پي سي هاستينگ

حرفه اي ترين قالب هاي وبلاگ

ابزار وبلاگ نويسي

مرجع راهنماي وبلاگ نويسان

سفارش طراحي اختصاصي قالب وبلاگ

تم ديزاينر


چهارشنبه 12 آبان1389
م : ن : علی بودا
Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...

از همه زنهای دنیا متنفرم

شقیقه هایش سفید شده درست به سفیدی همین کف های داخل تشتی که لباس هایش را در ان انداخته و با دو دست مشت می زند و می سابد . گاهی اب چرک های ته تشت را  پس می زند دوباره پودر  می ریزد و مشت و مالش می دهد .

همه می گویند او زن نمی گیرد چون کسی را لایق خودش نمی داند . گردن فراز راه  می رود زن به چه دردش می خورد . دیگری می گوید  نه بابا این خبر ها نیست اگر زن نمی گیرد دلیلش این نیست که علاقه ای به انها ندارد شاید هر از چند گاهی که تفت به دلش می افتد صیغه می کند شاید هم بازار ازاد .

هر کسی چیزی می گوید . به ! ببین نه سری نه همسری چه زندگی بی دردسری دارد . صبح و شامش دست خودش هست . کسی امر و نهی نمی کند . به هر جا که بخواهد می رود . خوشا به حالش .

از حرفهای مردم عصبانی می شوم . یکی اگر کاری به کار انها نداشته باشد اما انها به کارش کار دارند . جلوی زبان مردم را که نمی شود گرفت بگذار تا قیام قیامت حرف بزنند . بگذار انقدر ببرند و بدوزند  که خسته شوند .

گاهی که با هم حرف می زنیم اهی می کشد. اهی از ته دل . علت را از او نمی پرسم . لختی صبر می کند چایش را هورت می کشد و از درد پایش می گوید . بوی زمادش مشامم را می ازارد . همیشه بوی ویکس می دهد . بوی پیر مردها .

هرگز لباس کثیف نمی پوشد مرتب است و منظم . مشتی قرص و دارو کنار اتاق همیشه خدا افتاده است . رادیوی جیبی اش انگار که هرگز روشن نیست کنار گوشش نگه می دارد رادیوهای خارجی گوش می دهد . صدای رادیویش  را نمی شنوم جز کمی خش و خش .

سی سال است که زنش را طلاق داده . هرگز جرات نکرده ام چیزی درباره گذشته اش بپرسم . اما دیوارهای این شهر لا مذهب موش دارند و موش هایش گوش . شنیده ام عاشق  شده بوده است . عروس را به خانه  اورده است . جشنی بوده است و بزمی . شب زفافش اما به صبح پادشاهی  بدل نمی شود . ته دلش خالی می شود دهانش خشک می شود . دو دلی گیجش می کند . مات است و مبهوت نمی داند چه بکند با کی حرف بزند . از کی سوال کند . اما یک چیز برایش مسلم است او اولین ادمی نیست که با  نیمه گم شده اش خوابیده است . افکار جور واجور همچون سرب داغ ریخته گری درون مغزش سرازیر می شود .

اکنون یک سال است که این مالیخولیا ، ذهن و روانش را ازار می دهد . دیگر طاقتش طاق می شود . جدایی اخرین راه است . تنها یادگار ان شب  نوزاد دختری است که ان را نه زن می خواهد نه مرد . می سپارندش به یک خانواده ی دیگر .

کاش می توانستم  با او حرف بزنم . کاش می توانستم به او بگویم قدری بیشتر تحقیق می کرد . کاش جرات ان را داشتم که بگویم شاید اشتباه می کرده ،  شاید داستان انی نبوده که او فکر می کند .

حالا می فهمم چرا با زنها راحت نیست . می خواهد زود برود و نایستد . هم کلامی با انها را دوست ندارد . اری درست است او از همه زنهای دنیا متنفر است .


آرشيو ماهانه