پي سي هاستينگ

حرفه اي ترين قالب هاي وبلاگ

ابزار وبلاگ نويسي

مرجع راهنماي وبلاگ نويسان

سفارش طراحي اختصاصي قالب وبلاگ

تم ديزاينر


جمعه دوم آبان ۱۳۹۹
م : نامه هایی از گلشهر ن : علی بودا
Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...

وقتی بهارنارنج‌ها می‌رسند(برگ هفتم)

صفحه تریلی،محل باصفای کارخانه ما،جایی بود که از آن می‌توانستی باغات اطراف و جاده را ببینی و سایه‌ی درخت پرتقال آن را دلنشین‌تر کرده بود. به اصرار من کاکاجان هم مجاب شده بود صبحانه را انجا بخوریم.

قربان موافق بود اما نواز غر می‌زد،«هر روز کی ایقس لیوان وچای میتنه کش کنه؟»کی حوصله داره هر روز این همه استکان و چایی رو ببره توی حیاط؟

نواز مجبور بود تابع جمع باشد کاری که عصبانی اش می‌کرد،او افغانستان بدنیا آمده بود،هشت سال انجا برای دسته‌های مختلف و احزاب جنگیده بود، اینجا کم‌کم یاد می‌گرفت که تک روی و یکدندگی نمی‌تواند کمکی به او بکند، سرسختی و لجاجت ،چیزی بود که گویی دوست داشت.

میان صبحانه هر کسی چیزی می‌گفت ،من گفتم جایی خوانده‌ام صبحانه ات را پادشاهانه بخور و ناهارت را با دوستت و شام را با دشمنت صرف کن.

نواز بلند بلند خندید و شروع کرد به مسخره کردن،

_«خوب جیناب صبحانه پادشاهانه این ظرفها ره خود تو بوبور وتاق».

بلند شد و رفت .

بعد از ظهر فاطی کتاب و کیف به دست با لباس فرم مدرسه آمده بود که بگوید امتحانش خوب شده و خوشحالی‌اش را با همسایه‌هایش قسمت کند.

واقعا در لباس فرم مدرسه خنده‌دار شده بود ،کسی که لباس‌های گله گشاد می پوشید حالا انگار نیمی از وجودش حذف شده بود ، خوشحال بود و با همه خوش‌و‌بش می‌کرد.

وقتی رفت کاکاجان گفت:

_ دستت درد نکنه کاکا دل یک غریب ره شاد کردی.از رضایت کاکاجان من هم راضی بودم، اما عصبانیت نواز آشکار بود

_خوب جناب صبحانه پادشاهانه الی شامته با کدام دشمنت می‌خوری؟

حرفهای نواز برایم اهمیتی نداشت می‌دانستم که از سر حسادت است و اینکه نتوانسته درس بخواند، جنگ‌های افغانستان فرصت درس را از او گرفته بود.

قربان اما تا راهنمایی درس خوانده بود، هر دو بچه گلشهر بودیم جایی که آن سالها بیشتر هم دوره‌ای‌هایمان یا بر اثر مصرف مواد مخدر یا در نزاعهای خیابانی جان باخته بودند. خیلی‌هایشان پشت دارهای قالی بودند و آرام آرام جوانی و بینایی‌شان تباه می‌شد.

بسیاری از بچه گلشهری‌ها درس را رها کرده بودند که بتوانند کار کنند و مخارج خانه را تامین کنند. هر دو سال‌های فقر و افغانی بگیر و بیکاری را دیده بودیم.با این وجود با اینکه قربان سالها قبل پدرش را از دست داده بود مادری دلسوز داشت که مواظب پسرش بود، من نیز پدری مهربان داشتم که تمامی رفت و امدهایم را نامحسوس کنترل می‌کرد تا به خطا نروم.

در اتاقمان شام می‌خوردیم که صدای فاطی از حیاط امد

علی علی

داشت مرا صدا می زد،کاکاجان گفت برو ببین شاگردت چه می‌خواهد.

او یک بشقاب بزرگ فرنی برایمان آورده بود گفت که مادرش درست کرده و برایمان فرستاده.

تشکر کردم و تعارف که چرا زحمت کشیدین و این قبیل حرف‌ها ،خندید و رفت.

بشقاب فرنی هنوز قدری گرم بود چه بوی مطبوعی، گذاشتم وسط سفره ،هیچ کس چیزی نگفت .

از حرکتشان متعجب شدم گفتم بیاین بخوریم من تا امروز فرنی نخوردم.نمی‌دانم چه مزه ای ست .

نه کاکاجان ، نه نواز و نه حتی قربان هیچ کدام استقبال نکردند، پرسیدم چرا ؟

من که می خورم.

کاکاجان گفت نه بهتر است این کار را نکنی، من به چشم خودم دیدم که ظرفها و کاسه های مادر فاطی را سگشان لیس می زند. گفتم شاید این را شسته باشند.گفت خودت می دانی.

راستش باید تابع جمع می بودم اما دلم فرنی می‌خواست . کاکاجان بشقاب فرنی را از پنجره ای که به باغ کناری مان باز می شد خالی کرد ، دلم برای فرنی ها سوخت ، بعدها دانستم بار اولشان نیست که غذای مادر فاطی را دور می ریزند.

از دستشان عصبانی بودم آنهمه زحمت و محبت پشت آن بشقاب فرنی بود و این وطندارهای من!


برچسب‌ها: شمال, تریاک, مواد مخدر, گلشهر


آرشيو ماهانه