشم به هم زدنی برود آن سوی دیوار. فاطی از در نمی آمد دیوارها برایش مرز محسوب نمیشدند برادرهایش هم همینطور . فاطی هر روز صبح برای مان نان می آورد ،کاکاجان ،صاحبکار و پدر فاطی برای کمتر خارج شدن مان از کارخانه این قرار را گذاشته بودند احتمالا در ازای مبلغی پول . فاطی دختری آزاد،شاد و باطراوت مثل درختان و آب و هوای شمال ،با گونه هایی گل انداخته ،هرگز خجالتی نبود، یک روسری کوچک که گرهاش را سفت میبست، مقداری از موی جلو تا روی یکیاز چشمهایش میرسید وگیسویی که تا کمر امتداد داشت ،بلیزی ارزان و ساده و یک دامن بلند و گشاد که تا مچ پا بود.تنش بوی علفهای کوهی میداد، من اما از صحبت کردن با او خجالت می کشیدم . بیشتر کاکاجان و گاهی قربان صحبت می کردند. مادرش زنی زحمتکش ،قدری ساده دل و کمی چاق که چادر همیشه خدا به کمرش بسته بودو هرگز منزل نبود صبح زود میرفت شالیکاری ، پدرش آدمی ترکه ای و لاغر بنظر بیکاره و علاف بود .سوار موتورش می شد و میرفت به کجا؟ فاطی هم نمی دانست. بیشتر با دوستان و رفقایش خوش می گذراند این را بعدها فهمیدم . سرو صدای بچه های همسایه که دیوار میان کارخانه و باغ منزلشان را به رسمیت نمیشناختند،گاهی بسیار آزار دهنده بود. بعضی وقت ها کامیونهای بار نیمه شب به کارخانه میرسیدند و بار باید به انبار انتقال داده می شد. کاکا جان خشم شب اعلام میکرد این یعنی رختخوابمان را ترک کنیم لباس بپوشیم و هرچه زودتر بارها را خالی کنیم که وقت تنگ است ، گاهی طلوع میشد صدای پرندهها از لابه لای شاخهها که میآمد کارمان تمام میشد . آنوقت بود که بزرگترین هدیه جهان به تو یک بالش بود که سرت را بگذاری و بخوابی. ساعت هشت صبح به روال معمول صدای فاطی نان بدست که کاکا اسماعیل را صدا میکرد همچون صدای صاعقه میان مغزت صدا میداد. آن روز هیچ کدام بیدار نشده بودیم فاطی از پلهها بالا آمده بود و صدای کوبیدن در را هم به صاعقه اضافه کرده بود.بیدار شدم و در را باز کردم جا خورد صدایش را پایین آورد و گفت نان آوردم ، چهره خواب آلودم به او فهماند که خیلی سرو صدا کرده است ، عذر خواهی نکرد، پله های آهنی که شیبش زیاد بود را به سختی پایین میرفت و فقط گفت تو علی هستی گفتم بله و رفت . اینستاگرام: A.L.i.B.O.D.A برچسبها: شمال, فاطی, کارگر_افغان, کارخانه

پنجشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۹

ما چهار افغان در شمال ایران در یک انبار کار می کردیم.شمال را دوست دارم با آن جاده های زیبا ،مناظر و درختانی که گاه به سوی جاده کمر خم کرده اند و خوش آمد میگویند ،گاه برایت خبردار و راست ایستاده اند. جایی روی تابلویی نوشته اند به شهر بهارنارنج خوش آمدی . همه جا سبز است حیران می مانی قله کوه لای آن ابرها چه می کند، این همه پرتقال چطور اینجا روییده است. برای همین است که ایرانی ها آنقدر عاشق شمال هستند، جانت تازه می شود. کاکا اسماعیل ، قربان ،من و نواز اینجا کار می کنیم .کاکا از همه مسن تر است با تجربه و در یک کلام انسان، با موهای جو گندمی ، مدام ناس می کشد. قربان و من تقریبا همسن و سال هستیم ،او هم چون من بخش زیادی از عمرش را در ایران گذرانده ، هر دو مشهد زندگی کرده ایم و حرف هم را می فهمیم ، قربان با موهای پر پشت ،صورتی گرد و چشم های ریز قد و قامتی بالاتر از من همصحبت و همکار خوبی ست . نواز را پیشترها معرفی کرده ام ، بچه افغانستان با خلق و خوی خاص ، بدگمان به همه چیز ، فایل صوتی پایین این پست معرف شخصیت نواز است. پخت و پز با کاکا است من ظرف می شویم ، قربان جارو کشی می کند و نواز تقریبا هیچ کاری نمی کند. ما برای تفریح به شمال نیامده ایم پس امدمان هم با دیگر آدمها فرق دارد ، بیشتر مسیر را شب آمده ایم که مامورها خواب شان می اید از کوره راه ها، قدری با ترس اما بالاخره اینجا رسیده ایم . قربان برادر زن کاکاست، اما کاکا جان آنقدر که علاقمند به خواهر قربان یعنی همسرش است از او خوشش نمی اید ، قربان علاف هست بیکار هست تنبل هست اینها حرف های کاکا جان است، ای به این سن رسیده نه پولی نه کاری. از این حرف های فامیلی و بزرگانه ،نصیحت معابانه که خیلی های مان شنیده ایم . اما اینجا قربان نزدیکترین آدم به من است ، در این کارخانه بزرگ این سو جنگل آن سو باغ های پرتقال ،دستشویی چند ده متر لابه لای درخت های انبوه جایی قرار دارد که تاریک است و هیچ روشنایی ندارد ، شب هنگام رفتن به دستشویی همچون عذابی الهی بود رفتن میان شاخ و برگ درختان در تاریکی شب دشوار و ترسناک بود بزودی فهمیدم قربان هم می ترسد کاکاجان و نواز عین خیالشان هم نبود. من و قربان در یک پیمان نانوشته هر یک برای رفتن به دستشویی ،نگهبانی هم را میدادیم. آنوقت که صاعقه هایی که تنها در فیلم ها دیده بودیم بر سر اتاقکمان فرود می آمد گویی آسمان تنها ما را نشانه گرفته است . در شبهایی که صدای باد مثل زوزه گرگ ها میان درختان می پیچید و تو به تنهایی ات فکر می کردی در این مکان دور، در این غربت ،در اینجا که بوی دریا می آمد و نمی توانستی بروی چون کاکا جان مخالف بود و می گفت شما را می گیرند و محل کارمان لو می رود. صبح بیدار می شوی و باز صدای باران می اید اینبار مانند موسیقی آرامش بخش و شمیم هوایی که هرگز در زندگی ات ندیده ای به وحشت و تاریکی و ترس دیشبت می خندی ، همه چیز بار دیگر زیبا شده بود ،ابرها کنار می روند.من و قربان بسوی تنها درخت کارخانه می دویم که باز پرتقال بکنیم و بخوریم. ناس:پودر سبز رنگ از تنباکوی کوبیده که به دهان می اندازند، مادهای نشئه کننده. نواز:فایل صوتی پست نواز در کنار همین صفحه است در ستون رادیو وبلاگ ،برای شنیدن و دانلود می توان روی آن کلیک کرد. برچسبها: شمال, ایران, مهاجر, افغانستان

جمعه هفدهم مرداد ۱۳۹۹

خبر خیلی ساده بود دو جوان در سعادت آباد تهران هفت تیر کشی زدهاند ، خیلی چیزهایش شبیه دوئل است برای حفظ ابرو و شرافت ، همچون دوئل های دیگر با تپانچه و در آخر بر سر تصاحب یک دختر هر دو زخمی شدند و به بیمارستان رفتند.
ظاهرا یکی از این جوانها دوست دخترش را در مهمانی با طرف مقابل دیده که از قضا او هم صمیمی ترین دوستش بوده است عصبانی می شود و برای آنچه می شود نامش را حفظ شرافت گذاشت طرف را دعوت به منازعه می کند که البته بخیر می گذرد. داشتم فکر می کردم شب قبل از دعوا برای این دو چه گذشته است هر دو سخت به اتفاق فردا فکر کرده اند شاید یکی شان نامه ای پیامی به آن دختر نوشته یا دیگر کسانش بهر حال دوئل است معلوم نیست چه پیش می اید. عزیزم فردا می روم تا حساب او را کف دستش بگذارم اگر یکدیگر را ندیدیم دیدارمان به قیامت. انتوان چخوف در داستانی که همین نام را دارد یعنی دوئل خیلی زیبا این قسمت از کار را توصیف کرده است . لائوفسکی می رود تا حساب ون کارن را برسد، بخاطر کینه ای از او به دل دارد ،پای همسر لائوفسکی در میان است . «وقتی خورشید غروب کرد و تاریکی همه جا را فرا گرفت، حسی غریب و ناخوشایند به او دست داد. ترس از مرگ نبود، هنگام شام و بازی ورق به دلایلی مطمئن بود که دوئل راه به جایی نمی برد. بلکه ترس از اتفاقی بود که فردا صبح برای اولین بار در زندگی اش رخ می داد. ترس از آغاز شب... او می دانست که شبی دراز در پیش خواهد داشت که بی خوابی به سرش می زند. و نه فقط به ون کارن و کینه ای که از او درد دل دارد، فکر می کند، بلکه به انبوهی هم که از دروغ ساخته فکر خواهد کرد. ولی نه توانایی آن را دارد که از آن بگذرد و نه مهارت آن. انگار ناگهان بیمار شده بود. ... ادم ها معمولا در آخرین شب زندگی خود، برای بستگانشان نامه می نویسند. لائفسکی با این فکر، قلم خود را برداشت و با دست لرزان نوشت: «مادر عزیزم...». می خواست به مادرش نامه بنویسد و از او بخواهد به خاطر پروردگار مهربانی که به او اعتقاد دارد به زن درمانده ای که اکنون دستخوش خفت و خواری است، درمانده و بی کس است و در فقر به سر می برد، پناه دهد و با محبت هایش او را دلگرم کند و هر چه در گذشته پیش آمده، به کلی از یاد ببرد و با فداکاری خود حتی شده قسمتی از گناهان فرزندش را پاک کند.» #انتوان_چخوف به یاد گفته های مادرم افتادم که از یکی از اقوامش می گفت که البته کارش زیاد شبیه دوئل نبود قدری شبیه است. غلامعلی با یک متر و نود و پنج سانت قد وقتی می شنود کسانی از دهات اطراف به خاستگاری دختر مورد علاقه اش به روستایشان آمده موی بر طراقش دود می کند ، سراسیمه در حالیکه کفش در پای ندارد از کاه دان یک چوب بلند بر می دارد و بسوی خانه دختر می دود . معلوم نشد غلامعلی چطور آن ده آدم را خونین و مالین به خانه شان فرستاد. اما فردا شب با سیمای آدمهایی که از یک نبرد سهمگین جان بدر برده است با ملای قریه به درب خانه دختر می رود . خوشا به حال چنین دختر . موی بر طراقش دود کرد: از شدت عصبانیت موی سرش آتش گرفت. برچسبها: دوئل, سعادت آباد, تیراندازی, دختر

سه شنبه سوم تیر ۱۳۹۹

هر کسی در زندگی اش یک و یا چند نوستالژی دارد، من هم همینطور ،پیتزا مرا یاد تهران میاندازد، کارگاه خیاطی یا به قول تهرانیها کارخانه . کارگاه مانتو دوزی با ده پایه چرخ ، همه خیاطهایش افغان مثل خودم . جوان هایی که صبح تا شب می دوختند و یا اتو می زدند یا دکمه و لایه چسب می چسپاندند. ما ده نفر زیر همان چرخ های خیاطی می خوابیدیم یا روی میز اتوی مان. یا زیر رگالهای لباس شاید برای همین بود که نام آنجا کارخانه بود یعنی هم محل کار و هم خانه. بعضی بچه ها که قد بلندتر بودند پاهایشان از میز بیرون می زد در تاریکی شب از پایین مثل دو سر شغال گویی تمام شب نگهبانی ات را می دهند. روزهای هفته میانمان تقسیم شده بود یعنی هر کسی مسئول درست کردن غذا بود و از صبحانه تا شام را به عهده داشت . از خرید تا پختن و شستن . و بدرستی سختترین روز کاری هر کسی بود. یکی ماکارونی یکی قرمه کچالو ( قرمه سیب زمینی) دیگری عدس یکی لوبیا یکی که از همه بقول بچه ها در اشپزی خنگتر بود مسئول تخم مرغ بود. من اما باید ابگوشت می پختم. درست کردنش کار سختی نبود اما یک بخش مشکل داشت و آن هم خریدن نان بود. نان خریدن در نانوایی های تهران آن هم وقتی که صف شلوغ است و آدم های با کلاس و بی کلاس برای یک عدد نان خشخاشی داغ پشت سرت ایستاده اند و تو بابای افغانی با چشم های بادامی ات مثل سدی راه آنها را بند کرده ای و یکدفعه 20 عدد نان را باید حمل کنی سخت ترین کار دنیا بود. زخم زبان و نگاه های شماتت امیز با لهجه های غریب از زن و مرد به سویت شلیک می شود و خیال می کنند توی افغانی فقط بلد هستی نان سق بزنی و اینها همه را میبری که بخوری،افکاری بود که از ذهنت می گذشت و نمی دانستی که چطور به درب کارخانه می رسی . هیچ کدام مان علاقه ای به خروج از کارخانه نداشتیم حتا در روزهای تعطیل من ترجیح می دادم تلویزیون تماشا کنم، بچه هایی که از ورامین می آمدند با خوشحالی ساعت دوازده تا یک پنجشنبه ها با حقوق های گرفته ،خوشحال بسوی ترمینال می دویدند ،من می ماندم که از مشهد بودم و دوست دیگری از اصفهان، فامیلش مشتاقی بود. بعدها فهمیدم مشتاقی قدری درگیر اختلال های روانی ست او مدتها در کارخانه می ماند و به اصفهان نمی رفت برگ درخت خشکیده ای لای دفتر شعرش بود که ساعتها به آن نگاه می کرد و معلوم بود که دلداده ی کسی ست. اما هیچگاه چیزی به زبان نمی اورد، پدر و مادر پیری داشت به همراه برادرهای کوچک که خرجشان را می فرستاد . خوردن پیتزا رویای مشتاقی بود دوست داشت بداند چه مزه ای ست اما در منوی اجباری غذای کارخانه جایی نداشت. یک روز تعطیل مشتاقی با یکی از بچه های کارگاه جعبه بدست و خوشحال نشستند وسط کارخانه ،جعبه ی پیتزای کوچکی وسط بود و یک نان خشخاشی داغ هم کنارش ، صحنه ای که هم مرا می خنداند و هم به گریه می انداخت برچسبها: تهران, کارگاه خیاطی, مهاجر افغان, نوستالژی

یکشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۹

امروز خبری تلخ دلمان را سوزاند، مرزبان های ایرانی مهاجران افغان را لب مرز و به هنگام ورود به ایران گرفتند و انها را داخل رودخانه انداختند که به کشورتان بر گردید ، می گویند تعدادشان زیاد بوده و فقط هفت جسد که همه غرق شده اند را پیدا کرده اند . خیلی غم انگیز هست و برای منی که اینجا زندگی می کنم سخت تر زیرا از دست مان هیچ کاری بر نمی اید ،جز چک کردن مدام اخبار و افتادن چین بر پیشانی ات و فکر کردن به زن و بچه ی این ادمها که اخرین امیدشان برای تامین زندگی پر از نداریشان اکنون در سردخانه است و یا هیچ خبری از انها نیست و گم شده اند. دیروز روز جهانی کارگر بود و امروز کارگرها را در اب شناور کردند، چه استعاره تلخی.. و روزگار حق کارگری شان را چه زود پرداخت کرد این غرق شدگان همان هایی هستند که درون چاه های عمیق در شهرها مدفون می شوند. همان هایی هستند که هنگام تخریب بناهای فرسوده در ایران زیر دیوار می مانند. از داربستها نقش زمین می شوند و از چاله های اسانسور سقوط می کنند ، همان هایی که پایشان لیز می خورد و در حوض های اسید در کارخانه های چرم سازی می افتند. ادمهای به قول ما " غریب کار" اینها کسانی هستند که هیچ کس اشکی برای انها نخواهد ریخت . گویی خداوند هم انها را فراموش کرده است. https://telegram.me/golshahrletters تلگرام نامه هایی از گلشهر برچسبها: مرزبان ایرانی, مهاجر افغان, غرق شدن, رودخانه

یکشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۹

دیگر همه چیز عادی شده است ، رفت و امدها نشستن ها و برخواستها، حتا خیلی ها ماسک هم نمی زنند. همه ی ما شانه به شانه ی کرونا در کوچه بازار می گردیم، گاهی ویروس ارام به پشتت می زند و با لبخندی ملیح می گوید چطوری ؟، کجا بودی ؟دیدی بالاخره بازی را باختی از دست من قایم می شی ؟ و بعد صدای خنده اش که در نهایت به قهقهه ختم می شود در گوش تو می پیچد و دور می شود ، تو می مانی و عرق پیشانی ات و مردمانی که هم از جلو و هم از عقب، هم یسار و هم یمین مدام به تو نزدیک و نزدیکتر می شوند. هفته ی قبل حسن روحانی نشان داد که ارام ارام محدودیت ها را برمی دارد، و برای برخی ازمردمش یک میلیون تومان می دهد و منه مهاجر وارد دومین ماه بیکاری ام می شوم و به تصمیمات قبلی دولت فکر می کنم در حالی که مشغول حساب کتاب این موضوع هستم که از انباری منزل مان یک میلیون و اندی جنس و کالا به سرقت رفته است،انهم ظرف همین هفته ی گذشته ، به تصمیم ازاد کردن زندانی ها سارقین و مجرمان فکر می کنم ، به این می اندیشم که تصمیم های مقامات چه ناثیر مستقیمی بر ما دارد. انوقت ازاد سازی مشاغل می تواند چه تبعاتی داشته باشد. هزینه ی کشیدن حصار دور دیوار منزل می شود دو میلیون تومان دویست هزار تومن برای قفل و سی هزار تومان بابت سیمهای انتن تلویزیون که دیشب برده اند. به همه این چیزها می اندیشم و حس ازار دهنده ی ناامنی که در دلمان خانه کرده است. برچسبها: کرونا, قرنطینه, ویروس, سرقت

شنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۹

زمین ما در ساکت ترین وضعیت به دور خودش می چرخد، به خاطر خانه نشین شدن دست کم چهار میلیارد انسان در خانه هایشان. این را دانشمندان می گویند و انها حالا قادرند کوچکترین صداها و ارتعاشات زمین را رصد کنند. موجودات دیگری که لابد در دوردستهای دست نیافتنی هستند این بار از سکوت ما ادمها تعجب خواهند کرد و خواهند گفت بیا یک سر به این همسایه های پر سرو صدای مان بزنیم چرا انقدر ساکت شده اند. این وضعیت مرا به یاد فیلم " یک مکان ساکت" انداخت که پیشترها دیده بودم . زمین را موجوداتی فرا زمینی تسخیر کرده اند که به صدا حساس اند و وضعیتی اخرالزمانی بر ان حاکم است از ان دست فیلم هایی که من ان را می پسندم . خوب است که کرونا به صدا حساس نیست اما چبز وحشتناک دیگر این است که این هیولا تنها به یک متر فاصله نیاز دارد . این از صدا هم هولناک تر است زیرا همشهریهای من اصلا و ابدا این یک متر فاصله را رعایت نمی کنتد. مشغول خرید سیب زمینی هستم یک پیرزن سمج از راست و زن جوانی از چپ یکی میخواهد گوجه بردارد دیگری بادمجان ،می گویم خواهش می کنم فاصله بگیرید برو بر نگاهت می کنند. در نانوایی پیرمرد مثل کوله پشتی به پشتم چسپیده می گویم پدرجان دومتر فاصله لطفا عرق کرده و خسته است ادم را می ترساند هوا که انقدر گرم نیست این چرا عرق کرده، سرتان را درد نیاورم برای گذران قرنطینه فیلم دیدن خوب است یک مکان ساکت فیلم جالبی ست . حتما ان را ببینید. برچسبها: فیلم, اخرالزمان, کرونا, یک مکان ساکت

یکشنبه دهم فروردین ۱۳۹۹

برای خریدن نان و مایحتاج بیرون میروم ،فضای سبز خطی در کنار منزلمان پر از جوان هایی ست که گرد هم حلقه زده اند، انگار سیزده بدر هست ، برخی شان در زمین خالی مشغول تیله بازی ، اینجا گروه گروه مردان جوان فارغ از هر چیزی کرونا را به هیچ جایشان نگرفته اند. کمی انسوتر پیرمردها گرد هم جمع شده اند ایستاده و گویی یک نفرشان انگشتری چیزی نشان شان می دهد مانند اجتماع پنگوعن ها هر کسی سعی دارد به مرکز حلقه خودش را برساند. در بازار شلوغ پیرزنی با تلفن صحبت می کند "که از خانه شیشتو حوصله مه سرامده ، بور شدم." همه اینها یک چیز را نشان می دهد اپیدمی بیماری حالاها ادامه خواهد داشت، مشکل بعدی این خواهد بود که در ادامه بحران، پول های مردم ته خواهد کشید ، و همه مجبورند برای بدست اوردنش بیرون بیایند. در میان اقوام ما به وضوح مشخص است انهایی که اخبار خارجی تماشا می کنند قرنطینه را بهتر رعایت می کنند و انهایی که فقط اخبار داخلی را می نگرند کرونا را ساده می انگارند. اندوخته مالی خیلی از افغانها در همین گلشهر که من زندگی می کنم بیشتر از پنج الی ده روز اینده کفاف زندگی شان را نخواهد داد، انهایی که می توانند در خارج از کشور برای قوم و خویش شان در افغانستان و مهاجران درایران کمک کنند، حتما اینکار را بکنند. https://telegram.me/golshahrletters تلگرام نامه هایی از گلشهر برچسبها: قرنطینه, کرونا, گلشهر, بازار شلوغ

پنجشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۸

خنده دار است که طی 24 ساعت گذشته در افغانستان هیچ مورد الوده به کرونا ثبت نشده، در کنار این خنده مضحک، شادی واقعی این است که در چین هیچ موردی ثبت نشده. در افغانستان اگاهی کمی راجع به این موضوع وجود دارد، دربهای برخی زیارتگاه ها بسته است اما همچنان مردم بر درها بوسه می زنند. فقط باید خود خداوند به حال این مردم رحم کند، در قریه ها و میان مردم همچنان مانند قدیم غذا خوردن در ظرف های مشترک رواج دارد، خوردن غذا با دست یکی از سنت های ماست ، نیمی از لذت غذا خوردنش با دست است که بسیار خطرناک است. بازار گشتی و بازار خوری از عاداتی ست که مردم هرگز نمی توانند ترک کنند. حتا در همینجا که من زندگی می کنم هنوز قابلی فروشی ها و کبابی های افغان ها باز است و تعجب می کنم که خیلی از ایرانی ها هنوز مشتری انها هستند. رفت و امدهای فامیلی بعضی از همسایه ها ادامه دارد انها خیال می کنند ویروس فقط از طریق غریبه ها منتقل می شود و داماد و عروس و نوه های خود ادم ناقل نیستند. تعداد زیادی از افغان هایی که در ایران فقط برای کار می ایند از ایران خارج شده اند غالبا مجرد و دستمزدهایشان را اخر هر ماه به افغانستان می فرستند، برای خانواده هایشان ،خیلی از انها سواد کافی ندارند و در مورد بیماری در بی اطلاعی مطلق هستند،تهدید دیگری هستند برای کشور و خانوادههایشان. خروج افغان ها به دو دلیل است اولا تعطیل شدن کارها و دوم از همه مهم تر دیدن کلیپی در شبکه های اجتماعی که تصور می رود دو پرستار فردی را به سردخانه می برند که تصور می رود هنوز زنده است این میان گفته های دو نفر معلوم می شود. که من تصور نمی کنم واقعی باشد. دو دیگر اینکه بیاد ترانه فرهاد دریا می افتند که می گوید: کو دادر و مادر که دعایی خوانند بیگانه چه داند که شد مرد غریب دنیا گذران و کار دنیا گذران افغان ها از طرفی اهمیت زیادی به نحوه کفن و دفن می دهند شیوه ای که برای تدفین بیماران و درگودالی عمیق و اهک اتفاق می افتد از نظر انها جهان دیگر را محیطی عذاب اور و خالی از ارامش نشان می دهد. https://telegram.me/golshahrletters تلگرام نامه هایی از گلشهر برچسبها: کرونا, فرهاد دریا, افغانستان, ویروس

پنجشنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۸

خیلی از ما ادمها هرگز زمان خاصی را برای فکر کردن در نظر نمی گیریم ، همینطور فکر می کنیم اما حین انجام کارهای دیگرمان ، فروشنده می فروشد و فکر می کند ، راننده رانندگی و فکر ، بنا دیوار می چیند و فکر می کند. هر کدام از ما غالبا با گوینده ی درون مان حرف می زنیم سوال و جواب می کنیم و به این ترتیب تفکر راجع به موضوعی خاص ناگهان به بیراهه می رو د و بعد بلکل موضوع فکر ،فراموش می شود . افکار پراکنده جای ان را می گیرد، سپس نگاه می کنی وقت فروشگاه به سر امده و باید تعطیل کنی، رانندگی ات به پایان نزدیک است ، دیوار چیده شده اما یادت نمی اید درباره کدام موضوع فکر می کردی به چه نتیجه ای رسیده ای . اما، ایا کدام کار این دنیاست که تو همزمان دست بگیری و در هر دو موفق شوی ، واقعیت این است که ما ادم ها یک وجهی هستیم و غالبا در همان یک کار موفق هستیم . بنظرم باید ساعتی خاص را فقط بنشینی و فکر کنی ، از دور این گونه ادمها به تنبلهای بیکاره شبیه اند ، اما در واقعیت مشغول سخت ترین کار دنیا هستند. همچون کودکان که خورشید را وسط دفتری سفید ، دایره می کشند و بعد تشعشع نور را بصورت خط هایی در اطرافش رسم می کنند ، تو نیز به کودکی ات باز گرد ، حول موضوعی که می اندیشی دایره ای رسم کن در انتهای شعاع خورشید کلمه ای مرتبط با موضوع بنویس برای هر کلمه مدت زمانی معین باندیش و اگر فراموش می کنی بنویس ، دستکم دو خط ، انگاه تاثیرش را خواهی دید. معروف است که یوال نوح هراری نویسنده کتاب های معروف، چون ( انسان خردمند) روزی دو ساعت تنها و تنها می اندیشد. #علی_بودا https://telegram.me/golshahrletters تلگرام نامه هایی از گلشهر برچسبها: هراری, تفکر, انسان خردمند, یوال هراری

یکشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۸

امروز دو پشتون در قطر کنار هم موافقت نامه ای را امضا کردند ، یک پشتون پاکستانی ( ملا برادر طالبان) و دیگری پشتون امریکایی( خلیل زاد) انها موافقت کردند به نیروی های هم شلیک نکنند افغانستان را ترک کنند و همه رهبران طالب از لیست سیاه امریکا خارج شوند و نیز زندانیان طالب ازاد شود. این مثلا موافقت نامه صلح است طالبان نامش را فتح یا انطور که انها می گویند پتح می نامند. شادی و سرور در میانشان موج می زد پرچم های سپیدشان را برافراشتند فقط سلاح نداشتند تا فیر شادیانه کنند. هفته قبل در مثلا اتش بس طالب و امریکایی ،سید عباس جوانی از یکی از قریه های چمتال ولایت بلخ همین که کلمه اتش بس را در فیس بوک دید شادی کنان به سوی قریه اش شتافت . او سرباز اردوی ملی بود و امده بود که فرزند چند ماهه اش را ببیند ، نان چاشت (ناهار )را کنار خانواده اش می خورد و هنوز نوزاد را در اغوش نگرفته که نیروهای طالب خانه را محاصره می کنند. دنبال عباس می گردند و او را با خود می برند .روز بعد جسم بی جانش را اهالی در اطراف روستا می یابند. این صلح ، صلح میان طالب و امریکایی ست صلح میان افغانها و طالبان نیست هر سرباز و عسکر و فرد افغان باید بداند که صلح هنوز در دور دست های دست نیافتنی ست، تازه اگر صلحی هم بیاید تا مدتها انتقام گیری های شخصی میان طالب و مردم ،خطر بزرگی ست که همه را تهدید خواهد کرد . برچسبها: فتح, صلح, پتح, طالب

دوشنبه پنجم اسفند ۱۳۹۸

اینکه یک بابایی جایی دور از اینجا سوپ خفاش خورده و حالا باید این سوی دنیا تو تقاصش را پس بدهی ادم را عصبانی می کند شاید هم ناامید می کند به هر حال هر چه هست حس خوبی نیست. اینجا ماسک گیر نمی اید، ردیفی از خانم ها در ایستگاه اتوبوس همه ماسک زده اند،توی خیابان فقط خانمها و بعضی از بچه ها ماسک دارند. قوم مان زنگ زده که نه نه سید عباس دیروز از قم برگشته است مشهد و صبح علی الطلوع مانند عجل معلق امده درب خانه شان و بعد امده است توی منزل و از مهمان خوری های قم تعریف می کند از دختر و دامادش از زیارت هایی که رفته و انگار نه انگار که ویروسی هست کرونایی هست شیوعی هست هیچ و هیچ دنیا گل و بلبل است . این همه بی خبری را ادم داخل غار مغان هم نمی تواند پیدا کند. دوست دیگری زنگ زده و از پدرش می نالد این ادم پیرها حرف توی گوش شان نمی رود از بیماری صحبت می کنی انگار با درخت صحبت کرده ای اخرش به طرز تمسخر امیزی نگاهت می کنند لبخند می زنند و می گویند توکل د خدا. دست به هر چیزی می زنی فکر می کنی خوب قبلا کی ان را لمس کرده ، کیبورد عابر بانک ، اسکناس هایی که از مغازه دار می گیری ، نانی که از نانوا می گیری ، جوانها با مشت به هم سلام می کنند، نگرانی موج می زند. با این حال فاجعه امروز اتفاق نمی افتد فاجعه مال 25 روز دیگر است که انبوه مهمان های شهرستانی را اقا می طلبد و هوس زیارت به سرشان می زند . قوم دیگری خبر داده است که مهمان های انها پانزده روز قبل بلیط های سفر به مشهدشان را خریده اند ، و از اراک عازم اینجا هستند و امروز زنگ زده اند که ما خواهیم امد. ما را کرونا از میان نمی برد بی خبری و رودرباسی از بین می برد . می گویم زنگ بزن و شرایط را برایشان تشریح کن می گوید رویمان نمی شود که مهمان را رد کنیم. برچسبها: کرونا, قم, اراک, مهمان

جمعه دوم اسفند ۱۳۹۸

دو برادر یقه یکدیگر را چاک می کنند،هیچ کس اعصاب دیگری را ندارد، برادری که از همه کوچکتر است از یکی از طرفهای دعوا حمایت می کند خواهر از ان دیگری و مادر هاج و واج می ماند که چکار کند ، طرف که را بگیرد هیچ کاری نکند بد است کاری بکند بدتر ممکن است یکدیگر را بکشند ممکن است هر کاری بکنند، این نمونه یک خانواده متشنج دارای اختلافهای عمیق درست شبیه افغانستان امروز است . نبرد غنی و عبدالله بر سر قدرت، اگر چه این دو هرگز برادر نبوده اند و نابرادری هم اند .اتش اختلافشان همه چیز را به باد خواهد داد ، اینها افغانستان را حراج خواهند کرد همچون ارثیه پدری که میان اولادها باید تقسیم شود و برایشان هیچ ارزشی ندارد فقط و فقط هر کدام سهمشان را می خواهند برای هر کسی که ناظر این دعواست خانه انها همچون مال ورثه یک مال باد اورده و مفت می نماید. مام وطن هاج و واج نگاه می کند و ترانه داوود سرخوش را بیاد ادم می اورد خسته از جفایی سرزمین من بی سکوت و بی صدایی سرزمین من ادم می ترسد که کشور را دو پاره کنند کره شمالی و جنوبی یمن شمالی و جنوبی برلین شرقی و غربی و حالا افغانستان شمالی و جنوبی. برچسبها: مام وطن, غنی, عبدالله, شمال

شنبه هفتم دی ۱۳۹۸

فکر می کنم هر کسی پند واندرزی از پدرش آویزه گوش دارد، که همیشه آن را در ضمیر ناخودآگاهش محفوظ نگاه می دارد . سالیان دراز می گذرند و آدم از یادش نمی رود که پدر در این تاریخ چنین چیزی گفت ، البته جوان های امروز چیزی که از آن متنفر هستند همان پند و اندرز هست آن هم از والدین . کسی تعریف می کرد؛ماه رمضان بود داشتم دوش می گرفتم ناگهان پدر پشت درب حمام داد زد ،« او بچه سی کو آب د دان تو نره » ( اهای بچه داری دوش می گیری آب تو دهنت نرود) من هم عصبانی شدم درب حمام را باز کردم دستم را گرفتم زیر دوش و قلوب قلوب آب خوردم ، پدرم داشت شاخ در می آورد گفتم حالا خوب شد؟ خوب همه اینطور نیستند نصیحتها گاهی خیلی زیاد می شوند و می شود یک کتاب مثل «قابوس نامه» نوشته امیر عنصرالمعالی کیکاووس بن اسکندر قابوس که برای فرزندش گیلانشاه نوشت همه حاوی پند. رمان «گتسبی بزرگ »اینطور شروع می شود:« در سالهایی که جوانتر و به ناچار آسیب پذیرتر بودم پدرم پندی به من داد که آن را تا به امروز در ذهن خود مزه مزه می کنم وی گفت: «هر وقت دلت خواست عیب کسی رو بگیری ، یادت باشه که تو این دنیا همه مزایای تو رو نداشته ن» ....و من دریافتم که مقصودش خیلی بیشتر از آن بود در نتیجه من،. از اظهار عقیده درباره خوب و بد دیگران اغلب خودداری می کردم.... در نتیجه من محرم آدم های سرکش ناشناس بودم و از سوزهای نهانشان خبر داشتم . من پند و اندرز خاصی از پدرم ندارم اما یک چیز هست که از خانه پدری همیشه به یاد دارم یک طاقچه و یک پرده ی سپید که گلدوزی شده بود و یک خط خرچنگ قورباغه بالای آن پرده ، یک بیت شعر که اصلا نمی توانستم آن را بخوانم . حتم دارم آن شعر انتخاب پدر بود و مادر که بی سواد بود آن را گلدوزی کرده بود با نخی آبی رنگ حاوی این محتوا عیب دگران منگر و احسان خویش دیده فرو بر به گریبان خویش تا به اکنون نمی دانستم این قطعه ای از یک شعر بلند از نظامی گنجوی ست و حالا می دانم که اصلا آن بیت اشتباه نوشته شده یا سوزن دوزی شده بود و اصل آن این است عیب کسان منگر و احسان خویش دیده فرو بر به گریبان خویش این بیت نظامی را پدر و مادر بر بالای طاق زده بودند در اتاقی که هیچ تزیین دیگری نداشت و از در که وارد می شدی راست چشمت به آن می افتاد چه پندی بهتر و بالاتر از آن . برچسبها: پند, پدر, قابوسنامه, عنصرالمعالی

جمعه بیست و نهم آذر ۱۳۹۸

ما افغانها در ایران متخصص دور زدن تحریمها هستیم، لابد می پرسید تحریم؟ تحریم های امریکا چه ربطی به شما دارد؟ البته که نه، تحریم که فقط امریکایی نیست تحریم کاملا ساخت داخل ،تحریم ایرانی. زندگی تحت تحریم های دست و پا گیر و سخت مربوط به قوانینی که نه از مجلس ایران گذشته و نه هیچ کجای قانون و تنها تحت چند بخش نامه صادر می شود دست و پای آدم را حسابی می بندد. همیشه می شود محدودیت ها رو به نوعی دور زد اما این دور زدن هزینه دارد و بار مالی، قرار نیست اینجا من همه ی آنها را بنویسم و به قول سیاسیون آنها را افشا کنم. رفتن و مسافرت به تقریبا بیست استان در ایران برای هر مهاجر ممنوع است و برگ تردد و نامه نمی دهند که به آنجا بروی اما می شود نزدیکترین مکان که ممنوع نیست را انتخاب کرد و از مسیری رفت که به مکان ممنوعه هم دست یافت. آن وقت ها که هنوز سیمکارت بنام مهاجر نمی شد خیلی ها با استفاده از ایرانی های دوست و آشنا سیمکارت تهیه می کردند، همین فرمول برای جاهای دیگر هم کاربرد دارد مثلا برای تاسیس یک تجارت و یا کسب می شود از یک برادر انصار برای یک برادر مهاجر کمک گرفت خواه در ازای مقداری پول یا برای رضای خدا، به این صورت که هرجا قانون مقابل تو ایستاد کارت ملی و شخص کمک کننده ایرانی پا پیش می گذارد و مابقی امور تجارت با خودت. طبیعی ست که چون هیچ ملکی نمی توانی بنامت بزنی پس هیچ وقت نمی توانی هیچ وامی از بانک تهیه کنی و مجبوری در قرعه کشی یکی از سفره های صلوات همسایه ها شرکت کنی به امید روزی که یک وام کوچک بگیری. ما حق نداریم هیچ وسیله موتوری را برانیم این قسمتش در واقع خیلی سخت است وقتی موتور سیکلت و ماشینت را می گیرند ترفندهایی می شود زد که اینجا چیزی راجع به ان نمی گویم. بعضی محدودیت ها را اصلا نمی شود دور زد ممنوعیت تحصیل در بعضی رشته های خاص ، مثل علوم هسته ای و هوا و فضا. حل کردن مشکلات تحریم، در واقع نیمی از توان تو را می گیرند صبر ایوب می خواهد و کسانی که در ایران مانده اند با این صبر کنار آمده اند، خیلی ها دیگر خسته شدند و کلا ایران را ترک کردند بسوی اروپا بدنبال سرزمینی گشتند و می گردند که چنان و چنین محدودیتی دست و پایشان را نبندد. با وجود تحریم های خارجی بر ایران،در این سالها زندگی در ایران برای یک مهاجر افغان یعنی زندگی در تحریم به توان دو. برچسبها: تحریم, وام, نامه, مسافرت

جمعه بیست و دوم آذر ۱۳۹۸

همین چند سال پیش داشتن یک گوشی همراه برای آدم آرزو بود ، قیمت یک سیمکارت یک میلیون تومان بود و تو سرت سوت می کشید و حساب می کردی اگر حقوق چندین ماه را روی هم بگذاری باز هم کم می اید و نمی توانی سیمکارت را بخری ، تازه اگر سیمکارت و گوشی بخری چقدر آدم متمولی باید باشی که از پس قبض های آن برایی . چقدر از گوشی همراه صابکار خوشم می آمد با آن چراغ چشمک زن سمت چپ بالایش که رنگ سبز داشت ، البته آن گوشی را اگر به یک بچه امروزی بدهی از تو نمی پذیرد و می گوید این گوشت کوب به چه درد من می خورد. بخاطر می آورم با همین گوشت کوب یکی از دوستان صاف زده بود به پیشانی کارمند فرودگاه در کابل بخاطر اینکه با ندانم کاری اش دوست عزیز را از پروازش انداخته بود و گفت که گوشی و سیمکارت و باطری و قاب هر کدام به سویی پرتاب شد. پس میشود بجای یک پاره اجر هم از آن استفاده کرد. نمی دانم اینجا در پایین شهر فقط اینطور هست که خانمها مدل های گوشی شان از آقایان بالاتر است یا بالای شهر هم همینطوری ست. حداقل دو یا سه ورژن آقایان همیشه عقب هستند، چون اولویت با لیدی هاست. اما حقیقتا چند جا این گوشی خوشگل خوش سیمای کار راه انداز باعث عصبانیت آدم می شود وقتی که از خیابان عبور می کنی و می بینی راننده ی پدر بیامرز هم دستش بر فرمان ماشین است هم دارد پیام تایپ می کند، یا در جایی مهمان شده منتظر هستی چای بیاورند اما دختر کته خانه سرش در گوشی است و حلقت خشک شده است. از درد به خودت می پیچی و دکتر دارد با گوشی ،از زیبای بی اعتنای پشت خط دلبری می کند. اینجاست که با خودت می گویی کاش قیمت سیمکارت همان یک میلیون تومان می ماند و آن چراغ سبز چشمک زن همچنان چشمک میزد . برچسبها: گوشی, سیمکارت, چراغ, گوشت کوب

سه شنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۸
من خیلی اهل اشک ریختن نیستم، هرگز به خاطر نمی آورم که برای چیزی یا کسی چشمانم خیس شده باشد ، آدم سنگدلی هم نیستم ، اما یک چیز هست که دلم را سست می کند. شاید خیلی ها بدانند گلشهر مشهد کجای این کره خاکی ست ، حاشیه شهر، جزو همان جاهایی که همه می ترسند قدم به آن بگذارند که مبادا کسی چیزی بدانها آسیب برساند ، آنچه مرا سخت غمگین می کند آدم های ست که تا کمر ،سر در درون سطل زباله می کنند، خصوصا آنهایی که فقط و فقط یک پیراهن تن شان هست ، خصوصا زنان خصوصا کودکان در این زمهریر نامرد. آنچه بیشتر رنج ات می دهد ناتوانی توست ، هیچ کار موثری نمی توانی بکنی . بگذار نامش را بالایی ها بگذارند سیاه نمایی ، اما می توانم بگویم یک سال اخیر تعداد این آدمها ده ها برابر شده. هیچ انسانی شایسته این نوع زندگی نیست هیچ انسانی. اگر من حاکم بودم حتا یک شب هم سر بر بالین آسایش نمی گذاشتم از غم این آدمها. برچسبها: سطل زباله, حاکم, گلشهر, حاشیه
پنجشنبه هفتم آذر ۱۳۹۸
شنیده ام ملا برادر به تهران آمده و ضمن گفتگو با جواد ظریف حال مرا را هم پرسیده است. ملا برادر: همو آدم چطور است بودا ره میگم جواد: نمی شناسم ملا برادر: چطور نمی شناسی چند ده سال است همینجاست ، چی احوال داره کار داره بیکاره ؟ خیلی وقت است د نت نمی آیه . جواد: اینترنت اینجا قطع بوده شاید دلیلش همین است . ملا برادر: د ای شلوغیا که نبوده بوده؟ جواد: من آمار دستگیر شده ها را ندارم . ملا برادر: جواد جان بیا ای صد دالر ره بگیر امارشه بتی. جواد: نه به جان تو این چه حرفیه، بجون بچم نمی دونم. ملا برادر: اگه کم است زیادتر بتومته. جواد: گفتم بجان بچم ملا برادر:بسته مسته معیشتی می گین چی می گین او ره هم دادین یا نه؟ جواد: بسته معیشتی شامل مهاجران نمیشه برادر جان. ملا برادر: آفرین ، خوب کدی ندادی مقصد جانشه بکشین. برچسبها: ملا برادر, مهاجران, جواد ظریف
جمعه نوزدهم مهر ۱۳۹۸

چقدر از این عربها خوشم می اید بهتر بگویم عراقی ها ، همین ها که خیلی شبیه خود ما هستند خانواده های شلوغ پلوغ قد و نیم قد از قشر متوسط اجتماعشان که حالا به مدد بی ارزش شدن پول ایران وسعشان می رسد سفر زیارتی بیایند مشهد ، انگار همه ی تفریح گاه های این شهر را از حفظ هستند . صداهای مختلف از زبان های دیگر را می شنوی آنگاه خوش حال می شوی ،میان افغان ها یک مثل این است ، مهمان مهمان را خوش ندارد صاحب خانه هر دو را ولی برای من چنین نیست من از آنها خوشم می اید آدم های ساده سرخوش انگار عین خیالشان نیست که در دنیا چه می گذرد ، آدم های که به سادگی تمام می ایستند و با ضریح ها عکس می گیرند مرا یاد گذشته های دور پدرها و پدربزرگ های مان می اندازند آنهایی که جلوی ضریح های امام زاده های همه شهرها دست بر سینه به لنز دوربین ها زل می زدند یاد آنها که هنوز ساده بودند هنوز دنیای شهر نشینی تغییرشان نداده بود هنوز خیلی چیزها عوض نشده بود . دوره المیاع ، شای تابلوهای مکان ها را هم به زبان عربی تبدیل کرده اند که عربها راحت تر بتوانند مسیرها را پیدا کنند ، گویی دولت و مردم فرش قرمز برای آنها پهن کرده از امدنشان آشکارا خوشنود هستند . با خودم می گویم کاش ما افغانها هم همین طور وارد این مملکت می شدیم با افتخار ، با شادمانی ،دستمان را در جیب مان می کردیم و مشت مشت پول می دادیم بابت هر چیزی که اینجاست نه به آن صورت ،نه با اوارگی . برچسبها: عراقی ها, مشهد, تفریح, شای

شنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۸

چند شب پیش فرصتی دست داد تا با یکی از دوستان جان بنشینیم و گپ و گفتی کنیم . اصولا یکی از مطالبی که در هر محفل تماما افغان از نوع مهاجر در ایران زیاد درباره ان بحث و جدل و گفتگو می شود مدارک شناسایی ، کارت کارگری، گواهی نامه رانندگی که نداریم بیمه درمانی و نامه و اینجور چیزهاست. اصولا رانندگان افغان در ایران یعنی انهایی که اتومبیل دارند به سه دسته تقسیم می شوند، اول انهایی که با پاسپورت زندگی می کنند و متاهل هستند این دسته گواهی نامه دارندو با خیال راحت می رانند، دومین دسته بدون گواهی نامه ها هستند، این دسته ی بزرگ از رانندگان افغان خود به دو بخش تقسیم می شوند ، هزاره ها و غیر هزاره ها. هزاره ها که اصولا از پنج کیلومتری و بدون دوربین کنترل نامحسوس هم به سادگی قابل شناسایی هستند دسته کلان این جمعیت هستند، انها حتا از پشت سر هم قابل شناسایی اند. و اصولا در ایران افغانی یعنی هزاره . این دسته با هزار سلام و صلوات اتومبیل شان را سوار می شوند، اینجا نمی خواهم بگویم رانندگی امروزه همچون غذا یک نیاز هست، اما این غذا که لقمه هایش سخت بلعیده می شود چاره ای جز خوردن ندارد ، حتا به بهای نداشتن گواهی نامه که خود بهای سنگینی ست. دسته ی سوم کسانی هستند که هزاره نیستند گواهی نامه ندارند اما به سادگی اب خوردن رانندگی می کنند، پشتون ها و تاجیک ها ودیگر اقوام که پلیس نمی تواند انها را از ایرانی ها تفکیک کند. گواهی نامه این گروه چهره شان است. اما رانندگی با چهره یا بدون چهره ، بدون داشتن گواهی نامه یک مشکل بزرگ درایران است ، کاش با تغییر قوانین می شد امنیت بیشتری برای میزبان و مهمان اورد ،کاش. برچسبها: رانندگی, گواهی نامه, مهاجر افغان, پلیس

سه شنبه بیستم فروردین ۱۳۹۸

در تمامی دنیا نامه،یعنی همان نامه و برگی که چیزی نویسند بر ان برای عزیزی ، دوستی یا کسی احوال خود را بفرستی و بگویی که خوبی یا بدی یا گذر روزگار چنین است و چونان. البته این کاغذ نامه که میگذاشتی در پاکتی و تمبر و اب دهان و هزار امید که به وقت برسد به دست مخاطب ،مربوط است به دوران ماقبل اینترنت. اکنون حتا کسی ایمیل نمیزند بجای نامه، سر تلگرام سلامت و صدها چون تلگرام. اما برای منه افغان مهاجر و دو سه میلیون از هم نوعان من در ایران نامه معنای دیگری هم دارد. سالها قبل وقتی پدران مهاجر ما عزم سفر می کردند و میخواستند به مسافرت بروند(در ایران) به انها گفته شد باید بیایید و از اداره اتباع بیگانه واقع در شهرتان مجوز سفر بگیرید. انها هم می گرفتند و وقتی در راه گذرها کسی از پلیس هویت انها را می خواست همان برگ را نشانش می دادند. در نظر پدران ما که سوادی نداشتند تا برگه را بخوانند اینطور می نمود که این نامه ای است که اداره برای این سرباز بد خلق نیروی انتظامی فرستاده که در راه به انها شماتت نکند. سرباز نیروی انتظامی پدران ما را به یاد خاطرات عسکرهای ظاهر شاه و دیگرپادشاهان می انداخت که کمترین موحبتشان به انها سیلی های ابدار بود، مشت و لگد و دشنام سر جایش. انها تصور کردند این برگ هر چه که هست کار همان امان نامه را انجام می دهد، پس نامش را گذاشتند نامه. برچسبها: نامه, اداره اتباع, عسکر, نیروی انتظامی

سه شنبه دوم بهمن ۱۳۹۷

منه حقیر یک صدهزار بار خداوند را شاکرم که مردمان چین شبیه ما افغان ها نیستند.عبدالله عبدالله رییس اجرایی دولت گفت : اگر تعداد ما افغانها به اندازه چین می بود نتیجه انتخابات از سوی کمیسیون ان ،روز قیامت اعلام میشد، البته چنین است اما من اعتقاد دارم مردم زمین انوقت قیامت را نه ،هزاران سال بعد که همین امروز می دیدند اگر چینی ها سبک و سیاق ما را در زندگی شان دنبال می کردند.چطور ؟حال عرض می کنم.تصورش را بکنید وقتی ما افغانها با پنجاه شصت میلیون نفوس میلیاردها رشوه میدهیم انوقت چیزی نزدیک دو میلیارد ادم می توانست چه رقمی را رشوه بدهند، ویا وقتی هشتاد درصد ما مردم از بیکاری و یا تنبلی کار نمی کنیم هشتاد درصد از دو میلیارد انسان بیکار چه فاجعه ای می توانست بیافریند؟ اگر دولت چین تنها بر سی درصد از خاک این کشور تسلط داشت و باقی هفتاد درصد کشور بدست طالبان چینی می بود تصور می کردید چه بر سر باقی دنیا می امد؟یا وقتی ما با این مقدار زمین و اب و دهقان قادریم نود درصد از خشخاش دنیا را تامین کنیم ، چند صد میلیون کشاورز چینی میتوانست کره خاکی ما را تبدیل به انبار خشخاش بکند یا نه؟اگر تنها ده درصد چینی ها راهی ابهای استرالیا برای مهاجرت می شدند چه؟و یا میخواستند خودشان را به المان برسانند چه میشد؟ ایا در این صورت کانال مانشی وجود می داشت؟یا انگلیسی یا فنلاند و سوئدی می بود.تصورش را بکنید دولتی های چین برای تامین نیازهای کشورداری دستشان جلوی جامعه جهانی دراز بود انوقت چه اندازه پوند و دلار نیاز بود که بتوان شکم انها را پر کرد؟نه هر جور تصور می کنم باید برای چنین موهبتی که چینی جماعت سبک ما را در زندگی دنبال نمی کند، پیشانی شکر بر خاک نهاد.برچسبها: چین, افغانستان, مهاجرت

سه شنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۷

باورش سخت است اما علمای نجوم می گویند، وانچه این علما می گویند بر اثر تحقیق وبررسی و ازمون و خطاست .این افتاب عالم تاب ما در منظومه شمسی همینکه کودکان به او خورشید خانم می گویند، ومعمولا در تمام نقاشی ها از پشت کوه ها بیرون می اید، در حال منبسط شدن هست. هر روز به قطرش اضافه می شود انقدر که پنج میلیارد سال دیگر زمین خاکی ما را می بلعد. انها می گویند در منظومه ما همه چیز بستگی به فاصله خورشید تا سیاره ای دارد که در ان زندگی می کنیم ، یعنی ادمی در ان زمان مجبور است مثلا در زحل ،مریخ یا مشتری یا هر جایی زندگی کند که این فاصله ی مناسب تا خورشید در ان برقرار باشد. بقول ان شاعر که می گفت ”از بهار تقویم می ماند از من استخوان هایی که تو را دوست داشتند” ان زمان از ما مردمان امروزی دیگر استخوانی هم نخواهد ماند. با خود فکر می کنم به احتمال زیاد ادم ها وقتی مجبور به ترک زمین شوند، تنها می توانند چندین هارد اطلاعات کل اینترنت، حاوی کتاب و موسیقی و فیلم و چندین نقاشی معروف و چند الت موسیقی دوست داشتنی شان را با خود به کرات دیگر ببرند.
شاید انچه ما امروز بر روی اینترنت سوار می کنیم اعم از وبلاگ و نوشته و خاطره هم جزو همان اطلاعاتی باشد که با ادمها به جاهای دیگر برود، همان طور که امروز از خواندن کتاب تاریخ بیهقی لذت می بریم و انگشت بر دهان می مانیم که ان روزها چنین بوده است و چنان، شاید به همین ترتیب کسی در سفر میان سیاره ای از قمری به قمر دیگر برای گذران وقتش انها را باز کند و مثلا بخواند پنج میلیارد سال قبل ادمی در کره ای که امروز وجود خارجی ندارد از جایی که ان را وطن می نامید بی جا شد در کشور همسایه اش سکنی گزید، و از روزهای تلخ و شیرینش نوشت ، در جایی که نامش وبلاگ بود و اسمش را گذاشت ” یادداشتهای یک مهاجر افغان”. برچسبها: زحل, مشتری, مهاجرت, خورشید

پنجشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۷

این روزها در فیس بوک و اینستا ویدیوهایی دست به دست می شود از دختری که خود را شوهر شهر (شوی شار)می خواند، دختری با موهای سیاه بلند ، صورت و دماغی کشیده که بی شباهت به جوانی های مونالیزا هم نیست، شلواری با طرح پلنگی به تن دارد با دستمال گردنی به دوش.انچه بیش از هر چیزی جلب توجه می کند لحن و گفتار این دختر است با اصطلاحات و گویش خاص مردمان عامی مزار ، هانیه مزاری بشدت رفتار و گویشی مردانه دارد از همان مردانی که خودشان را لوتی و بی کله و در یک کلام دیوانه می دانند.تضاد میان ظرافت زنانه و لحن و گفتاری خشن چیزی ست که بنظر هانیه هجده ساله را مشهور کرده است.تعداد طرفداران و مخالفین او به هزاران تن می رسند، اما بنظر می رسد او با اعتماد به نفس فراوان جوابی برای تک تک انها در استین دارد، چه طرفدارانی که مدحش می کنند چه انهایی که فحش های رکیک و غالبا جنسی نثارش می کنند.با دیدن هانیه مزاری بیاد ناشاد افتادم قهرمان رمان ناشاد نوشته محمد حسین محمدی .ناشاد هم اهل مزار هست دختری که با پدر و مادر پیرش در خانه ای در شمال افغانستان زندگی می کند تمام روز در زیر خانه پنهان است و موهای روی شانه اش را به پروانه های کوچکی تبدیل کرده لابه لای اجرهای دیوار می گذارد، دختری که در اختناق دوره طالبانی زندگی می کند، او هم دشنام می شنود از طرف والدینش و اینکه ارزوهای دست نیافتنی و بلند در سر دارد.سوال این است که ایا جامعه ما تغییر کرده است ایا بعد از نزدیک به دو دهه از دوران طالب ما تغییر کرده ایم ایا شوی شار همان ناشاد است که از زیر خانه های اختناق ،امروز دست به شورش زده است و حالا سر خط شبکه های اجتماعی را به خود اختصاص داده است؟ناشاد دختریست که اختیار هیچ چیز را ندارد ،حتا عوض کردن لاته ی بی نمازی اش، کارش این است که از چاه اب بکشد و باز به زیر خانه خودش را مخفی کندمبادا طالب بداند که دختری جوان در این خانه است، به عکس هانیه یا همان شوی شار ازادانه در یک منزل با پسران زندگی می کند و انها را اندیوال های خود می خواند ، سیگاری می کشد و ویدیو های رقص اش را شیر می کند .یکی در افغانستان است و دیگری در المان.بی شک هانیه مزاری نرم های معمول دختر افغان را شکسته است ، و تفکر جامعه افغانی نسبت به زنان را به چالش کشیده است اما نظر شخصی من این است که ناشاد از ان سوی بام افتاده است و هانیه از این سو.برای تغییر در نگاه جامعه نیازی نیست که دختری رخت و لباس پسرانه با گویشی از پایین ترین سطوح اجتماع داشته باشد، او می تواند ظرافت ها و زیبایی های زنانه را حفظ کند می تواند همان لباس های معمول خود را به تن کند و سبک زندگی خودش را داشته باشد و انوقت انقلاب کند ، برای تغییر نیازی نیست که دختری بدل به پسر شود ان هم از دسته ی پسران بد.برچسبها: شوی شار, ناشاد, طالبان, شمال افغانستان

|
|
آرشيو ماهانه
|
|