
برگ سوم
کاکا اسماعیل بقول خودش یک عمر مجردی کرده بود حتا بعد از اینکه ازدواج کرده بود و بچه هایش بدنیا آمده بودند باز هم بخاطر کار از خانواده اش دور بود، شب ها گرد سفره ی مجردی مان جمع می شدیم شام می خوردیم گاهی کاکا جان به یک نقطه خیره نگاه می کرد میگفتم: کاکا نان سرد شد بخور،
می گفت: از گلویم پایین نمی رود کاکا جان، یاد بچه هایم افتادم الان چه می خورند ،چکار می کنند .
کاکا اسماعیل همه را کاکا جان صدا می زد برای همین من هم او را کاکا جان صدا می کردم .بقیه که فامیل و قوم خویشش بودند «اسماعیل»می گفتند.
حواس کاکا جان به همه چیز بود، بچه ها را از نزدیکی زیاد به بچه های همسایه منع کرده بود. فاطی و برادرهایش هر از گاهی می آمدند با دنیایی سروصدا ،شلوغی و طراوت و قدری فضای مردانه آنجا را تغییر می دادند.
رابطه اسماعیل و فاطی همچون دختر و پدر صمیمی بود، با قربان صحبت می کرد، اما آشکار بود که به نواز نزدیک نمی شود،هزارگی صحبت کردن نواز هم برایش نامفهوم بود و هم مرموز، من هم غریبه بودم و تازه وارد.
کاکا جان نه تنها حواسش به درون کارخانه بود که آن سوی دیوارها را هم می دید، آن روز صدای بی سیم شنیده بود، همه مان را باخبر کرده بود که برویم درون اتاق و صدایمان در نیاید، یک ماشین گشت راهنمایی رانندگی درست کنار درب ورودی مان پارک کرده بود و حواسش به جاده بود. اتاق ما درون یک مغازه ی بزرگ بود که درهایش با کرکره ای همیشه پایین کشیده، شبیه یک تعمیرگاه اتومبیل کثیف روغنی و سیاه بود. مأمورها آنسوی کرکره بودند، کاکاجان گفت: صدایتان در نیاید.
آدم مهاجر از همه چیز می ترسد حتا گشت راهنمایی رانندگی، از هر کسی که یونیفرم تنش هست ، گاهی حتا از مامورهای حرم امام رضا هم ترسیده ایم، از سربازان وظیفه که خواب آلود و سیاه و لاغر به مرخصی میایند.
قسمتی از مغازه که اتاقکی کوچک بود با پله ها از کف جدا می شد و دیوارهایش از تخته سه لا درست شده بود،ما سه نفر نگران، برای گذران وقت و آن انتظار کشنده ،چایی را که من برای همه ریخته بودم را آرام آرام هورت می کشیدیم ، کاکا اما پایین بود و از سوراخ های کرکره مراقب اوضاع .
با خودم فکر می کردم تنها چیزی که حالا کم داریم این است که فاطی و برادرهایش از راه برسند.
فاطی و برادرهایش اما نیامدند ،همه چیز به خیر گذشت ، ترس از مامورهای قانون ، ترس از تاریکی های کارخانه ، ترس از نانوایی رفتن ، از رفتن به دریا ترس از آمدن به شمال ،انگار به دنیا آمده ای که فقط بترسی.
فاطی نه آن روز امد و نه روزهای بعدش ، نان مان تمام شده بود و نمی دانستیم چه کنیم ، تا اینکه جواد آقا از راه رسید، صاحبکار با ماشین اپل مشکی اش.
همینکه فهمید چیزی در سفره نداریم برگشت به شهر و با صندوق عقبی پر از خوراکی بازگشت.
برچسبها: بهارنارنج, شمال, مهاجر افغان, ترس

م : نامه هایی از گلشهر
ن : علی بودا