نوشته شده در تاريخ جمعه بیستم آذر 1388 توسط علی بودا
|
این روز ها اگر
رسیورتان را روشن کنید و بخواهید چرخی در کانال های ان بزنید که با دیدن
اخبار و دیگر رویداد کمی از وقتتان را بگذرانید و یا بر اگاهی تان بیفزایید به وضوح
نکته ای را در می یابید . ان هم این است که برخی از شبکه ها را درست نمی توانید
بگیرید . می گویند دولت پارازیت روی انها می اندازد تا مخاطبین دچار مشکل شوند .
اما اگر نیک بنگرید می بینید که غالب این شبکه های به تیغ سانسور داده شده
شبکه های خبری هستند . و باز هم اگر کانال ها را بر انداز کنید خواهید دید که
بر عکس بسیاری از شبکه های پور- نو و س-ک-س که دائم صحنه های ..... را نشان
میدهند همه بازند و کیفیت تصویری مطلوبی دارند . یک سوال پیش می اید و ان این است
که چرا . اگر شما واقعا قادرید که شبکه ای را مصدود کنید چرا این بله و ان نه
.
اوابل انقلاب بود و
تب و تاب بالا . از این سو و ان سو می شنیدیم که اگر کمیته ( پلیس ان زمان )
فلان نوار و فلان فیلم ها را بگیرد جای ادم کجاست و همه ترس داشتند که مباد فیلمی ،
چیزی ، اشتباهی در دامن انها باشد و دچار درد سر شوند . بعد ها حتی برای موبایل ها
هم پلیس تایین شد تا کلیپ های نادرست این سو و ان سو نشوند . اما حالا وضع دگر گونه
شده . اولویت ها تغییر کرده یعنی خبر نه ، س-ک-س اری . کسی چه می
داند شاید بعد ها باز هم اولویت ها عوض شوند و مسائل جا به جا .
ایا به واقع شنیدن
اخبار خطر ناک تر است از دیدن س-ک-س ؟ نمی دانم ، نظر شما چیست ؟
نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم آذر 1388 توسط علی بودا
|
اگر از من
بپرسند ایا باراک اوباما تصمیم درستی برای استراتژی اش در افغانستان
گرفته ، جواب من اری است . فرستادن سی هزار سرباز دیگر و پنج هزار هم از طرف
ناتو ، به گمانم کشور را امن تر خواهد کرد ، شاید عده ای پیدا شوند و بر من
خرده بگیرند و به اصطلاح رگ وطن پرستی شان بالا بزند که ای فلان .....پس غیرتت
کجاست و از این جور حرف ها . اما به گمانم ما نباید خودمان را گول بزنیم و
واقعیات را نا دیده بگیریم . درست است هر کسی دوست دارد خود گلیمش را از اب بیرون
بکشد . اما واقعیت این است که ما یک دولت نیم بند داریم که هنوز درست نمیتواند روی
پایش بایستد برای این کشور بزرگ و کوهستانی با مرزهای تماما زمینی وجود
صدو اندی هزار سرباز چه میتواند از پیش ببرند جز گرفتن امنیت چندین شهر بزرگ .
تازه اگر این
نیروهای بین المللی نتوانند القاعده و طالبان را به کلی ریشه کن کنند خوبی اش این
است که لا اقل از دوباره پا گرفتن انها جلوگیری میشود . اگر به یاد داشته
باشید ملا عمر افغانستان را خانه شخصی خودش می دانست و عصامه بن لادن را مهمانش و
برای همین بود که با امریکایی ها جنگید تا مهمان را تحویل انها ندهد . به طور قطع
نه من نه هیچ افغان دیگری نمی خواهد ملا عمر افغانستان را دوباره ملک شخصی اش کند .
چند روز قبل میان
چند کلیپی که در کامپیوتر داشتم توجهم به کلیپی جلب شد که نامش بود " طالبان
" اما ای کاش انرا نگاه نمیکردم . هنوز هم از دیدن ان حالم بد میشود و میخواهم بالا
بیاورم . کلیپ صحنه های سر بریدن حدود ده انسان را نشان میداد توسط ریش
بلندان سیاه پوش همچون مرغ رو به قبله در حالی که از دست و پایش گرفته بودند
ادم ها بال بال میزدند . زجر اور است . دوست ندارم ، نه طالب، نه
تفکر طالب اصلا در افغانستان باشد ولو به قیمت ورود ده ها هزار سرباز
خارجی به کشور
بالاترين : دنباله : كلوب اف :
نوشته شده در تاريخ دوشنبه نهم آذر 1388 توسط علی بودا
|
هوای این روز های
مشهد بسیار سرد شده و به قول ادبا " سرما تازیانه میزند به شهر " یا " هوا بس
ناجوانمردانه سرد است " چیزی که خیلی حالا لذت بخش است قطعا یک بخاری گازی است که
ادم دوست دارد همواره ان را به اغوش کشد . گرمای این بخاری گازی مرا میبرد به
ان قدیم ها زمانی که هنوز بخاری نفتی داشتیم . یادم هست که جنگ بود و مدرسه ها پر
بود از قلک های نارنجکی که برای مان میدادند تا ان را پر کنیم برای کمک به جبهه ها
یا مخارج جنگ . انوقت ها نفت هم جیره بندی بود و همه کپن داشتند .علی نفتی ،
که سر کوچه میرسید ، گالن های نفت بود که مثل یک ارتش منظم به صف شده بود تا
با فرمان "ژنرال علی نفتی" پر شود از سوخت ، و بعد همسایه ها و پدرم را به
یاد می اورم در حالی که ژاکت و کاپشن پوش گالن ها را یکی یکی به
منزل می اورد و میریخت داخل مخزن اصلی .
ساعت ها کنار بخاری
نفتی مینشستم و قطرات نفتی را که از قطره چکان می ریخت می شمردم . حرارت نیمی از
صورتم را گرم میکرد و باز من از شمردن خسته نمی شدم با خودم میگفتم اگر نفتمان تمام
شود و علی نفتی هم نیاید حتما ما یخ میزنیم . و حالا هم وقتی که کنار این بخاری
گازی هستم می اندیشم اگر گاز روزی تمام شود چاره چیست . به یاد دارم زمستان
پارسال بود که با یکی از دوستانم که در لندن بود تلفنی صحبت میکردم گفتم
فلانی با زمستان انجا چطوری؟ . اهی کشید و گفت یادش بخیر ان روز هایی که کنار
بخاری گازی لم میدادم وقتی این پهلو گرم میشد نوبت پهلوی دیگر بود . گفتم چرا مگر
شما انجا گاز ندارید . می گفت:" گاز داریم اما مجبوریم تنها یک اتاق کوچک را گرم
کنیم چه که قیمت ان بسیار است ( نا خدا اگاه به یاد شرکت گازکروم روسیه افتادم )
قبض گاز ماه قبلمان به حدی زیاد بود که توانایی پرداختش را نداشتم نا چار به شرکت
ایمیل زدم و تقاضا کردم که ان را قسطی پرداخت کنم ."
وقتی میشنوم که در افغانستان
خانواده ای این روزها تنها با یک لامپ دویست که زیر کرسی گذاشته اند خودشان را گرم
میکنند ، با خودم می گویم درست است که قیمت گاز در ایران ناچیز است و
قرار است که قیمت ها را متعادل کنند اما این دلیل نمیشود که همه ساختمان را بخواهیم
گرم کنیم و با یک زیر پیراهنی راه برویم . حقیقت این است که من هم تلاش میکنم
تنها یک اتاق را دراین زمستان سرد ، گرم کنم . فکر میکنم نسل های بعد هم حق استفاده
از این نعمت را دارند .
بالاترين : دنباله : كلوب اف :
نوشته شده در تاريخ سه شنبه سوم آذر 1388 توسط علی بودا
|
بیشتر از دو هفته قبل برای مدتی از خبرهای روز دور شدم ، باید بگویم که من پیش از ان از هر طریقی ، چه نوشتاری ، چه شنیداری و یا تصویری سعی میکردم خودم را به اصطلاح اپ نگهدارم از همه جا و همه چیز خبر داشته باشم به خصوص مسایل سیاسی ، البته این حالتی است که به گمانم غالب ما افغان ها داریم . دوست داریم بدانیم مثلا امروز در پاکستان چه اتفاقی افتاد ، کرزی با کابینه جدید چه کرد یا اینکه ایا باراک سربازهایش را باز به افغانستان می فرستد یا نه . وضعیت مذاکره با طالبان چی شد ؟. و غیره ... .
بعد از مدتی دیدم نه این حالت قدری هم خوشایند است و یا به اصطلاح مثل معروف " بی خبری و خوش خبری " را به یاد اوردم . راستش چند روز که گذشت تصمیم گرفتم عمدا خبر ها را باز نکنم . اخر دیده بودم که خیلی وقت ها که از دوستان ایرانی ام میپرسم فلانی ان مسئله و موضوع فلان خبر چه شد و به کجا کشید میگفت : "بابا دست از سر ما بردار من چه میدونم اصلا چه ربطی به من داره " . خواستم این بار این حس را تجربه کنم ببینم واقعا وقتی ادم از هیچ چیزی خبر نداشته باشد چه احساسی دارد بنابر این بی خبری را پیشه کردم هر روز و هر شب بدون یک قطره خبر گوشم را می بستم و به هیچ چیزی گوش نمیدادم جز موسیقی .
شاید بشود گفت که این متن گزارشی است از نتیجه همین تحقیق . راستش چند روز اول شوکه هستی احساس گیجی میکنی چیزی را گم کرده ای ، نمیدانی چه ، ولی میدانی چه هست . احساس میکنی سرت سبک شده انوقت ذهنت دچار توهمات می شود فکر میکنی دور و برت را دیوار گرفته اند صدا های بیرون را نمیشونی اما کم کم صداهای اطراف تو را به خودت مشغول میکنند کم کم خوشایند میشود فکر میکنی که انگار سبک شده ای و بعد حواست معطوف کارهای عقب مانده ات میشود انها را به زودی انجام میدهی و باز هم ذهن خالی است دچار روز مررگی میشوی صبح ظهر شب و بعد کم کم میروی تا به این وضع عادت کنی ، وضعیتی که من فکرمیکنم بسیاری از مردم ایران دچار ان هستند برخی از انها حتا نمیدانند نام رییس جمهورشان چیست تنها میدانند که قرار است به انها پولی دهد ان هم ماهی 150 هزار تومان به هر نفر ، برای برخی شان قیمت میوه و تره بار مهم تر از این است که مجلس چه مقدار بودجه برای سال بعد تخصیص داده .
البته این حرف ها دال بر ملامت ایرانی ها نیست فقط ان چیزی است که من فکر میکنم . اما تحمل بی خبر برای من شخصا اصلا و ابدا خوشایند نیست . دوست ندارم بی خبر باشم راستش از بی خبری میترسم فکر میکنم بی خبری چیز خوبی نیست و این برداشت شخصی من است . فکر میکنم باقی وطندارهای من هم این چنین باشند برای یک افغان سخت است که از اوضاع بی اطلاع باشد او باید بداند اطرافش چه میگذرد شاید این به خاطر شرایط سخت زندگی مان باشد. جنگ و مهاجرت .
بالاترين : دنباله : كلوب اف :
درباره وبلاگ
من یکی از افغان های مهاجر در ایران هستم ساکن مشهد . بودا فامیلی مستعار من است و برای این است که ارادتمندی خودم را نسبت به سرزمین ابا اجدادی ام نشان دهم . ، در وبلاگ نقطه نظرات و چشم دید های مرا میخوانید و می بینید انچه را که در اطراف من اتفاق می افتند اینجا را مجالی میدانم برای ارتباط با دوستان نادیده ام