پي سي هاستينگ

حرفه اي ترين قالب هاي وبلاگ

ابزار وبلاگ نويسي

مرجع راهنماي وبلاگ نويسان

سفارش طراحي اختصاصي قالب وبلاگ

تم ديزاينر


جمعه یازدهم مهر ۱۴۰۴
م : نامه هایی از گلشهر ن : علی بودا
Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...

قروتی

قروتی

در گلشهر همینطور که راه می رفتم چشمم به درب باشگاه ورزشی خورد که روی آن یک بنر نصب کرده بودند ؛ روی آن نوشته بود « تایم آقایان » .

تایم ؟

بعد از روزنامه تهران تایم یا تایمز این کلمه روی دیواری اجری در گلشهر مشهد بسیار تعجب برانگیز بود ؛

البته کافه تایم هم در گلشهر داریم ؛

کافه ای مشهور و قدیمی ؛ کافه «وی »هم هست محل تردد روشنفکران جامعه ؛ آنهایی که سیگار پشت سیگار دود می‌کنند ؛ شمایلی مدرن دارند؛ قهوه می خورند و گپ های فلسفی می‌زنند.

بیاد دوستم خان افتادم ؛ علی خان که ما او را خان صدا می‌کنیم ؛ گاهی به شوخی و به لهجه ی ایرانی خان جون هم می‌گوییم ،بابت مزاح یعنی مادر بزرگ .

نه به خاطر عینک ته استکانی اش و تیپ بسیار امروزی او

؛گاهی به او خان می گوییم و اینکه ما بقی همه رعایای تو هستیم .

در دوران جمهوریت در کابل بچه هایی مثل خان زندگی در خور و تجملی داشتند با سه چهار یا پنج هزار دلار در ماه درآمد ؛ بخاطر حضور شرکت های خارجی در افغانستان اوضاع این بخش از جامعه خوب بود .

یادم هست که خان را بخاطر ریخت و پاش هایش ملامت می‌کردم و همیشه می‌گفتم بهار همیشه بهار نخواهد ماند مورچه هم فکر زمستان می‌کند، او می‌خندید، همانند خان‌ها .

و وقتی به خریدهای گرانش در فروشگاه‌های خارجی کابل اعتراض می کردم می‌گفت اگر یک قصه دیگر برایت بکنم حتما با این چوب مرا می‌زنی.

همیشه مشهد می‌امد برای دیدار پدر و مادرش و این داستان ها را از کابل جمهوری برای ما می‌اورد .

قصه دیگرش این بود: پرسید فکر می کنی من برای یک کاسه قروتی در یک رستورانت فرانسوی در کابل چند داده باشم خوب است؟

قروتی ان هم در یک رستوران؟

رستوران فرانسوی؟

خان باز هم لبخند خانی اش را تحویلم داد : بله

گفتم :راستش قروتی فقط یک کاسه دوغ است یکم روغن اگر خیلی تحویلش بگیری مقداری نعنای سابیده و سه تا گردو هم توی آن پودر می‌کنی یک نان گرم ، سر و ته اینها را بزنی به هشتاد هزار تومن ما هم نمی رسد.

گفت : پنجاه دلار

چوب پیدا نمی‌شد که گرفته د

جان خان خورد می‌کردم.

#علی_بودا

@Golshahrletter

تلگرام : نامه‌هایی از گلشهر


برچسب‌ها: قروتی, خان, کابل, دلار


جمعه بیستم تیر ۱۴۰۴
م : نامه هایی از گلشهر ن : علی بودا
Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...

از اندوه چخوف تا اندوه جواد خاوری

داستان کوتاه اندوه چخوف اینطور شروع می شود:
«گرگ و میش غروب است برف دانه های درشت آبدار با تانی می‌چرخند و همچون پوششی نازک و نرم روی شیروانی ها ، پشت اسب‌ها و بر شانه‌ها و کلاه‌های رهگذران می‌نشیند.یونا پتاپوف سورچی سراپا سفید گشته و به شبح می‌ماند».
سورچی پیر خمیده و بی حرکت زیر برف و بر کالسکه اش سوار است ، او و اسب لاغرش هیچ مشتریی ندارند ، یک سرباز از راه می‌رسد و از او میخواهد که به مقصدش برساند.
یونا پتاپوف سورچی حرکت می کند اما دلش میخواهد با مشتری صحبت کند .
«می دونی چیه پسرم مرد ».
اما سرباز علاقه ای به شنیدن داستان پتاپوف ندارد.
با رسیدن به مقصد پیاده می‌شود . سورچی بیچاره باز تنها می‌شود ، اینبار سه جوان بی ادب و گستاخ سوار کالسکه می‌شوند و برای یک ساعت راه مبلغی ناچیز به پتاپوف پیشنهاد می کنند که هزینه ینجه اسبش هم نمی‌شود.
یکی از جوان‌ها غوز کرده و زشت و از همه بی ادب تر است، در جواب پیرمرد که می‌گوید پسرم مرد.
می‌گوید : همه می‌میرند.
آنها هم اهمیتی به داستان پیرمرد نمی دهند .

داستان اندوه محمد جواد خاوری نویسنده هزاره از افغانستان با خش خش یک ضبط صوت آغاز می‌شود .
مردی نواری را در پخش می گذارد و بعد صدای زنی از میان خش خش نوار کاست گلایه وار خطاب به مردی که هفت سال است او را رها کرده شروع می کند به صحبت .
«خوب مره فراموش کردی»
زن سراغ پسرش را می‌گیرد پسرش که هفت ساله بود و همراه شوهر خانه را ترک کرده و حالا باید چهارده ساله باشد . از مرارت روزگار می‌گوید از تمسخر مردم که می گویند شویت تو را ول کرده بیا برایت شوی پیدا کنیم، از ننگ و بی ننگی؛ از برادر شوهر ظالم .
در نهایت زن به فرستادن عکسی از او راضی ست.
شوهر زن در ایران است و به نوار کاستی گوش می دهد که از افغانستان آمده از طرف زنش اما او جوابی برای زنش ندارد چون پنج سال است که فرزند را از دست داده.
او نیز از ننگ مردم نمی تواند برگردد و این را در روی دیگر نوار ضبط می‌کند،
همگان روسیه و مردم روس را به برف و سرمایش می‌شناسند برای همین است که فضای داستان چخوف کولاک و برف و یخی و سردی ست ، اما ما افغانها را به چه می شناسند ؟
مهاجرت و بی وطنی ؛ این خسیسه ی ماست، بی سرنوشتی و بی پناهی همچون برف روسی بر سر و کول و پشت ما نشسته برای همین است که فضای داستان جواد خاوری در مهاجرت می‌گذرد.
یک چیز در هر دو داستان برابر هم ایستاده اند. اندوه برای هر دو یعنی غم از دست دادن پسر جوان.
مردن پسران جوان یعنی مردن آینده یعنی بیچارگی و بینوایی بیشتر پدران و مادران پیر.
و این چیزی نیست به غیر از اندوه.
پتاپوف کسی را برای درد دل پیدا نمی کند لاجرم می‌رود کنار اسب لاغرش و برای حیوان نقل می‌کند که چه بر سر پسرش امد و آنگاه گریه می‌کند.
مرد مهاجر افغان بعد از اعتراف به از دست دادن پسر نوار کاست را از ضبط خارج می‌کند روی بخاری داغ می‌گذارد و نوار را اتش می‌زند.
این یعنی زنش را تا آخر عمر از
خود و پسرش بی خبر می‌گذارد.
#علی_بودا

نقاشی اندوه
گوسفند و بره
شاهکار فردریش شنگ


برچسب‌ها: چخوف, محمد جواد خاوری, نویسنده افغان, اندوه


یکشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۳
م : نامه هایی از گلشهر ن : علی بودا
Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...

نان بری

یک خیاط خانم داشتم که مشهدی بود برایش کار خیاطی می بردم ؛ خیاط خوب ؛زنی محجوب ‌وکارگر بود؛ یک شوهر داشت که معتاد بود و هر از گاهی که حالش خوب بود لباس ها را می برد و می آورد. اندامی لاغر و مویی فر و سبیلی کلفت روی صورتش بود ؛ داش مشتی بود ، جوانان زمان شاهی ؛ با شلواری خمره ای . یک روز شوهره زنگ زد : علی آقا خانم من پیش شماست؟ سوال عجیبی بود! تعجب کردم ، نه والله چیزی شده ؟اینجا نیستند کاری نداشتن که بیان اینجا. تلفن قطع شد ، دانستم که مشکلی پیش آمده. در نوبت های بعد با همسرش چیزی نگفتم ، شاید دوست نداشته باشد که درباره زندگی اش صحبت کند. ماه بعد تلفن دیگری امد اینبار خشن ،جدی و تهدید امیز. «ببین حاجی دیگه به زن من کار نمی دی. اگر دادی بنزین میارم کارگاه تو به اتیش می‌کشم.» تلفن قطع شد، بفکر فرو رفتم که چطور می‌شود این را حل کرد؟ زن بینوا خرجش از این کار است و خود من هم در خطر. در این عوالم بودم و هیچ راهی پیدا نمی کردم. تا اینکه تلفن دوباره زنگ خورد ؛ داش مشتی اتیش زن بود ، تلفن همچنان زنگ می‌خوردو من ترسان و حیران مانده بودم که بردارم و برندارم . سرانجام جواب دادم . لحن داش مشتی ارام شده بود ، صحبت هایش بوی ندامت می‌داد. « ببین حاجی من عصبانی بودم ، من با راهنمای آن ایم صحبت کردم گفت که این کار تو نان بری هست ؛ ببین تو زندگی من هر گهی که تو بگی خوردم هر کار بدی کردم ولی تا حالا نان بری نکردم؛ به زنم کار بده؛ من معذرت می خوام» تلفن قطع شد . نان بری اصطلاحی ست که در میان ایرانی ها رواج دارد؛ بدترین چیز موجود هست ؛ من چندین دهه در ایران هستم آنها حاضرند هر چیزی باشند فقط نان بر نباشند. این خط قرمز این مردم است. امروز شنیدم که در نانوایی های کرمان دیگر به افغان ها نان نمی فروشند؛ در چندین شهر دیگر فرمانداران فروش نان به افغانها را ممنوع کرده اند. نمی دانم آیا نام این هم نان بری هست یا خیر و اگر نیست پس چیست؟ حاکمان در ایران خط قرمزشان را رد کرده اند و البته که حساب حاکمان از مردمان شریف جداست. باز هم مردمانی یافت خواهند شد که بی توجه به امر قدرت برای افغانها نان بخرند همانطور که پیش از این سیم کارت گرفته اند؛ کارت بانکی شان را داده‌اند؛ منزل اجاره کرده‌اند؛ آنها را به سر کار برده اند.
برچسب‌ها: نان بری, نان, نانوایی, افغان ها


دوشنبه چهارم تیر ۱۴۰۳
م : نامه هایی از گلشهر ن : علی بودا
Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...

شک

صبح وقتی به نانوایی رسیدم دو پیر زن در صف نان بودند و صف مردان هیچ کس نبود.

فروشنده نان؛ یا همان بقول قدیمی ها پاچالدار ؛زنی جوان بود که به مشتری ها نگاه نمی کرد سرش گرم کار خودش بود.

انبوهی از نانها روی میز ریخته شده بود و فقط کارت می کشید و می‌گفت بردارید .

دستش را سمت من دراز کرد؛ چند تا؟

کارت را به او ندادم و گفتم این خانم‌ها جلوتر از من در صف بودند اول نان آنها را بدین.

پیرزن با بی میلی کارتش را به پاچالدار داد.

پنج نان از این سوی میز روی هم چیدم و جلویش گذاشتم ،

پاچالدار رمز کارت پیرزن را از من پرسید گفتم کارت مال ایشان است.

پیرزن : 1419

پاچالدار کارتم را خواست و من کارت را دادم .

پیر زن نان های چیده شده را بر نداشت ؛قامت کوتاهش را از روی نانها دراز کرد و پنج نان دیگر برداشت و رفت .

پاچالدار با خشم بدنبالش نگاه کرد.

نگاهش را از پیرزن و کارت خوان و نانها برداشت و بسوی من نگاه کرد .

بخدا همین آدم دست و صورتش

رو نشسته بود انوقت نانی که تو جلوش گذاشتی رو برنداشت.

در راه پنج نانی که برای پیرزن چیده بودم دستم بود و به این موضوع فکر می‌کردم که شک چیز عجیبی ست و می‌تواند مثل خوره ذهن ادمها را بخورد .

آیا براستی شک مثل مورچه ای سیاه است که بر روی سنگی راه می رود در دل شبی نیک تاریک؟


برچسب‌ها: شک, نانوایی, صف, پاچالدار


چهارشنبه پنجم اردیبهشت ۱۴۰۳
م : اجتماعی ن : علی بودا
Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...

وطندار

در میدان هفتاد و دو تن قم ایستاده بودم و منتظر بودم تا اتوبوسی سواریی چیزی گیر بیاورم و بروم به سمت اصفهان ، سالها قبل خسته و کوفته .

سواری ها می‌گذشتند و می ایستادند اتوبوس پشت اتوبوس، هیچ کدام به مقصد من نمی خوردند.

ساعتی گذشته بود ، ناگهان صدای غرش اتوبوسی دیگر امد و مردی که از پنجره نیم تنه‌ی خود را بیرون داده بود ،

صدا می زد : آی وطندار کجا می‌ری؟

شاگرد ایرانی اتوبوس مرا وطندار خطاب می‌کرد .

خنده ام گرفته بود ، مدتها بود این اصطلاح را نشنیده بودم و اینکه در اینجا در این سوی کشور یک شهروند ایرانی مرا اینطور صدا می کند لبخندی به صورتم آورده بود.

ما افغانها گاهی یکدیگر را اینطور صدا می‌کنیم « وطندار» کجایی؟ وطندار چطوری؟ وطندار چه می‌کنی؟

وطندار ! غالبا اصطلاحی بود که سالها میان مهاجران و پناهندگان رایج بود . در میان نسل اولی های مهاجر ؛وطندار صدا می زدند هم را کسانی که به راستی هیچ وطنی نداشتند .

نسل اولی ها هیچ گاه لهجه و سبک و سیاق زندگی شان را عوض نکردند .

یک مقاومت سر سختانه در مقابل تغییر ، در مقابل آنچه که روزگار پیش پایشان گذاشته بود و آنها ته دلشان از آن راضی نبودند.

خیلی از ما نسل دومی ها از پدرانمان و مادران شنیده ایم که وطن چنان بود و چنین بود.

آنها سالها به عشق وطن خوابیدند و بیدار شدند بعضی شان بازگشتند اما باز هم زندگی شان به تاراج رفت و برگشتند به ایران.

نسل دوم یکدیگر را همشهری صدا می کنند ، میان ما همشهری یعنی هم وطن ، و یا افغانی.

وقتی یک افغان تعریف می ‌کند که « همشهری ها اینطور هستند و آنطور» منظورش این است که افغانها چنین هستند.

گاه از سر طنز و مزاح به روزنامه همشهری می‌گویند این روزنامه ما ست یعنی روزنامه افغانی.

حالا که نسل سوم هم در آستانه ایجاد نسل چهارم مهاجران در ایران هستند گویی هرگز به یاد ندارند که وطن چه بود و چه هست.

لهجه ها و سبک زندگی ها و نوع لباسی که می پوشیم هیچ ربطی به وطن ندارد .

گویی پدرانمان می دانستند که بازگشت به کشوری ویران شده آنقدر دور و دراز خواهد بود که بهتر است یکدیگر را وطندار صدا کنند تا یادشان نرود که وطنی هم داشته اند.

#علی_بودا

وبلاگ یادداشت‌های یک مهاجر افغان

@Golshahrletters


برچسب‌ها: وطندار, مهاجر افغان, مهاجرت, پناهنده





آرشيو ماهانه