پي سي هاستينگ

حرفه اي ترين قالب هاي وبلاگ

ابزار وبلاگ نويسي

مرجع راهنماي وبلاگ نويسان

سفارش طراحي اختصاصي قالب وبلاگ

تم ديزاينر


پنجشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۲
م : اجتماعی ن : علی بودا
Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...

رویش را ندیدم

استا موسی ارنج دست چپش را روی طاقچه گذاشته و همه ان هیکل بزرگش را روی ارنج و پای چپش تکیه داده است، پسر شلوغ کارش هم روی طاقچه به این سو و ان سو راه می رود و مثل گربه هایی که راهی به خارج از دیوار ندارند بی تاب است. گاهی سعی می کند روی پنجه ی پایش بایستد و پوستر روی دیوار را بکند ، گاهی هم دستی می کشد به سر پدر، استا اما انقدر از این کار خوشش می اید که لبخندش را می شود از همین ته کارگاه خیاطی دید.

استا موسی وقتی می خندد گویی سبیلش پهن تر از همیشه است و صحبت می کند با بچه های کارگاه که مشغول کارند ، کمی گنگ و نامفهوم ، همه ما به این طور صحبت کردنش عادت داریم ، و می دانیم که زیر زبانش یک کش ناس ( به اندازه یک کف دست ، تنباکوی کوبیده ) انداخته است و حالا کمی نشئه است و سرخوشی به سراغش امده.

استا موسی : << همی بچه ادم کی کلان میشه ، چی یک لژژ ت داره ، سونیش کی شی  میکنی بیخی دیلت واژ می شه ، خدا و راشتی چی یگ کیفی داره >>

" وقتی بچه ادم در حال بزرگ شدن هست چه لذتی دارد ، به طرفش که نگاه می کنی دلت از خوشی باز می شود و به خدا که کیف می کنی"

اینها را راجع به پسرک شلوغ کارو لوسش می گوید نه راجع به دختری که بزرگتر از اوست و انگار که این دخترک اصلا از استا موسی نیست و وجود خارجی ندارد. بوی ابگوشت می اید مثل همه ظهرهای دیگر، بی شک همسر استا موسی ابگوشت پز قهاری ست ، هرگز هیچ کدام از ما او را ندیده ایم و هرگز صدای او را هم نشنیده ایم تنها چیزی که از او در این خانه پیدا می شود بوی ابگوشت است که از طبقه ی بالا می اید ان هم هر روز ظهر.

رجب از اقوام استا موسی ست که چند سالی ست ازدواج کرده است ، و بچه ای ندارد ،  او هم تا شب عروسی هرگز همسرش را ندیده است ، و جرات نداشت زمان عقد از سر کوچه ی خانه خسور بگذرد، می ترسید برادر خانم ها او را ببینند و انوقت یک دست کتک مفصل به او بزنند.

 رجب : " د فامیل ما نامزد بازی ؟ خدا ره توبه ، نمی مانند روی دختر ره سی کنی، همی  دختر ره لالم ( برادرم ) خوش کد ، صوبتای ( صحبت ها) شه کد ، باد از او، کلانا کوتا بایست کدن ، تمام شد. تا شاو عاروسی وله اگر روی شه دیده باشوم ."

" نامزد بازی ان هم در فامیل ما ؟ به خدا پناه می برم ،حتا نمی گذارند صورت دختر را ببینی، همین دختری که الان همسر من است را برادرم ( برادر بزرگتر ) پسندید، صحبت ها را او انجام داد، بعد از ان بزرگترها جمع شدند و قرارها را گذاشتند و کار تمام شد ، به خدا که تا شب عروسی اگر صورتش را دیده باشم ".

اینجا هیچ کس از همسر و خواهر و مادرش صحبت نمی کند، شب همه ما میهمان یکی از بچه ها هستیم برای خوردن ،" آشک " . مزاری ها مادر زاد آشک پختن را می دانند ، این هنری ست که در خون انهاست ، میزبان می گوید برای پختنش از صبح تعداد زیادی از خانم های فامیل منزل انها امده است ، هیچ شکی ندارم که مهمانی ، یک گردهمایی کاملا مردانه است ، یک سبیل پارتی که همه ،غوری های ( دیس) اشک به دست، از لقمه لقمه ی ان لذت خواهیم برد.
برچسب‌ها: زن, عاروسی, آشک, مزار


جمعه بیست و دوم آذر ۱۳۹۲
م : هنر و فرهنگ ن : علی بودا
Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...

دنبوره ساز شیطانی

وقتی افغان ها خسته از کار روزانه به منزل می امدند تا دمی بیاسایند غیر از نوشیدن چای سبز یا سیاه که خستگی را از تن می زدود، یک چیز دیگر هم به قول معروف دمشان را راست می کرد *،  پیش از امدن عصر تکنولوژی کاست و سی دی و پخش و موبایل در میان افغان ها موسیقی ان هم از نوع زنده اش باب بود ، دمبوره یا دنبوره .

مردم برای دمبوره نوازها سر و دست می شکنند ، دمبوره نوازی در فرهنگ عامه کاری شیطانی ولی محبوب است همانند سیب ممنوعه در بهشت . ملاها مردم را از نواختن ان منع می کنند اما مردمان خسته ، ادم های سرخوش ، بچه جوان ها وقتی گرد هم می ایند دیگر سخن ملا را برای لحظاتی می گذارند پشت در ، دنبوره نواز ذاتا شاعر هم هست ، می نوازد و فی البداهه شعر می گوید .

سر کوه بلند سیم و ستاره

طلبگارم شده مرد هزاره

سون روییش ببین بینی نداره

سون پاییش ببین چپلی* نداره

این حرف های دختر اولی ست . گفتگو میان دو دختر سید است که هر دو از خواستگاری مرد هزاره می گویند ( با این توضیح که برخی و یا بسیاری از سید های افغانستان از ازدواج دختران سید با مردان طایفه هزاره  جلوگیری می کنند و مخالف ان هستند )

دختر دوم :

سر کوه بلن سیم و ستاره

طلبگارم شده مرد هزاره

جوان کاکه است پروا نداره

سرم اشیق شوده چاره نداره

و این پاسخ مرد هزاره است :

دنیا بی اشوقی مزه نداره

اشوقی کته و ریزه نداره

بیا او دختر زیبای پیر جان

اشوقی سید و ازره *  نداره

باورش سخت است ولی این تکه ی چوب درخت توت با یک کاسه و دسته ی بلند و تاری که از روده حیوان و سیم یا ابریشم ساخته می شد بیشتر از هر شبکه ی تلوزیونی سرگرمی می افرید و جدای از ان ذوق ها را غنی می کرد که مردم کنار هم مسائل و مشکلات و دردهایشان را دوبیتی کنن و با نوای ان در امیزند که رنج دنیا کم شود و غم دنیا گوم .

در دورترین مرغداری ها و گاوداری ها هم می شود با یک تکه چوب و کمی سلیقه مشابهش را ساخت و نواخت ، خیلی ها می گویند که همین دنبوره عاملی بوده است برای زنده ماندن ادبیات شفاهی هزاره ها ، اگر کمی گوشهایتان را تیز کنید می توانید از پستوی خانه ها صدای خاله ها را بشنوید که ارام ارام به هنگام طبخ غذا دوبیتی می خوانند .

سر کوی بلند زردک نمو شه / دل دختر د پیر مردک نمو شه

" همان طور که بالای کوه بلند هویج نمی روید / دردل دختران جوان هیچ عشقی به پیر مردها بوجود نخواهد امد ".

محتوای بسیاری از دوبیتی ها و اشعاری که با دنبوره خوانده می شود شامل این موضوعاتند وصف معشوق ، گلایه از دنیا ، هجران و جدایی از یار ، شکایت از روزگار، قدرشناسی از معشوق ، عذر و التماس ، گلایه از تنگدستی و سختی روزگار و نیز اظهار صداقت و اخلاص .

عارف شاداب ترانه خوان جوان هزاره و دوستانش در این ویدئو و در یک مجلس خصوصی همراه با ساز دنبوره از ضیائ سلطانی موسیقی فولک افغان را اجرا کرده است .

د دنیا غیر جوانی ندیدوم

بغیر از غم روی شادی ندیدوم

بغیر از غم روی شادی ر خیره

د خاو دیدوم د بیداری ندیدوم

.............

ز کف عمر جوانی رفت و افسوس

بهار زندگانی رفت و افسوس

نگفتم راز دیل یک دم به پیشش

ز نزدم یار جانی رفت و افسوسziasoltani

دانلود ویدئو حجم : 16 mb

دانلود فایل صدا  برای انهایی که اینترنت پر سرعت ندارند / حجم 4.6 mb

* دمشان را راست می کردند = خستگی در می اوردند . استراحت می کردند

*چپلی=دمپایی

* ازره = هزاره


برچسب‌ها: موسیقی هزارگی, دنبوره, دوبیتی, عارف شاداب


چهارشنبه بیستم آذر ۱۳۹۲
م : نامه هایی از گلشهر ن : علی بودا
Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...

دعا نکرده ام

سال هاست دعا نکرده ام

گویند " الدعا مخ العباده"

عبادت من ، دیوانه است

دیوانگان را بازخواستی نیست

امشب اما برایت

دست به اسمان خواهم برد

در شبی تیره و سخت

روحم از سقف برون خواهد شد

برای تو

که از خرابه های گلشهر

به خرابه های شام رفته ای

هم رزمانت عاشق زینبند

اما بر قلب هایشان

تیر دخترکان تک تیر انداز چچنی می نشیند

سالهاست دعا نکرده ام

امشب اما برایت

دست به اسمان خواهم برد


برچسب‌ها: دعا, شام, رزم, گلشهر


یکشنبه سوم آذر ۱۳۹۲
م : نامه هایی از گلشهر ن : علی بودا
Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...

روستای مستضعفین

در انتهای خیابان " روح اباد " گلشهر فلکه ی کوچکی ست که در گوشه ای از ان پاسگاه قدیم قرار دارد از کنار همین پاسگاه قدیم که امروز متروکه شده خیابانی نمایان است که اگر وارد ان شوید در دو سوی تان مزارع سبزی دست هایش را برای تان باز می کند و یک خوش امد با بوی ریحان و گشنیز نثارتان می کند .

اگر همین خیابان را ادامه دهید چیزی نمی گذرد که به یک روستای کوچک می رسید ، روستای مستضعفین . بیشتر ساکنان مستضعفین افغان هستند و شاغل در مزارع اطراف همین مکان ، اینجا به معنای واقعی یک روستاست،  صدای خروس می اید، بوی پهن و گوسفند به مشام می رسد .

جاده ای که از ان یاد کردم این روستا را از گلشهر جدا می کند و اگر گلشهر کره زمین باشد روستای مستضعفین همچون قمری در کنار ان می درخشد ، پیش از این تصورم این بود که بچه های کوچک و کم سن و سال اینجا تنها برای رفتن به مدرسه دراین جاده رفت و امد می کنند و زنان چادری و مردان دوچرخه سوار برای خرید از بازار گلشهر طول این جاده را هر روز می پیمایند ،  اما در یک روز سرد زمستانی با دیدن ان پسرک کوچک چیز های دیگری هم دستگیرم شد .

ان وقت ها که نان هنوز ارزان و به سبد کالاهای گران نپیوسته بود ویک عضو از هر خانواده ای یک بغل نان به خانه می برد ، نانوایی ها مثل حالا خلوت نبود با سرد شدن هوا مردمان گلشهر از وحشت بی نانی به نانوایی ها هجوم می اوردند ، چه دعواها و چه زد و خوردهایی که هر روز اتفاق نمی افتاد . در میان این جمع من نیز از حمله کنندگان بودم چه که هوا سرد بود و شکم های گرسنه منتظر .تصویر تزیینی ست

انروز در ان صف لعنتی و در ان سرمای سگی یک پسر بچه ی کوچک درست پشت سرم بود . می شد تریک تریک دندانهایش را شنید که از سرما به هم می خورد ، یک تکه لباس کاموایی مندرس تنش بود شلوارش انقدر کوتاه بود که می شد علاوه بر دیدن مچ پایش قسمتی از زانویش را هم دید ، و یک دمپایی جلو بسته ی سبز پایش بود ، درست به سبزی تکه ی کوچک از اب بینیش که از یک سوراخ بیرون زده بود .

دو دستش را به هم گره می زد و هر از گاهی بخار دهانش را درون ان هاه هاه می کرد ، نامش اسماعیل بود و اینکه از روستای مستضعفین برای بردن نان امده بود. در ان ظهر سرد زمستانی انچه بیش از همه هنوز در ذهن من جای دارد ان لپ های سرخ و ترک ترک خورده و ان دست هایی بود که می شد سیاهی های لای ترک های ان را هم دید ، انقدر خشک بودند که گویی هرگز رنگ هیچ روغنی را ندیده بود ، گفتم : اسماعیل اگر خانه تان هیچ کرم و روغن و وازلین یافت نمی شود ، غذا که می خورید حتما در اشپزخانه روغن نباتی که دارید ، برو از مادرت کمی روغن نباتی بگیر بمال به دستها و صورتت ، شب ها قبل از خواب .

از حرفم متعجب شده بود اما به ان فکر می کرد ، نوبت گرفتن نانمان شد من زودتر گرفتم و راه افتادم و خداحافظی کردم ، در راه به او فکر می کردم و تصور اینکه او صحبتم را نفهمیده باشد ازارم می داد،  برگشتم و از نزدیکترین دکان یک کرم نرم کننده ارزان خریدم و دوباره به نانوایی بازگشتم ، خبری از اسماعیل نبود ، همه خیابان های اطراف را هم گشتم ، اب شده بود، همچون برف هایی که ارام ارام می بارید و به زمین نرسیده ، اب می شد .
برچسب‌ها: روستای مستضعفین, گلشهر مشهد, پاسگاه قدیم, روح اباد


آرشيو ماهانه