تبليغاتX
یادداشت های یک مهاجر افغان

پي سي هاستينگ

حرفه اي ترين قالب هاي وبلاگ

ابزار وبلاگ نويسي

مرجع راهنماي وبلاگ نويسان

سفارش طراحي اختصاصي قالب وبلاگ

تم ديزاينر


جمعه 5 خرداد1391
م : ن : علی بودا
Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...

عقدنامه "مارک زاکر برگ " موسس فیس بوک

شنیده ها حاکی از این است که به تازگی با اقای مارک زاکر برگ فامیل شده ایم . زاگر برگ بنیانگذار و صاحب بخش عمده ای از سهام شبکه اجتماعی  فیس بوک است که نزدیک یک میلیارد عضو دارد.مارک و پریسیلا

اقای مارک بعد از نه سال دوستی با این دختر شرقی ، خانم پریسیلا چان که همان " پریسیلا جان " خودمان می شود از پدر دختر خواسته که او را به غلامی بپذیرد . پدر عروس هم که گویا  مخالف بوده گفته است که اگر سرش برود دختر به غریبه نمی دهد . برای ما ننگ است که دختر بیگانه شود .

بعد از مدت ها تلاش ، زاگر برگ که تا سر حد بیچارگی پیش رفته بود و  پاشنه ی در را از جا در اورده، بالاخره موفق می شود رضایت پدر عروس را کسب کند . پدر جان هم با گرفتن یک "گله  یا پاک خوره  " یا همان " شیر بها"ی  سنگین با این وصلت موافقت می کند . گفته شده که تعداد صفر های چک گله یا شیر بها به حدی بوده که اطرافیان از شمردن ان عاجز مانده اند.

به علاوه شنیده شده که تمامی جهاز خانه را باید مارک زاکر برگ تهیه کند و مادر عروس یک سوزن هم به یقه ی دخترش نخواهد زد . از دیگر مواد  عقد نامه این است :

محل زندگی با دختر / یک جلد کلام الله عیسوی / 5 کیلو طلای 18 عیار / 50 چادر خور " چادر خور یک اصطلاح میان  افغان هاست و منظور این است که باید داماد برای 50 نفر از اطرافیان عروس چادر  بخرد " /25 چادر رنگی / جهاز کامل به پای داماد / 8 تیکه اساس منزل ( یخچال ساید بای ساید دو دره ، تلویزیون سه بعدی فلت 100 اینچی ، 4 تا فرش دستبافت ، و غیره / 8 دست لباس مجلسی / 8 دست لباس غیر مجلسی / هزینه مراسم عقد و عروسی به پای داماد / گفتنی است که مهریه عروس خانم نیمی از ثروت 19 میلیاردی مارک است بالغ بر 9.5 میلیارد دالر. حق طلاق با دختر هم در پایان قرار داد ذکر شده .

اخوندی هم که این موارد را در عقد نامه ذکر کرده به پدر عروس هشدار داده که از قهر خداوند بترسد . ظاهرا گوش پدر عروس بدهکار این حرف ها نبوده است .

گفته شده که مارک زاگر برگ پای این عقد نامه را امضا کرده وپس از امضای ان در حالی که تلو تلو خوران از خانه پدر زن بیرون می امده ضمن پاک کردن عرق از پیشانی ،  گفته است " حالتم مثل ادمی ست که یک گالن ویسکی را یک جا بلعیده است "


برچسب‌ها: مارک زاکر برگ, پریسیلا چان, عروسی, عقد, مهریه, یادداشت های یک مهاجر افغان, عقد نامه, ازدواج, فیس بوک


جمعه 29 اردیبهشت1391
م : ن : علی بودا
Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...

نیمه ی گم شده

سال ها قبل محفلی خودمانی و  شبانه داشتم با یک دوست ، از ان دست گپ و گفت هایی که تا نیمه های شب ادامه می یابد ، سخن از همه جا و همه کس ، با استکان های چای معطر، قند ، شکلات، خرما و کیک .

گپ و گفت ها رفت و رفت تا رسید به ازدواج و همسر و شریک زندگی . گفت : علی حالا سنی از من گذشته و هنوز ...

گفتم خوب کاری هم کردی ؟ گفت : "هی گهی این در و گهی ان در" ، رفتم سراغ فلان دختر همسایه راستش از قیافه اش خوشم نیامد ، دختر خوبی بود ولی من نپسندیدم ، چند جای دیگه هم رفتیم ولی باز نشد گاهی انها نمی خواهند گاهی من . گفت : می دانی می خواهم چکار کنم ، می خواهم تا ماه بعد حتما کسی رو پیدا کنم ، از همین فردا همه  درهایی را می شناسم  و نمی شناسم خواهم زد . دیگر هر چی شد .

گفتم نه فکر می کنم  اصلا کار درستی نیست ، یعنی هر کسی اوکی داد فرقی برایت نمی کند ؟. گفت : اره مهم نیست من باید تا ماه بعد زن بگیرم . گفتم اگر جای تو بودم هرگز این کار را نمی کردم ، شاید خیلی شعاری و کلیشه ایست ولی نیمه گم شده را نمی شود به زور پیدا کرد، باید بگذاری روزگار ، ان ادم بخصوص را سر راهت بگذارد ، انوقت خواهی دید که لذت زندگی با او صدها برابر این هایی ست که تو می خواهی ظرف این چند هفته پیدا کنی .

چه لذتی دارد وقتی هیچ عشقی نیست؟ ، ازدواج می شود تنها یک قرار داد روی کاغذ " یعنی دیروز همدیگر را هرگز ندیدیم اما  از امروز به بعد می شویم شریک این قرار داد"

انوقت چیزی نگفت ، غرق در فکر شد و شاید نصیحت ها کارگر افتاد و ماه بعد خبری نشد ، مدت ها گذشت تا اینکه روزی زنگ همراهم  به صدا در امد . صدایی ان سوی خط می گفت " یافتم ، یافتم علی ، نیمه ی گم شده ام را یافتم ".danc me

به رقص ار مرا تا زیبایی ات ، با نوای سوزاننده ویولون       /       به رقص ار مرا تا از دل وحشت به ارامش بگذرم

Dance me to your beauty with a burning violin / Dance me through the panic till I'm gathered safely in

به رقص ار مرا سوی کودکانی که می خواهند زاده شوند / برقص ار مرا میان پرده هایی که بوسه های مان پوسیده شان کرده اند

Dance me to the children who are asking to be born / Dance me through the curtains that our kisses have outworn

ترانه  Dance me to the end of love/   / به رقص ار مرا تا انتهای عشق / با صدای  لئونارد کوهن چقدر زیبا و دلنشین است .

دانلود


برچسب‌ها: لئونارد کوهن, برقص ار مرا, انتهای عشق, نیمه گم شده, یادداشت های یک مهاجر افغان, عشق, شریک زندگی, زن


شنبه 23 اردیبهشت1391
م : ن : علی بودا
Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...

حرف های یک گروگان افغان با پارلمان

تهدید های اقای ابوالفضل ظهره وند سفیر جدید ایران در کابل  اصلا و ابدا مرا متعجب نکرد. ظاهرا این بابا رفته به پارلمان افغانستان و تهدید کرده است که اگر موافقت نامه افغانستان و امریکا از طرف شما مجلسیون امضا شود ؛ ما هم همه مهاجران افغان را به یک باره از کشور اخراج می کنیم .

دیگر بعد از این چند سال مهاجر جماعت این طور ادم ها را خوب می شناسد ، این نگاه تحقیر امیز ، این فکر کوته بین ، این احساس خود برتربینی چیزی ست که گه گاه می توان با یک نگاه به این طور ادم ها دید ، لازم نیست دهانشان را باز کنند ، از همان نگاه شان همه چیز معلوم است ،

این بابا از همان دست ادم هایی ست که لابد وقتی کم سن و سال تر بوده و نانوایی می رفته با حالتی  تهدید امیز به افغان رو به رویش می گفته برگرد عقب ته صف افغانی که دوست ندارم جلویم بایستی ، لابد بعد از ظهرهای جمعه همراه دوستانش در حالی که دست در گردن و کمر هم انداخته اند جلوی افغان بیچاره ای را گرفته اند و گفته اند " بد بخت افغانی چرا انقدر چشم هات تنگه ، ژاپنی هستی یا افغانی؟" .

لابد پدر و مادرش می گفتند " پسرم جایت راخیس نکن که فردا صبح می دهم  لولوی افغانی بیاید و تو را بخورد".

چند ماه قبل پیر مردی از هموطن ها  در اداره مهاجرت می گفت " اینها به ما نیاز دارند ، دوست ندارند واقعا ما از اینجا برویم ، ما اینجا گروگان هستیم "

انوقت به صحبت های این همشهری مان خندیدم و رد شدم ، اما حالا می بینم واقعا همین طور است ، احساس می کنی اسلحه پشت سرت گذاشته اند ،و  انگشت را روی ماشه .

تعجب من از پارلمان و واکنش نرم شماست  ، چرا گذاشته اید با مجلس سنای کشوری چنین رفتار شود ، باید به این بابا 24 ساعت وقت داده می شد که از کشور خارج شود . مسئله ای نیست ،  اگر چه بسیاری از مهاجر های افغان قطعا توان بازگشت ندارند و زندگی شان به خاک سیاه خواهد نشست ، اگر ان روزها شوروی مهاجر این دیارمان کرد بگذارید این بار این جمهوری مهاجرمان کند ، بگذارید گلن گدن های اسلحه شان را هم بکشند و شکلیک کنند ، شما کار خودتان را بکنید .
برچسب‌ها: ابوالفضل ظهره وند, تهدید های سفیر ایران, پارلمان افغانستان, اخراج مهاجران افغان, گروگان, مهاجرت, ایران, افغان ها, مجلس سنا


چهارشنبه 13 اردیبهشت1391
م : ن : علی بودا
Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...

ان سال های سگی

در یک شب سرد زمستانی زنی لاغر و رنجور تنها دخترش را به خانواده ای حریص و طماع می دهد که از او  مراقبت کنند و خودش راهی شهری دیگر می شود برای کار، هر ماه مبلغ زیادی می فرستد تا دخترش در اسایش و رفاه باشد غافل از اینکه ان خانواده حتا یک شاهی هم خرج او نمی کردند .

خانواده تناردیه ، کوزت کوچک را به بیگاری کشیدند و این کارتون یکی از کارتون های مورد علاقه ام بود  در دوران کودکی ، انوقت ها که تلویزیون ها سیاه و سفید بود. کارتون کوزت و ژان وال ژان و خانواده تناردیه ها ساخته شده از رمان بینوایان ویکتور هوگو است .  

در محله ای که زندگی می کردیم در ان سال ها،  شاید بهتر است بگویم همان سال های سگی ، دوران جنگ ، ان وقت ها که همه چیز جیره بندی بود ، همسایه ای داشتیم که نماد کامل خانواده تناردیه ها بود . با این تفاوت که به جای دختر های زیاد ، این خانواده مملو بود از پسر، پسرهایی شرور .

همیشه به او فکر می کنم به ان پسر ،  پسری کوچک و سیه چرده  که مانند کوزت به این خانواده سپرده شده بود که از او مراقبت کنند ، تروخشکش کنند به جای مادر نداشته اش مادری کنند و به جای پدر،  پدری . وضعیت این پسر به مراتب تاسف بارتر از کوزت بود ، لباس های ژنده و سیاه و پر از چرکش هنوز مرا رنج می دهد .

دستهای کوچکش گویی سالهاست رنگ اب و صابون ندیده بود ، چشم های سیاه و ریز،  و ان دماغی که همیشه سوراخ هایش باز باز بود  و ان نفس نفس زدن های تندش حکایت از ترسی عمیق داشت که مبادا او را بگیرند ، مدام می گریخت و پسرهای خانواده دنبالش .

با پاهای برهنه اش از دیوار راست بالا می رفت از این بام به بام دیگر ، و همیشه چون مجرمان فراری تحت تعقیب پسر ها . وقتی از گذشته اش پرسیدم گفتند که او و خواهرش فرزندان طلاق هستند ، پدر که یک کارگر عادی ست ، مادر را که زنی است خانه دار طلاق می دهد . تنها برای حفظ ابرویش ، برای اینکه خارش های مغزش را فرو بنشاند ، برای اینکه به دلش شک افتاده بود ، دچار وسواس شده بود ، برای اینکه ثابت کند رگ غیرت از همه چیز در زندگی اش مهم تر است .

روزی زن همراه زن همسایه سوار خودرویی می شوند که بروند حرم اقا ، اما میان راه متوجه تغییر مسیر راننده می شوند از او می خواهند که مسیر درست را برود اما بر سرعت خودرو افزوده می شود ، زن ها داد و بیداد می کنند و با راننده درگیر می شوند و در نهایت گشت کمیته اتومبیل را نگه می دارد .

شب هنگام است و وقتی گشت کمیته زن ها را مقابل درب منزلشان می رساند ، دیگر مرد داستان زن را باور نمی کند . مرد بعد از طلاق،  دخترش را به یک خانواده می دهد و پسرش را به تناردیه های محله ما .

کوزت سر انجام خوبی داشت اما هیچ گاه ژان وال ژانی به دنبال پسر نیامد او ناگهان ناپدید شد ، دیگر توی کوچه و سر بام ها ندیدمش ، گفتند که فرار کرده است ، این بار رفته است بندر، عده ای هم گفتند که ندامتگاه کودکان است ، گروهی هم می گفتند که به دست پدر از بین رفته است.
برچسب‌ها: بینوایان, ویکتور هوگو, تناردیه ها, سال های سگی, یادداشت های یک مهاجر افغان, ژان وال ژان, کوزت


جمعه 1 اردیبهشت1391
م : ن : علی بودا
Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...

صدا دوربین اکشن

زن مدام چادر سیاهش را که به عقب می رود می کشد روی سر و از لابه لای جمعیت سعی دارد راهش را پیدا کند و برود جلو . این را هل بده ان را هل بده بی توجه به انهایی که جلویش ایستاده اند سراسیمه کاغذهای دستش را نشان این و ان می دهد و سوال می کند .

اینجا اداره مهاجرت است بلوار سرافرازان مشهد . انبوه ادم ها جمعند و هر کسی کاری دارد . همه می خواهند زود به هدفشان برسند وخودشان را به پنجره های کوچک ابتدای صف برسانند . کسانی هم روی صندلی ها منتظرند . زن مدام می رود و می اید بی توجه به توضیحاتی که دیگران به او می دهند تا او بتواند باجه مورد نیازش را پیدا کند برای ثبت نام بچه اش که گویا با مشکل روبه روست .

از او اصرار و از دیگران راهنمایی های دلسوزانه . به نظرم کمی غیر عادی ست . بعد زن میان جمعیت فریاد می زند " ای خدا چیکار کنم ؟ " . کمی در چهره اش دقت می کنم به افغان ها نمی خورد . سپس برمی گردم به عقب و گروه فیلم برداری را می بینم که دوربین را زوم کرده است روی ما .

بعد همه چیز دستگیرم می شود . به اطرافیان می گویم بابا همه مان سر کاریم دارند فیلم می گیرند. زن بازیگر  کمی خنده اش می گیرد و بعد فریاد زنان دور می شود .گویا فیلمی در دست تهیه است با موضوع افغان ها و مشکلات تحصیل فرزندان شان .

با خودم می گویم عجب نمایشی ، مگر کسی جرات دارد در این سالن فریاد بزند ، ان هم از نوع ایرانی اش " ای خدا چیکار کنم " . مطمئنم این کارگردان و فیلمبردارش مشاور افغان برای فیلمشان ندارند وگر نه به انها می گفت که افغان ها وقتی کارشان در این سالن به نتیجه نمی رسد ، فریاد نمی زنند .

اگر ارباب رجوع مرد باشد چند تا ناسزای ابدار می دهد ان هم بی صدا  و اگرارباب رجوع  زن باشد  ، کنار یکی از دیوارهای این مجموعه می رود و آرام می گرید. چهره زن های افغان که اینجا امده اند غالبا رنگ پریده خسته و گرما زده اند نه مثل این بازیگر سر حال و شاداب گویی  از کنار کولر اتومبیلش مدتی ست دور شده است .

بگذریم .امروز در خبر ها امده بود که دوست بلاگ نویس مان خانم صحرا کریمی نویسنده وبلاگ " و خدا زن را افرید " فیلم ساز زن افغان ،  جایزه ای برده است . بخاطر فیلم داستانی  " نسیمه" . جایزه بهترین فیلم داستانی اکادمی فیلم و تلویزیون اسلواکی .  فیلم راجع به خاطرات دختری مهاجر است .  تبریک می گویم به خانم کریمی گرامی .
برچسب‌ها: صحرا کریمی, نسیمه, زن فیلمساز افغان, اداره مهاجرت, اکادمی فیلم اسلواکی


پيوند هاي روزانه