
صبح وقتی به نانوایی رسیدم دو پیر زن در صف نان بودند و صف مردان هیچ کس نبود.
فروشنده نان؛ یا همان بقول قدیمی ها پاچالدار ؛زنی جوان بود که به مشتری ها نگاه نمی کرد سرش گرم کار خودش بود.
انبوهی از نانها روی میز ریخته شده بود و فقط کارت می کشید و میگفت بردارید .
دستش را سمت من دراز کرد؛ چند تا؟
کارت را به او ندادم و گفتم این خانمها جلوتر از من در صف بودند اول نان آنها را بدین.
پیرزن با بی میلی کارتش را به پاچالدار داد.
پنج نان از این سوی میز روی هم چیدم و جلویش گذاشتم ،
پاچالدار رمز کارت پیرزن را از من پرسید گفتم کارت مال ایشان است.
پیرزن : 1419
پاچالدار کارتم را خواست و من کارت را دادم .
پیر زن نان های چیده شده را بر نداشت ؛قامت کوتاهش را از روی نانها دراز کرد و پنج نان دیگر برداشت و رفت .
پاچالدار با خشم بدنبالش نگاه کرد.
نگاهش را از پیرزن و کارت خوان و نانها برداشت و بسوی من نگاه کرد .
بخدا همین آدم دست و صورتش
رو نشسته بود انوقت نانی که تو جلوش گذاشتی رو برنداشت.
در راه پنج نانی که برای پیرزن چیده بودم دستم بود و به این موضوع فکر میکردم که شک چیز عجیبی ست و میتواند مثل خوره ذهن ادمها را بخورد .
آیا براستی شک مثل مورچه ای سیاه است که بر روی سنگی راه می رود در دل شبی نیک تاریک؟
برچسبها: شک, نانوایی, صف, پاچالدار

م : نامه هایی از گلشهر
ن : علی بودا