پي سي هاستينگ

حرفه اي ترين قالب هاي وبلاگ

ابزار وبلاگ نويسي

مرجع راهنماي وبلاگ نويسان

سفارش طراحي اختصاصي قالب وبلاگ

تم ديزاينر


سه شنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۹
م : نامه هایی از گلشهر ن : علی بودا
Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...

وقتی بهارنارنج‌ها می‌رسند (برگ ششم)

نیمه شب شیپور آماده باش زده شد یک تریلی پر از بار از راه رسیده بود و کاکاجان خشم شب زد.

کار کردن ،نیمه شب زیر اسمان سیاه شمال و خنکای نسیم جنگل هم سخت بود هم شیرین.

فردا صبح تا لنگ ظهر خوابیدیم و هیچ متوجه نشده بودیم که نان گرم از راه رسیده است .

در انتهای حیاط کارگاه یک صفحه‌ی بارکش تریلی درست چسبیده به دیوار همسایه‌مان ،متروک افتاده بود .

روی آن صبحانه می‌خوردیم و از همان بالا نارنگی‌هایی که در فاصله‌ی کمی از ما آویزان بودند را می‌چیدیم و می‌خوردیم .

درست شبیه میوه‌های بهشتی که می‌گویند در دسترس بهشتیان است.

آن روز مشغول شستن لباس‌هایم بودم که سرو کله فاطی پیدا شد، یک کتاب در دست داشت ،همانجا روی دیوار نشست سلام کرد و مشغول خواندن شد. پرسیدم چه می‌خوانی ؟

فردا امتحان دارم ریاضی

نبودین چند وقتی ؟

گفت چی؟

گفتم:خونه نبودین آقا اسماعیل نگرانتان بود.

اها رفته بودیم خونه عمه‌م تو شهر

فاطی در حقیقت درس نمی‌خواند مدام کتابش را ورق می زد ،با خودم می‌گفتم این چجور ریاضی خواندن است نه دفترچه ای نه مدادی .

کاکاجان از راه رسید

_چطوری فاطی خوبی؟

_خوبم ممنون

_کجا بودین؟

_خونه عمم

_بابا ننه‌ات خوبن؟

_خوبن ممنون

نواز از پشت پنجره نگاه می‌کرد احساس می‌کردم دارد می‌خندد با قربان که حتما کف اتاق دراز کشیده و هر دو غیبت مرا می‌کنند.

کارم تمام شده بود و به اتاق رفتم همانطور که حدس می‌زدم هر دو حسابی درباره من غیبت کرده بودند.

_خوب با دختر مردم گپ می زدی.

گفتم :پرسیدم کجا بودند.

از این اخلاق آنها اصلا خوشم نمی امد، صحبت کردن پشت سر دیگران و تکه انداختن .

فاطی از کاکاجان چند سوال ریاضی پرسیده بود و کاکا خندیده بود و گفته بود من سوادم کجا بود که جواب بدهم.

کاکاجان وارد اتاق شد و از من پرسید که می توانم کمکی بکنم.من هم قبول کردم.

چند دقیقه بعد هر دو روی صفحه تریلی بودیم و من مشغول تدریس ریاضی به دانش‌اموزی بودم که نه مداد و دفترچه داشت نه حواسی جمع.

آن روز دانستم این بشر ذهنش پنجاه تکه است و حتا یکی از آن پنجاه تکه معطوف درس نیست . کتابش آنقدر کثیف بود که بعضی اعداد چاپی روی آن خوانده نمی شد.

کمی درس خواندیم و نمی‌دانم چقدر یاد گرفت ، در واقع حواس من نیز پرت بود به نواز و قربان و حرف‌هایشان فکر می کردم.

من فرمول را توضیح می‌دادم و او می پرسید اهل کجایی؟

گفتم: افغانستان

بنظرم نمی‌دانست افغانستان کجاست

_نه از کدوم شهر آمدی؟

_مشهد

_من مشهد رفتم برای زیارت امام رضا البته وقتی کوچیک بودم.

معلوم بود از افغانستان و از مهاجران چیزی نمی‌داند. پارسی صحبت کردن من هم باعث شده بود احساس غریبی نکند .

من مساله‌ای را شرح می‌دادم و می‌پرسید؟ چندتا خواهر برادر داری؟

این سوالات نامربوط به درس همچنان ادامه داشت تا اینکه فاطی سرش را بالا گرفت ،قدری به اسمان نگاه کرد دستش را برد بالا، یعنی اینکه ساکت باشم و دارد به صدایی گوش می دهد، بعد بلافاصله دفتر دستک‌اش را جمع کرد و پرید آن طرف دیوار .

من حیران بودم، گفتم چی شد؟

گفت:بابام!و رفت.

تازه فهمیدم که صدای موتور پدرش را شنیده که از جاده بسوی خانه می‌اید.

فاطی دوست نداشت پدرش بداند او به اینجا می‌اید.

بعد از رفتن فاطی‌،به اتاق نرفتم. حوصله نواز را نداشتم. نشستم و از میوه‌های بهشتی خوردم و به خانه فکر کردم و به مشهد و اینکه خانه‌ی من مشهد است یا بامیان ؟

مفهوم خانه برای من افغان دور از وطن وطنی که هرگز آن را ندیده‌ام چقدر نامفهوم است.

اینجا چه جای عجیبی‌ست برخی آدم‌هایش حتی نمی‌دانند ما افغان‌ها وجود داریم و ما را نمی‌شناسند.


برچسب‌ها: شمال, فاطی, خشم شب, افغان


دوشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۹
م : نامه هایی از گلشهر ن : علی بودا
Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...

وقتی بهارنارنجها می‌رسند (برگ پنجم)

از خانه فاطی آوای سکوتی مرگبار به گوش می‌رسید، از کاکاجان پرسیدم اینها کجا هستند چرا خبری از آنها نیست ؟

کاکا: نمی دانم وله تا حالا ای رقم گوم نبودند.

بعدازظهر طاقت کاکا طاق شد، از بالای همان دیوار معروف ،محل رفت و امد یالله یالله کنان به پایین پرید،از من خواست که دنبالش بیایم .

وارد باغ شدیم ، تا بحال باغی به این زیبایی ندیده بودم ، درخت‌های کوتاه با میوه های بزرگ ، تا ان روز نمی دانستم تامسون به ان‌ درشتی روی درختی به این کوتاهی می‌روید.

از لابه‌لای بوته ها ،درختان وعلفزارهای باغ می گذشتیم و من مبهوت بودم ، کاکا راه را بلد بود درخت‌ها کنار رفتند چه خانه روستایی زیبایی ، آنطور بود که آدم در قصه ها و افسانه ها تصور می کرد ،میان انبوه درختان میوه ، خانه ای که از چهار سمت پنجره داشت ، تراسی زیبا که نرده های چوبی آن را احاطه کرده بود ،مرغ ها و خروسی بنظر قدرتمند اطراف را نگاه می کرد یک سگ کوچک بی آزار آن سو دراز کشیده بود.

کاکاجان کمی ایستاد همسایه را صدا زد انگار کسی در خانه نبود، درو پیکر منزل باز بود هیچ چفت و بستی نداشت، برای اطمینان به پنجره زدیم اما کسی انجا نبود.

برگشتیم بسوی دیوار، پرسیدم کجا رفته اند.

گفت نمی دانم اینها کس و کاری ندارند همیشه خانه بودند.

گفتم باغشان خیلی زیباست ،اینها با این همه میوه و ثروت چرا اینطور زندگی می کنند.

کاکاجان خندید: این چیزها که مال خودشان نیست این بیچاره‌ها هم مثل ما کارگرند،اینجا زندگی می کنند و مواظب باغ هستند ،صاحبکارشان انجاست.

با انگشت نوک تپه‌ای بلند را نشان داد که مشرف به باغ بود،از اینجا آن بالا زیاد معلوم نبود اما می شد درختان کوتاه را دید که انجا هم بودند و الاچیق و قسمتی از یک بنای نو ساز.

به کارگاه برگشتیم ،نواز گوشه ای از حیاط ریشش را می‌تراشید.گفتم نواز تو که ریش نداری چی را می‌تراشی؟

نواز: اوقوس دروم(انقدرها ریش دارم که بتراشم).

تراشیدن ریش با یک ریشتراش و آفتابه آبی که کنارش بود،

نمی دانستم چرا این آدم صابون به صورت نمی زند که راحت تر تراشیده شود، حالا میفهمم که چرا صورتش همیشه خشک است مثل نان سنگگ دو اتشه.

حرف زدن با نواز فایده‌ای نداشت هر چه می‌گفتی جوابی در آستین داشت.

کاکاجان رفت سراغ دیگ و کاسه اش، آشپزی کاکا یک بود، آدمی با وسواس فراوان در تمیزی و نظافت.

قربان توی آفتاب دراز کشیده بود،پرسید انطرف چه خبر بود.

کاکا گفت :هیچ کس نبود.

قربان کمی سرش را از زمین بلند کرد و با یک چشم به ما نگاه می‌کرد و چشم دیگرش را محکم بسته بود که آفتاب اذیتش نکند،گفت کجا رفتن؟

کاکا جوابی نداد.

بعدازظهر ها بیرون و در فضای آزاد چای میخوردیم ،البته اگر آسمان خشک بود و باران نمی‌امد .کاکا کچالو(سیب زمینی) پوست می کند و ما از هر جایی صحبت می‌کردیم، گفتم کاکا خوش بحال ایرانی ها چه سرزمینی دارند،آب بالای سرشان ، مشتی خاک را برداشتم و گفتم این خاک سیاه اگر توی بامیان بود چه حالی می داد،

نواز پوزخند زد و به صورت مسخره‌ای گفت :خ‌خ‌خ بامیان.بامیان غیر از کلوخ چیزی ندره.

قربان چایش را هورت می‌کشید و چیزی نمی گفت.

کاکاجان گفت :خدا برشان داده برای ما هم خاکی داده که شبیه پوست همین کچالوست . برای همین است که رنگ زمین ،کوه ،در و دیوار بامیان و حتا بودایش هم شبیه کچالوست.

نواز: از کچالو نان بور نموشه،د افغانستان یک میل سلاح کی دشتی ،از یک جریب زیمین کچالو بهتره.

(از کشت سیب زمینی نانی بدست نمی اید انجا یک اسلحه داشته باشی از زمین کشاورزی بهتر است).

بحث چای ،کچالو،بامیان و خاک تمام نشده بود که رگبار تندی گرفت و تا خودمان را به اتاق رساندیم خیس شده بودیم ، کاکا جان دنبال پاکت ناسش می‌گشت. ولی آن را پیدا نمی کرد، نواز بی اعتنا به باران آرام آرام می امد ،مثل موش آب کشیده ناس کاکا را به او داد.

باران منظره حیاط ،دیوار و باغ فاطی را از پشت شیشه‌ی پنجره اتاق ،کج و معوج کرده بود.

کچالو:سیب زمینی

ناس:پودر سبزرنگ تنباکو


برچسب‌ها: بهارنارنج, فاطی, نواز, کاکاجان


آرشيو ماهانه