
"حاضرم همه چیزم را بدهم که باز به ان دوران برگردم " اینها حرف های عبدالله همکلاسی سابقم بود . هر دو از گذشته می گفتیم و حسرت می خوردیم و یاد می کردیم . یاد ان دوران بی خیالی بخیر یادش بخیر که اگر دنیا را اب می برد ما را خواب .
چقدر رها ، چقدر بی خیال ، چه دورانی ، چه زمانی ، همه ی دغدغه مان این بود که بعد از مدرسه ، فوتبال کجا برپاست ، شب چه غذایی انتظارمان را می کشد که دلی از عزا در اوریم . موی مان را کدام وری شانه کنیم که خوش تیپ تر شویم ، چند نفری چمع شویم و برویم حال "حسین اصغر" را بگیریم با ان ته لهجه ترکی اش که مدام می گفت " یه " ، این کار را بکن" یه " ، ان را بده" یه " .
و سر همین " یه " یه " گفتن هایش روزی معلم داغ کرد که بچه ، مرا مسخره می کنی ؟ و انوقت همه مان بلند شدیم و در حمایت از حسین اصغر گفتیم " اقا این بیچاره اصلا ترک است این "یه" هایش بخاطر لهجه اش است و سوء تفاهم شده است و قصد توهین به شما نبوده ،انوقت بود که دست از سر حسین اصغر برداشت .
یاد ان مسیر تکراری دبیرستان بخیر ، خیابانی که هر روز در ان اتفاقی می افتاد. من و یکی از دوستان ایرانی همه مسیر را با هم می رفتیم. روزی را یاد می اورم که ون نیروی انتظامی سر چهار راه به من گیر داد که مدارک شناسایی ات کجاست ، کیف و دفتر مدرسه هم سرباز را قانع نمی کرد که من محصلم و لابد مدرکی دارم که می توانم درس بخوانم . دوست ایرانی ام به خانه مان رفت و مدارک را اورد و هر دو راهی مدرسه شدیم .
توی ان مسیر تکراری هر دو سرگرمی هم داشتیم ، وقتی دبیرستان دخترانه هم تعطیل می شد ، کوچه بلوایی می شد ، دخترها ان سوی خیابان و ما پسر ها این سو ، البته ما پسر های چشم دریده می دیدیم که دخترها دزدکی نگاهمان می کنند.
یاد خری یت های دوران راهنمایی بخیر ، کلاس و درس نبود ، مدام شیطنت و دعوا و شوخی ، گلوله برف بود که به سرو کله معلم ها می خورد ، بیچاره یکی از معلم ها که حاج اقای شیخی بود چند بار هدف گلوله های برف قرار گرفت و مدام استغفرالله می گفت .
نمی دانم چرا امروز یاد چکمه های پلاستیکی سبز رنگم افتادم ، یاد کیف پارچه ای ام ، یاد ان پالتوی بلند و خنده دارم که نظیرش را هیچ دانش اموزی نداشت ، یاد جوراب های سیاه مادرم که موقع فوتبال تا روی زانوهایم می کشیدم که مثلا ساق بند دارم ، یاد زنگ ورزش بخیر ، به قول " محسن نامجو"
" حسرت ، حسرت یک بارفیکس ، یک بار فیکس در ذهن لاغر بازو "
یاد کودکی ها بخیر :
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم / یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت/ دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از اه بود/ برگ دفترهایمان از کاه بود
تا درون نیمکت جا می شدیم / ما پر از تصمیم کبرا می شدیم
با وجود سوز و سرمای شدید/ ریز علی پیراهنش را می درید
کاش می شد باز کوچک می شدیم / لااقل یک روز کودک می شدیم
برچسبها: کودکی, کیف و کتاب, حسرت, دبیرستان دخترانه, تصمیم کبرا, ریز علی, یادداشت های یک مهاجر افغان, یاد باد ان روزگاران


م :
ن : علی بودا
