پي سي هاستينگ

حرفه اي ترين قالب هاي وبلاگ

ابزار وبلاگ نويسي

مرجع راهنماي وبلاگ نويسان

سفارش طراحي اختصاصي قالب وبلاگ

تم ديزاينر


سه شنبه سوم تیر ۱۳۹۹
م : نامه هایی از گلشهر ن : علی بودا
Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...

نوستالژی پیتزا

هر کسی در زندگی اش یک و یا چند نوستالژی دارد، من هم همینطور ،‌پیتزا مرا یاد‌‌ تهران می‌اندازد، کارگاه خیاطی یا به قول تهرانی‌ها کارخانه .

کارگاه مانتو دوزی با ده پایه چرخ ، همه خیاط‌هایش افغان مثل خودم .

جوان هایی که صبح تا شب می دوختند و یا اتو می زدند یا دکمه‌ و لایه چسب می چسپاندند.

ما ده نفر زیر همان چرخ های خیاطی می خوابیدیم یا روی میز اتوی مان.

یا زیر رگال‌های لباس شاید برای همین بود که نام آنجا کارخانه بود یعنی هم محل کار و هم خانه.

بعضی بچه ها که قد بلندتر بودند پاهایشان از میز بیرون می زد در تاریکی شب از پایین مثل دو سر شغال گویی تمام شب نگهبانی ات را می دهند.

روزهای هفته میانمان تقسیم شده بود یعنی هر کسی مسئول درست کردن غذا بود و از صبحانه تا شام را به عهده داشت .

از خرید تا پختن و شستن .

و بدرستی سختترین روز کاری هر کسی بود.

یکی ماکارونی یکی قرمه کچالو ( قرمه سیب زمینی) دیگری عدس یکی لوبیا یکی که از همه بقول بچه ها در اشپزی خنگتر بود مسئول تخم مرغ بود.

من اما باید ابگوشت می پختم. درست کردنش کار سختی نبود اما یک بخش مشکل داشت و آن هم خریدن نان بود.

نان خریدن در نانوایی های تهران آن هم وقتی که صف شلوغ است و آدم های با کلاس و بی کلاس برای یک عدد نان خشخاشی داغ پشت سرت ایستاده اند و تو بابای افغانی با چشم های بادامی ات مثل سدی راه آنها را بند کرده ای و یکدفعه 20 عدد نان را باید حمل کنی سخت ترین کار دنیا بود. زخم زبان و نگاه های شماتت امیز با لهجه های غریب از زن و مرد به سویت شلیک می شود و خیال می کنند توی افغانی فقط بلد هستی نان سق بزنی و اینها همه را میبری که بخوری،افکاری بود که از ذهنت می گذشت و نمی دانستی که چطور به درب کارخانه می رسی .

هیچ کدام مان علاقه ای به خروج از کارخانه نداشتیم حتا در روزهای تعطیل من ترجیح می دادم تلویزیون تماشا کنم، بچه هایی که از ورامین می آمدند با خوشحالی ساعت دوازده تا یک پنجشنبه ها با حقوق های گرفته ،خوشحال بسوی ترمینال می دویدند ،من می ماندم که از مشهد بودم و دوست دیگری از اصفهان، فامیلش مشتاقی بود.

بعدها فهمیدم مشتاقی قدری درگیر اختلال های روانی ست او مدتها در کارخانه می ماند و به اصفهان نمی رفت برگ درخت خشکیده ای لای دفتر شعرش بود که  ساعت‌ها به آن نگاه می کرد و معلوم بود که دلداده ی‌ کسی ست.

اما هیچگاه چیزی به زبان نمی اورد، پدر و مادر پیری داشت به همراه برادرهای کوچک که خرجشان را می فرستاد .

خوردن پیتزا رویای مشتاقی بود دوست داشت بداند چه مزه ای ست اما در منوی اجباری غذای کارخانه جایی نداشت.

یک روز تعطیل مشتاقی با یکی از بچه های کارگاه جعبه بدست و خوشحال نشستند وسط کارخانه ،جعبه ی پیتزای کوچکی وسط بود و یک نان خشخاشی داغ هم کنارش ، صحنه ای که هم مرا می خنداند و هم به گریه می انداخت


برچسب‌ها: تهران, کارگاه خیاطی, مهاجر افغان, نوستالژی


آرشيو ماهانه