
آخرین باری که جوادآقا پیشمان بود و با رانندههایش گپهای خصوصی میزد، نواز از گفتوگوهایشان پی برده بود که مدتی بعد به احتمال زیاد کارمان تعطیل خواهد شد. کاکاجان نگران بود.
در این سیاه زمستان کار دیگر کجا بود که ما برویم و بیکار نشویم؟ حال همهمان گرفته بود.
حال فاطی هم گرفته بود بعد از روزها دوباره به کارگاه آمده بود، پرسیدم:
- چی شده؟ کشتیهایت غرق شده؟
- ولم کن بابا.
حوصله حرف زدن نداشت، پرسیدم:
- از دوستت چه خبر؟
چیزی نمیگفت، معلوم بود که چیزی شده اما نمیخواهد حرف بزند.
گفتم:
- چه خبر از اون رفیق همکلاسیت که دنبالت میآمد؟
گفت:
- عه، خدیج رو میگی؟
- بله خدیج رو دیدم باهاش صحبت کردم.
برق از سر فاطی پرید، از حالت بیحالی درآمد. برایش جالب بود که بداند ما چه گفتهایم.
اینبار نوبت من بود و گفتم که اصلاً نمیگویم که چه گفتیم. هرچه اصرار کرد چیزی نگفتم. حقیقت این بود که داشتم بلوف میزدم. تنها چند باری از لای قسمتهای باز درب کارگاه دیده بودم که فاطی با همکلاسیاش به مدرسه میرود. هیچ خدیجه و گفتوگویی در میان نبود.
اما باعث شد حال فاطی عوض شود و دوباره همان دختر شلوغ و کنجکاوی شود که بود.
فاطی رفت که فردا از همکلاسیاش پاسخ سوال را بگیرد. چیزی میان کنجکاوی و حسادت، آتشی در درونش روشن شده بود.
قربان و کاکاجان سر موضوعات خانوادگی بحث و جدل داشتند. کارهای قربان به مذاق کاکا خوش نمیآمد. احساس پدری نسبت به او داشت. پدر قربان سالها پیش درگذشته بود و قربان و مادر و خواهر کوچکترش با هم زندگی میکردند. گرچه قربان کار میکرد اما مخارج خانه را پیرزن بینوا میداد؛ با کار کردن در مزارع سبزی.
مزارع سبزیکاری گلشهر به دست پیرزنهای بیوه آباد است. با حقوقهای ناچیز، با کار در ظلّ آفتاب.
بعضیهایشان برای کار روی مزارع چغندر به شهرستانهای اطراف میروند، برای کاری که به آن چغندرخوابی یا «چغندر خوی» میگویند.
مثل مادر بزرگ من، سالها قبل با او به چغندرخوی میرفتم، یک سال تابستان با بیبیام و چهل پیرزن و زنهای جوان دیگر و بچههای کمسن همچون خودم با مینیبوس میرفتیم چغندر خوی.
یک کار طاقتفرسا، بهقول مردم، شبها نانبهدهانم خواب میرفتم. همینکه صبح ساعت پنج بیدارم میکردند که بهسمت سرویسمان بروم، احساس میکردم فقط ده دقیقه است که خوابیدهام و چهقدر زود صبح شده است.
با خودم میگفتم کاش میشد بیشتر بخوابم، تابستان تمام میشد و کار من هم تمام بود باید به مدرسه میرفتم، اما بیبی بیچارهام همچنان میرفت و من دلم برایش میسوخت که او هیچگاه نمیتواند به اندازهی کافی بخوابد.
دستهایش همیشه خاکآلود بود.
بیبی دلش به حال من میسوخت، من دلم به حال بیبی. آفتاب صورت چروک و مهربانش را سیاه کرده بود. امروز که از او مینویسم سالیان دراز است که به خواب رفته است، و حتماً حسابی خستگی از جانش در آمده است.
اختلاف کاکاجان و قربان سر همین بود و نصیحت میکرد که باید بار خانه را تو بهدوش بکشی و نه مادر پیرت.
تلگرام نامههایی از گلشهر
https://t.me/GolshahrLetters
برچسبها: چغندر خوی, بیبی, مادر بزرگ, خدیج

م : نامه هایی از گلشهر
ن : علی بودا