
نیمه شب شیپور آماده باش زده شد یک تریلی پر از بار از راه رسیده بود و کاکاجان خشم شب زد.
کار کردن ،نیمه شب زیر اسمان سیاه شمال و خنکای نسیم جنگل هم سخت بود هم شیرین.
فردا صبح تا لنگ ظهر خوابیدیم و هیچ متوجه نشده بودیم که نان گرم از راه رسیده است .
در انتهای حیاط کارگاه یک صفحهی بارکش تریلی درست چسبیده به دیوار همسایهمان ،متروک افتاده بود .
روی آن صبحانه میخوردیم و از همان بالا نارنگیهایی که در فاصلهی کمی از ما آویزان بودند را میچیدیم و میخوردیم .
درست شبیه میوههای بهشتی که میگویند در دسترس بهشتیان است.
آن روز مشغول شستن لباسهایم بودم که سرو کله فاطی پیدا شد، یک کتاب در دست داشت ،همانجا روی دیوار نشست سلام کرد و مشغول خواندن شد. پرسیدم چه میخوانی ؟
فردا امتحان دارم ریاضی
نبودین چند وقتی ؟
گفت چی؟
گفتم:خونه نبودین آقا اسماعیل نگرانتان بود.
اها رفته بودیم خونه عمهم تو شهر
فاطی در حقیقت درس نمیخواند مدام کتابش را ورق می زد ،با خودم میگفتم این چجور ریاضی خواندن است نه دفترچه ای نه مدادی .
کاکاجان از راه رسید
_چطوری فاطی خوبی؟
_خوبم ممنون
_کجا بودین؟
_خونه عمم
_بابا ننهات خوبن؟
_خوبن ممنون
نواز از پشت پنجره نگاه میکرد احساس میکردم دارد میخندد با قربان که حتما کف اتاق دراز کشیده و هر دو غیبت مرا میکنند.
کارم تمام شده بود و به اتاق رفتم همانطور که حدس میزدم هر دو حسابی درباره من غیبت کرده بودند.
_خوب با دختر مردم گپ می زدی.
گفتم :پرسیدم کجا بودند.
از این اخلاق آنها اصلا خوشم نمی امد، صحبت کردن پشت سر دیگران و تکه انداختن .
فاطی از کاکاجان چند سوال ریاضی پرسیده بود و کاکا خندیده بود و گفته بود من سوادم کجا بود که جواب بدهم.
کاکاجان وارد اتاق شد و از من پرسید که می توانم کمکی بکنم.من هم قبول کردم.
چند دقیقه بعد هر دو روی صفحه تریلی بودیم و من مشغول تدریس ریاضی به دانشاموزی بودم که نه مداد و دفترچه داشت نه حواسی جمع.
آن روز دانستم این بشر ذهنش پنجاه تکه است و حتا یکی از آن پنجاه تکه معطوف درس نیست . کتابش آنقدر کثیف بود که بعضی اعداد چاپی روی آن خوانده نمی شد.
کمی درس خواندیم و نمیدانم چقدر یاد گرفت ، در واقع حواس من نیز پرت بود به نواز و قربان و حرفهایشان فکر می کردم.
من فرمول را توضیح میدادم و او می پرسید اهل کجایی؟
گفتم: افغانستان
بنظرم نمیدانست افغانستان کجاست
_نه از کدوم شهر آمدی؟
_مشهد
_من مشهد رفتم برای زیارت امام رضا البته وقتی کوچیک بودم.
معلوم بود از افغانستان و از مهاجران چیزی نمیداند. پارسی صحبت کردن من هم باعث شده بود احساس غریبی نکند .
من مسالهای را شرح میدادم و میپرسید؟ چندتا خواهر برادر داری؟
این سوالات نامربوط به درس همچنان ادامه داشت تا اینکه فاطی سرش را بالا گرفت ،قدری به اسمان نگاه کرد دستش را برد بالا، یعنی اینکه ساکت باشم و دارد به صدایی گوش می دهد، بعد بلافاصله دفتر دستکاش را جمع کرد و پرید آن طرف دیوار .
من حیران بودم، گفتم چی شد؟
گفت:بابام!و رفت.
تازه فهمیدم که صدای موتور پدرش را شنیده که از جاده بسوی خانه میاید.
فاطی دوست نداشت پدرش بداند او به اینجا میاید.
بعد از رفتن فاطی،به اتاق نرفتم. حوصله نواز را نداشتم. نشستم و از میوههای بهشتی خوردم و به خانه فکر کردم و به مشهد و اینکه خانهی من مشهد است یا بامیان ؟
مفهوم خانه برای من افغان دور از وطن وطنی که هرگز آن را ندیدهام چقدر نامفهوم است.
اینجا چه جای عجیبیست برخی آدمهایش حتی نمیدانند ما افغانها وجود داریم و ما را نمیشناسند.
برچسبها: شمال, فاطی, خشم شب, افغان

م : نامه هایی از گلشهر
ن : علی بودا