پي سي هاستينگ

حرفه اي ترين قالب هاي وبلاگ

ابزار وبلاگ نويسي

مرجع راهنماي وبلاگ نويسان

سفارش طراحي اختصاصي قالب وبلاگ

تم ديزاينر


پنجشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۹
م : نامه هایی از گلشهر ن : علی بودا
Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...

وقتی بهارنارنج‌ها می‌رسند( برگ سیزدهم)

نواز طبق معمول آرام گپ می‌زد با کاکاجان. راننده‌ها رفته بودند. کپسول‌های گازمان را جوادآقا پر‌کرده بود. هوا سرد بود نه به آن سرسبزی و خنکای نسیم بهاری، نه به این سوز و سرما وسپیدی.

گویی همه‌چیز در خواب خوش است. طبیعت، کوه‌ها و درختان پرتقال. بعد‌ازظهر جناب رییس عزم تهران کرده بود. در آن باد و بوران اما، اپل سیاه روشن نمی‌شد. با وجود دست به آچار بودن جوادآقا ، اتومبیل ‌از خواب بیدار نشد که نشد. رئیسمان تلفن همراهش را برداشت و چند تا زنگ زد. کاکاجان پرسید ماشین چه شده؟

جوادآقا:

- یک قطعه‌‌ش کار نمی‌کنه زنگ زدم پسرم و دامادم دارن قطعه رو از تهران میارن.

جناب رییس اعصابش خورد بود شام چندانی نخورد. در اتاق‌ یاد خاطرات گذشته‌اش افتاده بود و تعریف می‌کرد. از دخترش می‌گفت که حالا سر خانه‌زندگی‌اش رفته، از دامادی که در راه بود گفت؛ از اینکه مکانیک ماشین است. اما راجع به شغل پسرش چیزی نگفت.

جواد‌آقا:

آقا اسماعیل، جوون بودم و جاهل، هزار تا کار کردم هزار خلاف، وقتی خدا این دختر رو بهم داد حقیقتش ترسیدم گفتم جواد! خدا می‌خواد ازت انتقام بگیره.

همه‌چیز عکس اونی بود که فکر می‌کردم. دخترم درس خوند، دانشگاه رفت، شد رفیق باباش، بهترین آدمی که می‌شناسم... حالا هم ازدواج کرده و خوشبخت هست. دامادم آدم خوبیه، مکانیکه، هر دوشون خیلی احترام منو دارن.

قصه جوادآقا تمام شد اما مسافرها هنوز پیدایشان نبود. جواد نگران بود مدام زنگ می‌زد و تا جلوی درب و لب جاده می‌رفت و برمی‌گشت. سیگار پشت سیگار روشن می‌کرد و تلفنش را نگاه می‌کرد تا این‌که آن‌ها از راه رسیدند. ساعت دوازده شب، بلافاصله شروع کردند به تعمیر ماشین.

زیر نورافکن کارگاه مشغول کار بودند. داماد و پسر جوادآقا هر دو از جوان‌های ناف تهران، هر دو خوش تیپ و مد روز، مدل موهایشان رشک برانگیز بود. آن لباس‌ها و کفش‌های مارک، و آن رفتار متین و آرامشان.

من و قربان و نواز هم جوان بودیم اما در مقایسه با آن بچه‌های خوش‌تیپ و قیافه و عطر و ادکلن زده‌ی پایتخت، گویی ما از زیر خروارها خاکستر آتش‌فشان فرار کرده‌ایم.

یک ساعت بعد جوانان کارشان تمام شده بود و با ماشین "206" شان و جناب رییس با اپل سیاه‌رنگ رفتند و ما ماندیم و شب سرد زمستانی؛ در حالی که دلم از دنیا خون بود.

به این فکر می‌کردم که زندگی آدم‌ها چه‌قدر با هم فرق دارد. چرا من و قربان و نواز و کاکاجان اینطور زندگی می‌کنیم؟

به‌یاد گلشهر افتادم؛ محله‌ی افغان‌نشین مشهد. این‌که این وقت از شب همه‌جا خالی از آدم است و حتماً آن دکان خواروبار فروشی فلکه اول باز است و دارد همچنان سیگار و تخمه و ناس به مشتری‌هایش می‌فروشد. شاید یکی دو سواری در میدان باشند که منتظر مسافر هستند. مسافرهایی به مقصد تهران، اصفهان، کرج. مسافران قاچاق مثل من و کاکاجان و قربان.

یکی دو ساعت دیگر هوا روشن خواهد شد و همان‌جا سروکله‌ی کارگرهای گذر پیدا می‌شود که هر کدامشان یک کیسه خالی برنج دستشان است . کیسه‌هایی که درونشان دیگ غذا و لباس کارشان را می‌گذاشتند.

با چهره‌های خاکی و خواب‌آلود و مغموم.


برچسب‌ها: ماشین, مکانیک, تهران, افغان نشین


آرشيو ماهانه