
داستان کوتاه اندوه چخوف اینطور شروع می شود:
«گرگ و میش غروب است برف دانه های درشت آبدار با تانی میچرخند و همچون پوششی نازک و نرم روی شیروانی ها ، پشت اسبها و بر شانهها و کلاههای رهگذران مینشیند.یونا پتاپوف سورچی سراپا سفید گشته و به شبح میماند».
سورچی پیر خمیده و بی حرکت زیر برف و بر کالسکه اش سوار است ، او و اسب لاغرش هیچ مشتریی ندارند ، یک سرباز از راه میرسد و از او میخواهد که به مقصدش برساند.
یونا پتاپوف سورچی حرکت می کند اما دلش میخواهد با مشتری صحبت کند .
«می دونی چیه پسرم مرد ».
اما سرباز علاقه ای به شنیدن داستان پتاپوف ندارد.
با رسیدن به مقصد پیاده میشود . سورچی بیچاره باز تنها میشود ، اینبار سه جوان بی ادب و گستاخ سوار کالسکه میشوند و برای یک ساعت راه مبلغی ناچیز به پتاپوف پیشنهاد می کنند که هزینه ینجه اسبش هم نمیشود.
یکی از جوانها غوز کرده و زشت و از همه بی ادب تر است، در جواب پیرمرد که میگوید پسرم مرد.
میگوید : همه میمیرند.
آنها هم اهمیتی به داستان پیرمرد نمی دهند .
داستان اندوه محمد جواد خاوری نویسنده هزاره از افغانستان با خش خش یک ضبط صوت آغاز میشود .
مردی نواری را در پخش می گذارد و بعد صدای زنی از میان خش خش نوار کاست گلایه وار خطاب به مردی که هفت سال است او را رها کرده شروع می کند به صحبت .
«خوب مره فراموش کردی»
زن سراغ پسرش را میگیرد پسرش که هفت ساله بود و همراه شوهر خانه را ترک کرده و حالا باید چهارده ساله باشد . از مرارت روزگار میگوید از تمسخر مردم که می گویند شویت تو را ول کرده بیا برایت شوی پیدا کنیم، از ننگ و بی ننگی؛ از برادر شوهر ظالم .
در نهایت زن به فرستادن عکسی از او راضی ست.
شوهر زن در ایران است و به نوار کاستی گوش می دهد که از افغانستان آمده از طرف زنش اما او جوابی برای زنش ندارد چون پنج سال است که فرزند را از دست داده.
او نیز از ننگ مردم نمی تواند برگردد و این را در روی دیگر نوار ضبط میکند،
همگان روسیه و مردم روس را به برف و سرمایش میشناسند برای همین است که فضای داستان چخوف کولاک و برف و یخی و سردی ست ، اما ما افغانها را به چه می شناسند ؟
مهاجرت و بی وطنی ؛ این خسیسه ی ماست، بی سرنوشتی و بی پناهی همچون برف روسی بر سر و کول و پشت ما نشسته برای همین است که فضای داستان جواد خاوری در مهاجرت میگذرد.
یک چیز در هر دو داستان برابر هم ایستاده اند. اندوه برای هر دو یعنی غم از دست دادن پسر جوان.
مردن پسران جوان یعنی مردن آینده یعنی بیچارگی و بینوایی بیشتر پدران و مادران پیر.
و این چیزی نیست به غیر از اندوه.
پتاپوف کسی را برای درد دل پیدا نمی کند لاجرم میرود کنار اسب لاغرش و برای حیوان نقل میکند که چه بر سر پسرش امد و آنگاه گریه میکند.
مرد مهاجر افغان بعد از اعتراف به از دست دادن پسر نوار کاست را از ضبط خارج میکند روی بخاری داغ میگذارد و نوار را اتش میزند.
این یعنی زنش را تا آخر عمر از
خود و پسرش بی خبر میگذارد.
#علی_بودا
نقاشی اندوه
گوسفند و بره
شاهکار فردریش شنگ
برچسبها: چخوف, محمد جواد خاوری, نویسنده افغان, اندوه

م : نامه هایی از گلشهر
ن : علی بودا